... گفتم ای پیر، این چشمه ی زندگانی کجاست؟ گفت در ظلمات، و اگر آن می طلبی خضر وار پای افزار در پای کن و راه توکل پیش گیر تا بظلمات رسی ، گفتم راه از کدام جانب است؟ گفت از هر طرف که روی، اگر راه روی راه بری. گفتم نشان ظلمات چیست؟ گفت سیاهی، و تو خود در ظلماتی ، اما تو نمی دانی ، آن کس که این راه رود چون خود را در تاریکی بیند، بداند که پیش از آن هم در تاریکی بوده است و هرگز روشنایی به چشم ندیده. پس اولین قدم راه روان این است و از اینجا ممکن بود که ترقی کند. اکنون اگر کسی بدین مقام رسد از اینجا تواند بود که پیش رود. مدعی چشمه ی زندگانی در تاریکی بسیار سر گردانی بکشد اگر اهل آن چشمه بود به عاقبت بعد از تاریکی روشنایی بیند، پس او را بی آن روشنایی نباید گرفتن که آن روشنایی نوریست از آسمان بر سر چشمه ی زندگانی اگر راه برد و بدان چشمه غسل بر آرد از زخم تیغ بلارک ایمن گشت...*
*عقل سرخ ـ شیخ اشراق شهاب الدین سهروردی
هر کدام از ما در زندگی آدمیزادی خودمان صاحب چنین وقت هایی می شویم. این وقت ها آگاهی آدم از حضور دوستانش صرف نظر از هر قضاوت و نتیجه گیری ٬چیزی بی واسطه و واقعی و صریح است. خیلی صریح. خط هستند. خط هایی که می شوند مبنای زمانی ارتباط های آدم هایی که ما باشیم از روزگار تنگ و جنگ...
امروز را ٬ همان روز را می توانم به بیهودگی و فراموشی بگذرانم. می توانم باری به هر جهت بگذرانم. اما من قاعده اش را می پذیرم. زل می زنم در چشمانش ببینم چه کار می خواهد بکند؟ چه کار دیگری از دستش بر می آید که نکرده است.
شب حتما آدم دیگری هستم. نرگس دیگری.
دیگری بودن بهایی ست که به تنهایی می پردازم. وقتی که آدمم!
نگفته بودم؟ گفتم!
و در این میانه پس از این همه مویی که در سر سفید شده به چنین دغدغه ای رسیدن شاهکاری می توانسته باشد لابد! من دغدغه ی انسان دارم. برای اولین بار در زندگی بی آنکه نام کوچه ای در حوالی زیستنم ٬نام شهیدی ٬ یا مفهومی آسمانی ٬ یا گلی یا درختی باشد .آرام آرام بی ردی از علم دغدغه ی انسانی را دارم که همه ی شرافتش در هیچ نام شریفی نیست جز کلمه ی متبرکه ی "رنج" .
نمی دانم کم کم به دام کلمات می افتم یا پیر می شوم یا آینه ام خشت می شود یا دردم بیشتر است؟!
این جمله را می خوانم و می دانم...
' Et tu Brute!'
'تو هم بروتوس؟'
...he could swear he had not wasted a minute of it…not a minute wasted and yet here it was already May! If he lived to the Biblical three score and ten, which was all he ever allowed himself in his calculations , he had before him only nine more Mays. Only nine more Mays out of all eternity ,…
و تو نمی فهمی!
The limits of my language means the limits of my world.
wittgenstein.
زن باشی کودک یا مرد
مسلمان باشی یا یهودی
سیاه باشی یا سفید
پاک باشی یا گنه آلوده
آدم باشی یا مرغ
درخت باشی یا سنگ
بمب که ببارد از آسمان
خشک و تر با هم می سوزد!
در صحنه ای از فیلم پرنده ای در ساختمان گیر افتاده. یک شب سرد زمستان. مرد پنجره ها را باز می کند و خطاب به پرنده می گوید": پنجره ها بازه. می تونی بمونی یا می تونی بری. خودت باید تصمیم بگیری و این بزرگترین چیزیه که داری!"
یکی از راههای بسیار ساده و در عین حال بسیار تاثیر گذار در شناخت رنگ و به تدریج اندیشید ن به آن و بعد به کار بردنش در زندگی به عنوان یکی از نعمت های بی شمار خداوندی و فرصت های خوش رنگ زیستن این است که روی میزتان در لیوانی کریستال که نو ر را خوب رد کند ٬ مداد رنگی نگه دارید! گاهی حتی می توانید در زمان استراحتتان باهاش عین بچه گی ها بی هدف شکل های من در آوردی بکشید یا لحظاتی در نورهای مختلف بهشان نگاه کنید. خوش منظره است. حتی وقت هایی که کلافه اید کافیست اراده کنید و مداد هایتان را بتراشید. وقفه ی رنگارنگی ایجاد می شود در ذهن شما.
بعد خوب که خوشتان آمد به جان من دعا کنید!
کمال دوستی باشد مرا از دوست نگرفتن
مراد خسرو از شیرین کناری بود و آغوشی
محبت کار فرهاد است و کوه بیستون سفتن
کمال دوستی خدا داند که جز این نیست که من بودن کسی را از او نگیری!
تو که می دانی؟
آخر من شاعر ترینم...
ع ـ صالحی
همه ی شعرها را هم!
این جمله از حکیمی یونانی ست که دریکی از آثار فروم خوانده امش اما نام کامل کتاب را یادم نیست!
بر گلیم ما
و حتی
در حریم ما...
که بلبلان همه مستند و باغبان تنهاست
از صبح فقط دارم تک تک آدم هایی را که اقدام به ترجمه ی متون مقدس کرده اند تحسین می کنم اینکه خوب بوده کارشان یا نه بماند. مهم داشتن شجاعت به سوی چنین کاری رفتن است. توان روحی می خواهد.
