تبليغاتX
...

...

داشتم شهروند می خواندم و مصاحبه های مربوط به حادثه ی سعادت آباد را. اینکه اجساد له شده، پاره شده.،اعضاشان بیرون ریخته، بو گرفته و ...هیچ دقت کرده اید به واژه هایی که برای توصیف جسم آدمی به کار رفته. یعنی استفاده از واژه ها و بیان ماجرا کاملا به جا و طبیعی ست و مثلا چه بیان دیگری در شرح  آنچه که بر آن  بدنها رفته است می توان داد.همه  واژه هایی ست در توصیف گوشت !فقط تو در توی هر آنچه که بر جسم انسان می رود پس از مرگ ، حال چه بسا زیر آوار مانده باشد و چه بسا سوخته باشد و هر چیز ، در این میان چیزی هست که دقیقا نمی دانم چیست. اینکه پس از مرگ چه می شود؟ اینکه جسم چقدر غیر انسانی می شود یا چیزی شبیه این. اینکه وقتی به مرده ای نگاه می کنی حال آنکه خوب می شناختیش ،چقدر از تو دور است.اینکه اگر او آن نیست پس کیست و اگر او اوست ، چرا واژه ها قشنگ تر نیستند؟!

 

چقدر رسم خداحافظی از در گذشتگان در  بعضی فر هنگ ها را دوست دارم. اطرافش را پر می کنند گل. بهترین لباسش را تنش می کنند. شمع روشن می کنند. دورش جمع می شوند و با او بدرود می گویند . چقدر شایسته ی کسی ست که تا همین نزدیکی با ما بود.

 

کاش تا سبزه ی خاک مایی باشد! کاش !

 

پی نوشت:

 

بالایی ها را که می نوشتم ،فقط فکر می کردم که حس کسی را دارم که خبر مرگی را خواهد شنید. 

دیسکانکت که می شوم دقیقه ای نمی گذرد که خبر را از خواهر زاده ام می شنوم که صدایش می لرزد صاحب خبر شکیبایی ست. جا می خورم. فکر می کنم که حتما گریه ام می گیرد.اما سال هاست به مرگ کسی گریه نمی کنم.  رو می کنم به او و می گویم : آی شبنم ! شبنم ! شبنم ! با همان لحن شکیبایی...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 22:3  توسط نرگس  | 

اهنگ آشنای صدای او

مثل عبور نور

مثل عبور نوروز

مثل صدای آمدن روز است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 21:17  توسط نرگس  | 

بچه که بودم  در فیلم ها گاهی که فالگیری کف دست کسی را می خواند ٬بی اختیار به کف دستم خیره می شدم و فکر می کردم ٬ چگونه می شود تنها با سه خط سر نوشت کسی را خواند؟!

زمان زیادی نباید می گذشت تا روزی به دست هایم نگاه کنم و دریابم : آنقدر نقش هست که بتوانی درش سرنوشت  همه ی دنیا را  بخوانی!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 9:55  توسط نرگس  | 

از آن سیاره که من آمده ام

حقیقت عشق برف بود که

آب می شد

با من بگویید چگونه می توانم

در آفتاب

یکی دو بار گیاه را تلفظ کنم*....

الف ـاحمدی

امروز شنیدم که ۳۰ اردیبهشت روز  تولد احمدی بوده و این هم بخشی از شعری که بسیار دوست دارم.دلم می خواهد وبلاگم را آپ کنم تا پیش از اینجا بودن می دانستم که قرار است چه بنویسم و حالا هیچ یادم نمی آید.روباه می گفت که دلبسته کردن اما من پس چرا دیگر دلبسته ی وبلاگ هایم نمی شوم؟هر چقدر هم زیر درخت سیب نشسته باشی باز هم نمی شود.برای همیشه چیزی گم شده است. و چیزهایی پیدا. این اواخر   تصور ذهنی من دقیقا این است :انگار که در خیالم هی پرده هایی را کنار می زنم .پرده هایی که یکی پس از دیگری آویخته شده اند. و هی کنار می زنم. دقیقا می دانم چرا. با مواجه شدن با هر چیز باز از خودم می پرسم. مفهوم ساده ی پس پشت این کدام می تواند باشد. چگونه می توان چهره ی واقعی هر چیز را از میان این همه رنگ تشخیص داد و فهمید.؟چگونه می توان فهمید. اصلا ایا پشت  این گرما آتشی هست در خور؟

