تبليغاتX
...

...

...he could swear he had not wasted a minute  of it…not a minute wasted and yet here it was already May! If he lived to the Biblical three score and ten, which was all he ever allowed himself in his calculations , he had before him only nine more Mays. Only nine more Mays out of all eternity ,…

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 21:16  توسط نرگس  | 

The  limits of my language means the limits of my world.

wittgenstein.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 12:29  توسط نرگس  | 

فرقی نمی کند که روز باشد یا شب

زن باشی کودک یا مرد

مسلمان باشی یا یهودی

سیاه باشی یا سفید

پاک باشی یا گنه آلوده

آدم باشی یا مرغ

درخت باشی یا سنگ

بمب که ببارد از آسمان

خشک و تر با هم می سوزد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 10:32  توسط نرگس  | 

داشتم یک فیلم  روسی می دیدم از شبکه چهار از مجموعه فیلم های سینما اقتباس به نام ۱۲. خوب بود. خیلی!

در صحنه ای از فیلم پرنده ای در ساختمان گیر افتاده. یک شب سرد زمستان. مرد پنجره ها را باز می کند و خطاب به پرنده می گوید": پنجره ها بازه. می تونی بمونی یا می تونی بری. خودت باید تصمیم بگیری و این بزرگترین چیزیه که داری!"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 17:29  توسط نرگس  | 

خیلی زیاد به رنگ فکر می کنم. سر فرصت حتما پستی درباره اش خواهم داشت اما تجربه ی ساده ای ست در زندگی من که دوست دارم در میانش بگذارم شاید به کار شما هم بیاید:

یکی از راههای بسیار ساده و در عین حال بسیار تاثیر گذار در شناخت رنگ و به تدریج اندیشید ن به آن و بعد به کار بردنش در زندگی به عنوان یکی از نعمت های بی شمار خداوندی و فرصت های خوش رنگ زیستن این است که روی میزتان در لیوانی کریستال که نو ر را خوب رد کند ٬ مداد رنگی نگه دارید! گاهی حتی می توانید در زمان استراحتتان باهاش عین بچه گی ها بی هدف شکل های من در آوردی بکشید یا لحظاتی در نورهای مختلف بهشان نگاه کنید. خوش منظره است. حتی وقت هایی که کلافه اید کافیست اراده کنید و مداد هایتان را بتراشید. وقفه ی رنگارنگی ایجاد می شود در ذهن شما.

بعد خوب که خوشتان آمد به جان من دعا کنید!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 13:50  توسط نرگس  | 

چنانت دوست می دارم که وصلت دل نمی خواهم

کمال دوستی باشد مرا از دوست نگرفتن

مراد خسرو از شیرین کناری بود و آغوشی

محبت کار فرهاد است و کوه بیستون سفتن

 

 کمال دوستی خدا داند که جز این نیست  که من بودن کسی را از او نگیری!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 20:26  توسط نرگس  | 

و خدا خواست تو را کشته ببیند!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 12:5  توسط نرگس  | 

چکاچاک شمشیرها...
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 17:18  توسط نرگس  | 

هیچ کس که نداند

تو که می دانی؟

آخر من شاعر ترینم...

ع ـ صالحی

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 21:25  توسط نرگس  | 

فرزانه به پرورش خویشتن می نشیند،بی آنکه وقتش را تلف کند.آگاهی اش از گذرایی زندگی،نه او را وا می دارد که زمانش را به عیاشی بگذراند تا از زندگیش کام بجوید،نه تسلیم مالیخولیای حزن و اندوه می شودو از این طریق فرصتی را که در دست دارد به باد می دهد.ایمن از این معرفت که همه چیز یگانه است،چنان خود را به سیمای جزیی از کاینات می بیند که ستارگان و درختان:ماندگار همچون هر آنچه که هست.واقف به این حقیقت که زمان پنداری بیش نیست،لزومی ندارد از لحظه مرگ-که همچون در گاهی برای گذر از اتاقی به اتاقی دیگر است و با سایر لحظه ها فرق ندارد-بهراسید
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 17:44  توسط نرگس  | 

من هوای خودم را گم کرده ام.