یکی از عکاسان محبوب من نصرا... کسرائیان است که اینروزها (تا ۱۶ دی) نمایشگاه عکسش در گالری دی برپاست. تجربه ی زیبایی شناسی خواهد بود برای هر کس که برود! لینک سایتش هم در وبلاگ من هست می توانید عکس هایش را ببینید و در یابید که کارهایش آیا به سلیقه ی شما می خورد یا نه؟!

پ ن: می دانم که ما ملت سیاست زده ای هستیم. اما کاش بیاموزیم که همه چیز را با عینک سیاست نبینیم. سیاست عین دزد کیف بنده پدر و مادر ندارد!
پ ن: من از همه ی این حیوانهایی که نام برده ام می ترسم. از نوک مرغ و چشم های خروس و خریت گوسفند و اندازه ی گاو. اما اگر بخواهم گاو و گوسفند هم داشته باشم ترجیح می دهم اسب داشته باشم. اسبم هم حتما باید سفید باشد!
من چه ناپاکم
اگر ننشانم از ایمان خود
چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک...
این هم دوباره دیدن بانو...
هارولد پینتر مرده است و بین خودمان بازار حس تاسف و ذکر خیرش گرم است. راستش لحظه ای همه دلمان گرفته بود وقتی از مرگش حرف می زدیم انگار که کسی را از دست داده ایم که می دانیم برای همیشه رفته است. واقعا هم همینطور است بخشی از درک ادبی مان از انسان معاصر را مدیون نوشته های او هستیم. بعضی واژه ها هستند در ادبیان که برند کسی هستند برند پینتر برای من room است.
دیشب نیمه شب خوابیدم و از شش صبح هم بیدار بودم. فاصله ی در دانشگاه تا دانشکده فقط به این فکر می کردم که سرما به من اکتاسی می دهد . مرا به وجد می آورد از اپیفنی های این روزهای من بود. بعد هی که از صبح دورتر می شدم و هی که خورشید بالاتر می آمد شعفم کمتر می شد .حوالی یک که بر می گشتم خانه دقیقا با چشم های بسته را ه می رفتم. تمام دیروز را یا روی نوت بوک خم بوده یا سالینجر می خوانده ام. چرا سیمور خودش را کشت؟ جواب من بدیهی ست : پس میخواستی چه کار کند؟ و مساله این بود که نمی شد این را در یک لکچر به مردمی که هنوز از مرگ پینتر دلشان داغ است تحویل داد. بعد سر راه می روم بقالی و خرید می کنم. فقط دو هزار پانصد در جیبم بود و خریدم شد سه و سیصد. قبلش گوجه خریده بودم که باید هزار و دویست می شد اما به رسم معمول میوه فروشی ها که دیگر فوت آبم کمی بیشتر شد و شد هزار و هفتصد. بعد در بقالی پول کم آوردم . نوشابه را پس دادم و از حجم خیار شورها کاستم. همه ی این کارها اولین بار بود.
در خانه عملا افتادم و آنقدر با ذهنم روی لکچر هایم تمرکز کردده بودم که امروز که دلیورشان کردم یادم افتاد که خسته ام. چند سال است. بعد یاد مهندس مداح افتادم و یکراست یاد پدر بزرگم افتادم و آنقدر دلم برایش تنگ شد که فکر کردم بعد از مرگ حتما می بینمش. پدر بزرگم شیفته ی امام حسین بود و نمی دانم اگر به او درباره مهندس روضه خوان می گفتیم چه عکس العملی نشان می داد. می خندید لابد. به نزدیک ترین دوستم زنگ می زنم و جوابش دقیقا این است اوضاعم خیلی در به دره! و من یک ساعتی به صرف های مختلف فعل ها به کاربرد های مختلف فعل ها و از همه مهمتر به اصطلاح جدید در به در بودن اوضاع فکر می کنم. سر شب هم کسی از نحو جمله هایم ایراد می گیرد.
از آن ناجورتر فیلم بانو را یک هم کلاسی برایم آورده و من یکهو یادم آمد که سال هفتاد و شش آن را در سینما دیده ام و برای اولین بار می شمارم که یازده سال گذشته و من چقدر خسته هستم. این فیلم را شش بار دیده ام و امشب با خودم قرار گذاشته ام دو باره ببینمش و راستش می دانم که حتما فرق کرده ام و نمیدانم چقدر و این کمی ترس دارد. وقتی با خودت در گذشته و حال روبرو می شوی.
پینتر مرده سیمور مرده پدر بزرگم مرده سال هفتاد و شش مرده و من انسان معاصر قرن بیست و یکم هستم!
پ ن : پیشنهاد شده نام این نوشته پینتر و خیار شور باشد.
چیزهای فراوانی گم شده است و باور نمی کنم که تصادفی باشد!
روزهاست که این جمله را در ذهن دارم و یادم نمی آید از کجاست. هر چقدر ذهنم را جستجو می کنم گوینده اش را به خاطر نمی آورم. نام تمام دوستانم را که ارجاعات انجیلی زیاد به کار می برند یا شیفته ی مسیحند را به خاطر می آورم و این جمله را لابلای ارجاعات "پدر" شمولشان نمی یابم.
بعد یکهو وسط دون جووان* خواندن با خود می گویم: "پدر چرا مرا آفریدی؟" و در ذهنم جاری می شود که : فرانکنشتاین*! مخلوق رو به فرانکنشتاین می گوید : "پدر چرا مرا آفریدی؟ " او را کشته و در تاریکی گم می شود...
* لرد بایرون
* مری شلی ـقرن نوزده