 

این روز ها در حال ترجمه ی اولین کتابم هستم. و کاملا هم در سکوت خبری .اعلامش  فقط امتیاری ست برای خوانندگان کم شمار وبلاگم که آرام می آیند و می خوانند و میروند و برایم ارزشمند است. ترجمه ماجراجویی ست محض. برای من که اینگونه است. لذت می برم وصف ناشدنی. تا آخر تیر ماه تمام و است و این ساده ترین بخش ماجراست. بعد می دهم ویراستار و این هم ساده است چون دوستان ویراستاری را می شناسم. قسمت سخت ماجرا گیوه خریدن است. باید در به در بگردم و  جایی دور که پیرمردان عزیز گیوه پوش دارد را بیابم و در آنجا هی بگردم و گیوه ای با سایز زنانه بیابم. نخند! اگر گیوه نداشته باشم پس لبه ی چه چیزی را ور بکشم و بروم در جستجوی ناشر؟ خصوصا اینکه کتاب من مخاطب کمی خواهد داشت و البته که من انتشارش را خواهم دید...

فقط یکی دو بار تلفظ گیاه.

همین!

 

* اگر شعر  را صحیح ننوشته ام دوستان ببخشند و صحیحش را به یادم بیاورند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 19:45  توسط نرگس  | 

سلام.

چقدر حرف دارم برای نوشتن و چقدر ایده و چقدر نمی شود. حالا در این با عجله نوشتن ها خواستم بخواهم که محیط زیست را پاکیزه نگه دارید. محیط زیست را آلوده نکنید. گلها را لگد نکنید و به طبیعت احترام بگذارید!

همین!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 12:10  توسط نرگس  | 

سلام.

امروز رفته بودم موزه هنر های معاصر و کارهای درودی را دیدم. دوستی دارم که از او خوشش می آید و حالا رسما اعلام می کنم من هم  از کارهایش خوشم آمد.کم کم در نقاشی دیدن بیش از هر چیز به سمتی می روم که رنگ را بفهمم. البته مدت هاست که رنگ دغدغه ی ذهنی من است که حالا کم کم می بینم که در زاویه دید من نیز تاثیر گذاشته.   سوای اینکه بتوانیم با درودی و نقاشی هایش ارتباط بگیریم یا نه فکر می کنم که خیلی خوب به دنیای شخصی خودش رسیده با رنگ. رنگ به کارهایش اصالت منحصر به فردی می دهد.

امروز رفتم نمایشگاه دیجیتال. دوستی آدرس داده بود چند کتاب عکس را برای خریدن. از مسئول غرفه عکاسی خلاق  چنین کتابی خواستم او هم کتابی اورد و من هم گفتم که : ایرانی نمی خواهم. کتاب افشین شاهرودی بود. و افشین شاهرودی خود مسئول غرفه بود. خدا را هزارمرتبه سپاس  که نگفتم : افشین شاهرودی نمی خواهم. آقای بغل دستی ام گفت که خود آقای شاهرودی هستند. حتی اگر کارهایش را دوست نداشته باشم استاد است و احترامش واجب. وضعیت را  به لبخند برگزار کردم. لبه ی مقنعه را کشیدم توی صورتم و گفتم : i am sory! آقای شاهرودی خندید و گفت :dont wory! خلاصه اینکه بعد از خریدم مقدار ناچیز !!! چند هزار تومان مجله متوجه شدم که خریدم اشتباه بوده و دوباره رفتم و کتاب های مربوطه را به مبلغی کمی ناچیزتر از مجله ها از غرفه ی عکس خریدم. خدا باعث و بانی اش را با عکاسان بزرگ همنشین کناد!

در ادامه تبلیغات فرهنگی غیر مستقیم تبلیغی مستقیم اینکه فردا در خانه ی هنرمندان سخنرانی هایی بر پاست حول محور "روایت" از ساعت ۵ تا ۷ عصر .