همه ی شعرها را هم!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 22:30  توسط نرگس  | 

هر آنکه فکر می کند همه ی میوه ها همانقدر زود می رسند که توت فرنگی٬ از انگور چیزی نمی فهمد!

 این جمله از حکیمی یونانی ست که دریکی از آثار فروم خوانده امش اما نام کامل کتاب را یادم نیست!

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 13:47  توسط نرگس  | 

داشتم وبلاگ یکی از دوستانم را می خواندم. دو سال پیش که وبلاگم را بسته بودم وبلاگش را به من قرض داده بود.  آذر و دی ماهش را من نوشته ام. از خودمان خوشم آمد. خیلی.
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 17:40  توسط نرگس  | 

... تو هم مومن نبودی

بر گلیم ما

و حتی

در حریم ما...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 20:7  توسط نرگس  | 

دلم به پاکی دامان غنچه می سوزد

که بلبلان همه مستند و باغبان تنهاست

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 22:59  توسط نرگس  | 

این روزها در حال ترجمه ی متنی در حیطه ی الهیات هستم. راستش در تمام لحظه های ترجمه قلبم درگلویم ایستاده است. یک ترجمه ی اشتباه از یک لغت کلی انحراف است. 

از صبح فقط دارم تک تک آدم هایی را که اقدام به ترجمه ی متون مقدس کرده اند تحسین می کنم اینکه خوب بوده  کارشان یا نه بماند. مهم  داشتن شجاعت به سوی چنین کاری رفتن  است. توان روحی می خواهد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 17:2  توسط نرگس  | 

دوست دارم از دوستان دعوت کنم بروند سینما آتش سبز را ببینند. خودم البته هنوز ندیده ام اما دیده ها و شنیده هایم از کارگردان اثر حاکی از آن است که انسان درست و خوش فکری ست و با توجه به اینکه فیلمش نه جواد رضویان دارد نه هم پایه های جواد رضویان را خیلی بفروش نخواهد بود. چه عیب دارد برویم یک فیلم فرهنگی ببینیم و بگذاریم کارگردانش کمتر ضرر کند؟ آن ادم هایی هم که  دغدغه ی فلسطین را دارند بدانند که درآمد چهارشنبه ی سینما برای کمک به فلسطین اختصاص داده شده. اما خدا وکیلی این روز را بروید جواد رضویان و خواستگار و اینها را ببینید. روز دیگر را بروید آتش سبز!

یکی از عکاسان محبوب من نصرا... کسرائیان است که اینروزها (تا ۱۶ دی) نمایشگاه عکسش در گالری دی برپاست. تجربه ی زیبایی شناسی خواهد بود برای هر کس که برود! لینک سایتش هم در وبلاگ من هست می توانید عکس هایش را ببینید و در یابید که کارهایش  آیا به سلیقه ی شما می خورد یا نه؟!

 

 

 پ ن: می دانم که ما ملت سیاست زده ای هستیم. اما کاش بیاموزیم که همه چیز را با عینک سیاست نبینیم. سیاست عین دزد کیف بنده پدر و مادر ندارد!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 13:18  توسط نرگس  | 

دلم می خواهد چند تایی  مرغ و خروس و اردک و خرگوش داشته باشم! البته هنوز به گوسفند و گاو فکر نکرده ام!

پ ن: من از همه ی این حیوانهایی که نام برده ام می ترسم. از نوک مرغ و چشم های خروس و خریت گوسفند و اندازه ی گاو. اما اگر بخواهم گاو و گوسفند هم داشته باشم ترجیح می دهم اسب داشته باشم. اسبم هم حتما باید سفید باشد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 8:32  توسط نرگس  | 

گر بدینسان زیست باید پاک

من چه ناپاکم

اگر ننشانم از ایمان خود

چون کوه

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک...

 

این هم دوباره دیدن بانو...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 19:19  توسط نرگس  | 

امروز به شدت احساس انسان معاصر را دارم.