خداحافظ.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:56  توسط نرگس  | 

 

در طلب خانه خدايي كه نيست

ره چه دهد زحمت پايي كه نيست

سوخته از آتش دردي كه هست

خيره به دنبال دوايي كه نيست

پوية پارينه كجا را گرفت

بيهده رفتيم به جايي كه نيست

بوي ختن آهوي ما را ربود

خطه گرفتيم ختايي كه نيست

داغ هوا ننگ سعادت شكست

نازكي طبع همايي كه نيست

مرغ رها در قفس بال و پر

در هوس صبح رهايي كه نيست

يك دو نفس در قفس زندگي

بال زند سوي هوايي كه نيست

بو كه نواي غم ما برزند

گوش فرا داده به نايي كه نيست

نالة ما نالة بيخويشي است

با كه توان گفت ز مايي كه نيست

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 20:25  توسط نرگس  | 

 

قطار مي‌رود

تو مي‌روي

تمام ايستگاه مي‌رود

و من چقدر ساده‌ام

كه سال‌هاي سال

در انتظار تو

كنار اين قطار رفته ايستاده‌ام

و همچنان

به نرده‌هاي ايستگاه رفته

تكيه داده‌ام!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:18  توسط نرگس  | 

 

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

دیگران قرعه ی قسمت همه بر عیش زدند

دل غمدیده ی ما بود که هم بر غم زد...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:37  توسط نرگس  | 

 

 هر وقت نشسته ام وبلاگ بنویسم ، از خط اول دقیقا نمی دانسته ام قرار است که چه بنویسم. هیچ اصراری هم ندا شته ام کسی وبلاگم را بخواند ، الان هم همین طور. هیچ اصراری ندارم. شاید در مجموع  بیش از سه یا چهار بار آدرسم را جایی نگذاشته ام و دو جایش را هم کاملا پشیمان شدم.حتی می شد در وبلاگ ننوشت و در دفتر روی کاغذ نوشت. اما فضای وبلاگ برای من یک جور فضای بیرونی ست. بیرون از مکان . بیرون از زمان و این برایم مجذوب کننده است. آری می نویسم فقط به یک دلیل و اینکه در لحظه ی نوشتن چیزی درون من است که تا کلمه نشود ، ولم نمی کند. گاهی حتی مهم نیست که کدام کلمه باشد. نه ! لطفا فکر نکنید که من همین طوری می نویسم ! هرگز . در کلمات ، در تک تک وا ژه ها شرافت  انسانی نهفته ست. یا گاهی عدم شرافت انسانی. اما کلمه مال ما انسان هاست . فکر می کنم همه ی آنها که می نویسند ، حتی به یک زبان ، آوارگان پس از فرو ریختن برج بابلند. همه ی ما ، با سبک هایمان ، با دنیاهای بزرگ و کوچکمان ، با اندوه و شاد ی هایمان ، با دلتنگی ها و پوست کلفتی هایمان ، با هر آنچه که داریم و می شود واژه ، انسان هایی هستیم که از مرگ خویش سخت آگاهیم! و این آگاهی ست که شرافت دارد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:55  توسط نرگس  | 

دلم کپک زده ٬ آه !

 

در چند سال اخیر همه ی لحظاتم به نوعی با ادبیات می گذرد.  بین ادبیاتی ها جمله ای دارند  که این است: ادبیات زندگی ست. اصلا این یک اصل است که بدیهی ست و همه باید  بپذیرند!(چند ی پیش نشسته بودم پیش دو نفر مهندس معماری ، هر دو که زن و شوهر بودند ، داشتند بحث می کردند با من که : معماری  مهمترین شغل بشری ست ! من تو دلم دلم به حالشان می سوخت و صدایم در نمی آمد که طفلکی ها اما  این ادبیات است که زندگی ست!) (اتفاقا یکی از آشنایان  که جراح است معتقد است که پزشکی زندگی ست و پزشکی  این است که چاقو دستت باشد و ببری  برای اینکه ترمیم کنی  و اصولا پزشک اگر چاقو دستش نباشد چیز ناقصی ست! این یکی را جرات ندارم که بگویم اما ادبیات زندگی ست، چاقو را نمی بینی دستش ؟ هر کتابی که از نوجوانی به این ور خوانده ایم ایشان هم  خوانده اند به علاوه ی شاهنامه که پر است از گرز و  چاقو  و شمشیر ) (فکر می کنم فیلسوف ها خیلی بارشان است ، اما ته دلم همیشه یاد این تعریف سیدنی از آنها می افتم که فلسفه انتزاعی ست. همش از انگور حرف می زند ، اما این ادبیات است که تو را نه تنها می برد در باغ انگور بلکه یکی دو خوشه هم می دهد دستت که بچشی ، نان نقد خیلی از حلوای نسیه بهتر می باشد و اصولا نان است که لازمه ی زندگی ست ). پزشک ها ، مهندس ها ، متفکر ها ، همه هستند ، اما این ادبیات است که وسط همه شان گیر افتاده والبته که زندگی ست  ....

 

ادبیات خیلی وقت ها تکه های مزخرف نابی درش پیدا می شود عین زندگی. این همه ی چیزی بود که می خواستم بگویم و هیچ ربطی هم به هم ندارند.

 

یاد جمله ی استاد موسیقی پسر عزت ا... انتظامی می افتم که به پدر پسر عزت ا... انتظامی درباره پسر عزت ا... انتظامی  گفته بود : اصل این است که ادم کارش را درست انجام بدهد و لو کشیدن آب از حوض باشد.

 

دلم می خواهد چیز نابی بخوانم.حسرتش را دارم.   شکسپر! خدا پدرت را بیامرزد خوب گفته ای که : 

در صحنه ی زندگی ما بازیگرانی بیش نیستیم. *

 

 Reputation, Reputation, Reputation*

...

 

 

*As You Like It 

*Othello

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 20:44  توسط نرگس  | 

 

 از استادم پرسیدم که : چگونه می توان اسیر تاثیر اجتماع و هژمونی  نشد و هویت فردی در خور خود را ساخت ؟ چطور می توان خود بود ؟ استاد حرف خوبی زد : "تا  می توانی دیگری را به دنیای خود راه بده. دیگری های متعدد و گوناگون"*.راست می گفت.  دیگری خیلی وقت ها حلقه ی مفقود زندگی ما آدم هاست.دیگرگونه نگاه کردن. انسان دگر اندیش را اندیشیدن. اندیشه ی دیگر را آزمودن. شهر دیگر را دیدن. سفر کردن. حضور دیگری ست که به ما فرصت بررسی و نقد فضای پیرامون و خودمان را  می دهد. با حضور دیگر های متعدد است که ما قادر می شویم که انتخاب کنیم یا ارتقا یابیم و برویم. هیچ وقت تا جاهای دیگر را نزیسته باشیم قادر به  تازه دیدن و تعمق در فضا ها و متن های قبلی نیستیم . همیشه باید میزانی برای مقایسه باشد. در دین هم اینگونه است. برای سنجش عمل درست کرداران میزان هستند.بدون دیگری من چگونه در یابم که من خودم یا دیگری؟

راه دادن دیگرا ن تنها راه رفتن جاده ی انسانی ست. زیستن پیش از آنکه با خود ٬ و اگر  معتقد به خدایی  ٬با خدا به وحدت برسی ٬ این است : شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل.

 خدایا ! مرا به ساحل برسان٬سبکبار!

آمین!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 20:50  توسط نرگس  | 

 

اول اردیبهشت ماه جلالی

این دوبیت از سعدی را بسیار دوست دارم:

 

اخترانی که به شب در نظر ما آیند

نزد خورشید محال است که پیدا آیند

همچنان پیش وجودت همه خوبان عدمند

گرچه در چشم خلایق همه زیبا آیند...

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 23:13  توسط نرگس  | 

 

طرح (برای یک نوشته )

 

فرش هنر نجیبی ست." نجیب " در یاد ندارم که کسی چنین صفتی را به یک اثر نسبت داده باشد. اثری که زیباست و در عین زیبایی زینت بخش قدم های انسان است . همین که بر روی زمین پهن می شود و بر رویش قدم می نهیم دلیل بر شکوه نیست؟ در این دنیای پر هیاهوی پیچ در پیچ خم اندر خم هیچ ،  فرش ، نگین انگشتری هنر ایران زمین ، دعوتی ست به ساختن بهشتی رنگین بر روی زمینی که در آن می زییم .

فرش هنر نجیبی ست ، به نجابت جان سر انگشتان همه ی هنرمندان گم نام وطنم.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 21:8  توسط نرگس  | 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 22:14  توسط نرگس  | 

 

دو دو تا !