هارولد پینتر مرده است و بین خودمان بازار حس تاسف و ذکر خیرش گرم است. راستش لحظه ای همه دلمان گرفته بود وقتی از مرگش حرف می زدیم انگار که کسی را از دست داده ایم که می دانیم برای همیشه رفته است. واقعا هم همینطور است بخشی از درک ادبی مان از انسان معاصر را مدیون نوشته های او هستیم. بعضی واژه ها هستند در ادبیان که برند کسی هستند برند پینتر برای من room است.

دیشب نیمه شب خوابیدم و از شش صبح هم بیدار بودم. فاصله ی در دانشگاه تا دانشکده فقط به این فکر می کردم که سرما به من اکتاسی می دهد . مرا به وجد می آورد از اپیفنی های این روزهای من بود. بعد هی که از صبح دورتر می شدم و هی که خورشید بالاتر می آمد شعفم کمتر می شد .حوالی یک که بر می گشتم  خانه دقیقا با چشم های بسته را ه می رفتم. تمام دیروز را یا روی نوت بوک خم بوده یا سالینجر می خوانده ام. چرا سیمور خودش را کشت؟ جواب من بدیهی ست : پس میخواستی چه کار کند؟ و مساله این بود که نمی شد این را در یک لکچر به مردمی که هنوز از مرگ پینتر دلشان داغ است تحویل داد. بعد سر راه می روم بقالی و خرید می کنم. فقط دو هزار پانصد در جیبم بود و خریدم شد سه و سیصد. قبلش گوجه خریده بودم که باید هزار و دویست می شد اما به رسم معمول میوه فروشی ها که دیگر فوت آبم کمی بیشتر شد و شد هزار و هفتصد. بعد در بقالی پول کم آوردم . نوشابه را پس دادم و از حجم خیار شورها کاستم. همه ی این کارها اولین بار بود.

در خانه عملا افتادم  و آنقدر با ذهنم روی لکچر هایم تمرکز کردده بودم که امروز که دلیورشان کردم یادم افتاد که خسته ام. چند سال است. بعد یاد مهندس مداح افتادم و یکراست یاد پدر بزرگم افتادم و آنقدر دلم  برایش تنگ شد که فکر کردم بعد از مرگ حتما می بینمش. پدر بزرگم شیفته ی امام حسین بود و نمی دانم اگر به او درباره مهندس روضه خوان می گفتیم چه عکس العملی نشان می داد. می خندید لابد. به نزدیک ترین دوستم زنگ می زنم و جوابش دقیقا این است  اوضاعم خیلی در به دره! و من یک ساعتی به صرف های مختلف فعل ها به کاربرد های مختلف فعل ها و از همه مهمتر به اصطلاح جدید در به در بودن اوضاع فکر می کنم. سر شب هم کسی از نحو جمله هایم ایراد می گیرد.  

از آن ناجورتر فیلم بانو را یک هم کلاسی برایم آورده و من یکهو یادم آمد که سال هفتاد و شش آن را در سینما دیده ام و  برای اولین بار می شمارم که یازده سال گذشته و من چقدر خسته هستم. این فیلم را شش بار دیده ام و امشب با خودم قرار گذاشته ام دو باره ببینمش و راستش می دانم که حتما فرق کرده ام و نمیدانم چقدر و این کمی ترس دارد. وقتی با خودت در گذشته و حال روبرو می شوی.

پینتر مرده  سیمور مرده پدر بزرگم مرده سال هفتاد و شش مرده و من انسان معاصر قرن بیست و یکم هستم!

پ ن :  پیشنهاد شده نام این نوشته پینتر و خیار شور باشد.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 21:52  توسط نرگس  | 

امروز نکته ای که خیلی برام جالب بود آگهی های مربوط به مراسم ایام محرم بود که اینجا و آنجا خود نمایی می کرد.مثل تبلیغات کالا ی مصرفی بود.که هر چه پر زرق و برق تر و جلب توجه کننده تر بهتر.  پر از القاب و عناوینی نظیر کربلایی و حاجی و شیخ و این حرف ها با رنگ متمایز خصوصا واژه کربلایی ! اما از همه شان جالب تر آگهی بود به این ترتیب: مداح: مهندس  حاج شیخ ..........!