 

هیچ حسی آه برانگیز تر  از حس ندانستن نیست. و بد تر اینکه هر چه که  بیشتر بخوانی و بیندیشی  این حس عمیق تر می شود. اگر کمی و فقط کمی ریاضیات را دوست داشتم! چه خوشبختی بزرگی بود. زیستن در دنیایی قانونمند که همه چیزش با هم جور در بیاید و از هر راهی که بروی جواب مسئله یکی باشد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 13:59  توسط نرگس  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 18:21  توسط نرگس  | 

خدا٬ بیکرانگی ست.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 20:48  توسط نرگس  | 

 

 

 

اتفاق های  زندگی در گذر زمان معنای واقعی خود را می یابند.

معنای واقعی آدم بودن ما را ...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 18:50  توسط نرگس  | 

 

آه، اگر زمين نبود

عشق،

مرغكى است در جزيره اى

بر فرازِ شاخه هاى دور دستِ آفتاب

 

من اگر نمى شدم گياهِ خاك

باغِ آتش وُ سرودِ باد و ريگِ آب

من اگر نمى شدم كلام ــ

در شبى كه بر فراز شانه هاى غول

رشد مى كند ز پشت وُ پيش وُ عرض وُ طول

پس چه كاره مى شدم؟

 

آه، اگر زمين نبود

برقى از تبسم تو

رودى از ستاره مى شدم.

منصور اوجی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 21:22  توسط نرگس  | 

 

 

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند

آیا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند؟

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی

باشد که از خزانه ی غیبش دواکنند...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 17:33  توسط نرگس  | 

The Road                               

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 22:19  توسط نرگس  | 

به همه ی کسانی که همراه نوشته های من هستند:

 

بهار را دوست دارم و نرم نرمک آمدنش را.

 

نه از این رو که سبز است و شاد. نه از این رو که رنگ رنگ است  و بسی  خوش رنگ. نه از این رو که پیوند خورده با تاریخ و آیین  های مردمان سرزمینم ، که دل ها را ، دل های همه را از فقیر و غنی  به هم پیوند می دهد.  نه از اینکه عید می شود. نه چونکه هفت سین را من پهن می کنم بر فرشی که نشانی ست از بهشت . نه چون که آمدنش  بهانه ای برای بودن با همه ی آنهایی ست که دوستشان دارم.گر چه همه ی اینها هم هست.

 

دوستش دارم چون هست. آنقدر هست که تو در هر حال که باشی نمی توانی که نبینیش.  هست  و در این هستن شکوه پر هیبتی ست  که تو را بی حرف و حدیث وا می دارد که گرامی اش بداری و به روح و جان معترف ش باشی  . شکوه آمدنش را دوست دارم ، شکوهی که در ذات همه ی خوبی هاست ، و بهار تجسم همه ی خوبی هاست.

 

خیلی وقت است می دانم اما در اکنونی  می نویسم که آن را زیسته ام.

 پس از مرگ معصومانه  عزیزی که هنوز هم داغ تازه ایست  ناشاد بودم  و هیچ چیز جزوقار موزون  خرامان آمدن بهار نتوانست مرا  به همجواری عاشقانه ی مرگ و زندگی آگاه کند . حالا در دیاری دور از زادگاهم   نه هفت سینی داشته ام و نه کسی زنگ درگاه خانه ام را برای مبارک بادی نواخته است ، بی آیین . دور از همه ی کسانی که دوستم دارند تنها هستم و باز سر انگشتان بهار را بر روی شانه هایم احساس می کنم.

 

 بهار هست. اینجا. همه جا.  در روح من،در روح تو . در هوا. در پرنده .در درخت. در خدا . زیبایی بخشنده  . کافیست که نگاهم را به  مهربانی نگاهش پیوند دهم و به او سلام کنم... 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 12:21  توسط نرگس  | 

 

خدایا ! روح نا آرامم را در بی قراریت امان ببخش...

                                                                    آمین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 10:25  توسط نرگس  | 

 

norooz 1387 micheleroohani 2008

           صبح اینک  

   صبح بی همتای فروردین

آفتابش

           این نخستین نوشخند سال

                                                   طره ای زر تار بر پیشانی پاک و بلند سال....

                              " نوروز مبارک! "

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 8:57  توسط نرگس  | 

و فکر می کنم که لحظه

                               سهم من از برگ های تاریخ است...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 21:4  توسط نرگس  | 

لطف خزان کردن درختان در این است که بهار دیدن جوانه های نو زاد بر تن عریان شاخه شوقی بی مانند در روح انسان پدید می آورد. سبزی جوانه ها زیباست.

 

باغچه ساختمان ما بزرگ است  و جای کار زیادی دارد. اما الان کاملا باور دارم که همسایه های من خیلی در بند باغچه نیستند و بی ذوقند . از همه بیشتر مدیر ساختمانمان که اصلا یادش نیست باید باغبان بیاورد و به باغچه کود بدهد . فکر کنم آخرش این کار را باید خودمان انجام بدهم هر چند که درختان بیدار شده اند و نمی شود خیلی زیر ساختی کار کرد. کاش در این شهر باغبان می شناختم. کاش مامان اینجا بود. کاش آ سید  اینجا بود. باغبان عزیزی که چشم هایش به رنگ د ریاست. از صبح ساعت 5 که برای نماز  صبح بیدار می شود تا آخر شب ،  در باغ و باغچه ها کار می کند و کار می کند و عاشق درختان است. هیچ شاخه ای را بی دلیل نمی برد. هیچ درختی را بیهوده از جا نمی کند. پارسال که در خانه می خواستند درخت نارنجمان را که آنقدر ها بار نمی دهد جا کن کنند. آقا سید با چشم های درشت عمیقش  چنان نگاهی به بچه ها  کرده بود که همه ترسیده بودند! با همان نگاه  بهشان گفته بود." ببرید که چه؟ درخت زنده را؟ جان دارد. گناه دارد". و همه دیگر جرات نکرده بودند روی حرفش حرف بزنند. و آقا سید که برای من عزیز بود ، عزیز تر هم شد. فکر کنم درخت نارنجمان هم مثل من فکر می کند.

 

 

یاد یکی از نوشته های وبلاگ پیشینم افتادم که می گذارم اینجا. حالا که از باغچه مان فرسنگ ها دورم نمی دانم چقدر در ذهن  بهاری  باغچه  مانده ام. در خاطره دختر نارنج! دختر انجیر ! دختر زیتون...

 

من به لبخندی از تو خرسندم

مهر تو ای مه آرزومندم...

 

 

 

و در کدام بهار درنگ خواهی کرد؟...

 

 

دیروز در باغچه کار کردم. کاری که همیشه دوست دارم و در چند سال گذشته هیچ وقت فرصتش را نداشتم.

 

صبح دیر بیدار شدم. کمی سر ما خورده بودم . شب را بی خوابی کشیده بودم و اگر هم خوابیده بودم، خواب دیده بودم.... دیر بیدار شدم. و رفتم و مدت مدیدی نشستم. نشستم. نشستم....  کاری که  هر روز بارها تکرار می شود... ویادم امد که بهار است و من سالهاست در باغچه کار نکرده ام. و هر بهار می اید و می رود. و من...

 

.اسفند است.  و اسفند همیشه برای من عجیب ترین، زیباترین و فلسفی ترین ماه سال است.

 

 رفتم در حیاط و فکر کردم چه کنم؟. هوا کمی سرد بود . ژاکت تنم  کردم . دست کش پوشیدم و دست به کار شدم. و ....باید  هر چیز اضافه ای بیرون می امد. کلی گلدان داشتیم که خالی از گلند و امسال می خواهم همه را پر کنم از خاک و سبزی  . نشستم و شروع کردم به کندن خاک....

 

 

 

پدر بزرگی داشتم که عاشق باغچه بود. در عالم بچگی تمام نوه ها برای کندن سیب های روی درخت همیشه در حال جستن ترفند بودند و نقشه شان  هیچ وقت عملی نمیشد. هیچ کس حق چیدن هیچ گل و میوه ای  را نداشت مگر اینکه خودشان بیفتد. به قول قدیمی تر ها، پدر بزرگم جذبه ای داشت. میوه ها بر شاخه میماند و می ماند... و می افتادو....

 

پدر بزرگم به تولدشان نگاه می کرد. به بزرگ شدنشان. به افتادنشان و حتما در زمستان ها به بهار فکر می کرد. به رویش دوباره....(این  را حالا می فهمم).