چیزهای فراوانی گم شده است و باور نمی کنم که تصادفی باشد!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 17:43  توسط نرگس  | 

 Arena: Harold Pinter

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 11:29  توسط نرگس  | 

"پدر چرا مرا آفریدی؟"

روزهاست که این جمله را در ذهن دارم و یادم نمی آید از کجاست. هر چقدر ذهنم را جستجو می کنم گوینده اش را به خاطر نمی آورم. نام تمام دوستانم را که ارجاعات انجیلی زیاد به کار می برند  یا شیفته ی مسیحند را به خاطر می آورم و این جمله را لابلای ارجاعات "پدر" شمولشان نمی یابم.

بعد یکهو وسط دون جووان* خواندن با خود می گویم: "پدر چرا مرا آفریدی؟" و در ذهنم جاری می شود که : فرانکنشتاین*! مخلوق رو به  فرانکنشتاین می گوید : "پدر چرا مرا آفریدی؟ " او را کشته و در تاریکی گم می شود...

 

* لرد بایرون

* مری شلی ـقرن نوزده

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 20:25  توسط نرگس  | 

به گمان من از فصل های درخشان ادبیات فارسی خطوط آغازین منظومه مسافر سهراب است باید آنقدر بخوانیشان تا با فضا یکی شوی . این دوخطش را که خیلی خیلی خیلی ست به دوستی تقدیم می کنم که در کار پروانه شدن است:

...تمام راه به یک چیز فکر می کردم

و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 18:22  توسط نرگس  | 

دلم می خواست آنقدر شاعر بودم که شعری می سرودم بی بدیل

                                                                                         در ستایش باران...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 17:36  توسط نرگس  | 

در تاریک ترین شب ها

طولانی ترین شب ها

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 20:38  توسط نرگس  | 

پاییز امسال همان پاییزی بود که باید می گذشت تا من خرمالو را فهمیده باشم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 22:35  توسط نرگس  | 

ببینید٬آن پیرمرد نرفته بود. هنوز درهمان خانه ساکن است. دیدمش!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 16:57  توسط نرگس  | 

باید امشب بروم

مرد آن شهر اساطیر نداشت

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود

...هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

و شبی از شب ها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟

باید امشب بروم

باید امشب چمدانی که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جادارد بربندم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند

یک نفر باز صدا زد: سهراب

کفش هایم کو؟

 

به این فکر می کردم که من چقدر رفته ام. از همه جا. از همه کس. از خودم گاهی. یادم نمی آید. جایی در یادداشت هایم نوشته ام: و هاجروا٬ یک لحظه این کلمه را در قرآن به خاطر آوردم و اینکه  باید از هر چه که می توان هجرت کرد. اینکه دوباره بخواهی برگردی یا نه باز هجرتی دیگر است . از آدم ها که می روم به خیلی ها بر نگشتم. نمی خواستم. جاهایی بود که برگشتم اما آنها مرا نمی شناختند. جاهایی من آنها را نمی شناختم. رفته بودم و راستش وقتی که بروی رفته ای. خیلی ها را یادم نمی آید آخرین بار کجا و کی دیده ام. آنها هم مرا یادشان نیست. ساهاست در خاطره ی تازه ی  هیچ کسی نیستم و اگر هستم خاطره ای کهنه ام. خودم را آموزاندم که آنقدر ها در ذهن کسی نمانم. بعد یک روز دیدم که دیگران هم به این نماندن من خو گرفته اند. نمی دانم خوب بود یا نه. فقط می دانم همیشه به دنبال کفش هایم گشته ام...

نخواستم در شهری بدون اسطوره در شهری بدون انگور زندگی کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 22:44  توسط نرگس  | 

برف نو برف نو سلام ! سلام!

بنشین!

خوش نشسته ای بر بام...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 13:28  توسط نرگس  |