 

مادر بزرگم دست هایش سبز است. هر چیزی که بکارد ، در بایر ترین خاک خدا هم که باشد. سبز می شود.سبز...

 

مامان بزرگم دست هایش درد می کند.

 

در خانه ی ما انگار که این سهم من است از ارث اجدادم. کس دیگری در بند  ِ باغچه نیست. دربند،  از نوع عاشقانه اش . و من که که این سالها بایر بودم انگار،  درک درستی ندارم که پس چکار می کردم؟......

 

 

 

باید جای بوته ی یاس را عوض می کردم. مدرسه که بودم و بعدها که دانشگاه می رفتم  صبح  ها  برای بچه ها  گل یاس می بردم. و بوی یاس فضا را در بر می گرفت.و فضا عطر یاس ها را....و بعد.....

 

 

 

گرمم شد. ژاکت را در اوردم و شد تابستان.و باد خنکی می وزید. مامان امد بهم سر بزند....نرگس کوتا بیا. الان می افتی... مریضی....لباس بپوش. سرما می خوری..... و نشست و کمک کرد تا بوته ی رزی را که خشک شده در اوردیم.

 

 

 

داشتم گلدان های کنار باغچه را جابجا می کردم که چشمم افتاد به یک پرنده ی مرده. حتما خیلی وقت ها پیش  مرده بود. خشک ِ خشک بود و جز پرهای تن یک پرنده و سر خشک شده  ، نشان دیگری نداشت. دیدم  که از یک پرنده و صدایش و پروازش  انچه هنوز هست ، پرهای نرم و زیباست و فکر کردم ما انسان ها که کرک و پری هم نداریم در زیر خاک  زودتر می پوسیم.  باید دفنش می کردم . اما گذاشتم تا باد همان جا همچنان در پرهایش بوزد.... و کسی چه می داند که حس پر ها از باد چقدر می توانه عمیق باشد؟

 

 

 

خیلی طول کشید بعد از ظهر  بود و من خسته. تصمیم گرفتیم برای کود دادن و کارهای بزرگ دیگر، باغبان خبر کنیم. عصر که باغبان امد به باغچه نگاه کند. مامان خانه نبود. رفتم تا باهاش صحبت کنم و دربا ره ی باغچه حرف بزنیم. و اینکه چه باید کرد . و قرار شد این روزها بیاید.و گفت :کاری کنم که بیایی و بهم بگی دستت درد نکنه. منم بهش گفتم : دستت درد نکنه.....

 

 

 

کار چندانی نکردم... اما باید از جایی اغاز می شد، حس ِ دوباره ی   نگاه پدر بزرگم  وقتی که مو قع کندن گلی مچم را گرفت. و لبخند زد. لبخند زد. لبخند زد. در حالی که دلم خالی شده بود از هیبتش،  لبخند زد. و چقدر روشن بود ان نگاه و از ان پس آزادانه در باغچه ی پدر بزرگم هر کاری خواستم کردم. به پشت گرمی نگاهی که از ان من بود. تنها از آن من. اه چقدر جایت خالیست پدر بزرگ. دیگر دارد می شود بیست سال ، پس از ان روزی که تو را بر دست ها در خاک کردند.....و هر چه  بیشتر می گذرد ،  بیشتر در می یابم که من تو را زود از دست دادم..... نگاهت را.

 

 

 

برای کاشتن گل مامان بزرگم را خبر خواهم کرد تا بیاید و خاک  سبزی سر انگشتانش را ببوسد...

 

 

 

 

 

و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد............

 

 

                                                                      ۵ اسفند ۸۴

                                                                       نرگس.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 11:24  توسط نرگس  | 

در حال دیدن رنگ روغن های مونت نقاش امپرسیونیست هستم. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 22:5  توسط نرگس  | 

تمام راه به یک چیز فکر می کردم

و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 21:7  توسط نرگس  | 

امروز داشتم تو حافظ راه می رفتم که یکی داد زد : نرگس! نرگس! پرسان به دنبا ل کسی گشتم که منو می شناسه و صدام می کنه. یه لحظه حس خوبی  بود.یعنی کیه؟!

آها! سر چهار راه یکی گل نرگس می فروخت. همین!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 20:14  توسط نرگس  |