امروز به شدت احساس انسان معاصر را دارم.
هارولد پینتر مرده است و بین خودمان بازار حس تاسف و ذکر خیرش گرم است. راستش لحظه ای همه دلمان گرفته بود وقتی از مرگش حرف می زدیم انگار که کسی را از دست داده ایم که می دانیم برای همیشه رفته است. واقعا هم همینطور است بخشی از درک ادبی مان از انسان معاصر را مدیون نوشته های او هستیم. بعضی واژه ها هستند در ادبیان که برند کسی هستند برند پینتر برای من room است.
دیشب نیمه شب خوابیدم و از شش صبح هم بیدار بودم. فاصله ی در دانشگاه تا دانشکده فقط به این فکر می کردم که سرما به من اکتاسی می دهد . مرا به وجد می آورد از اپیفنی های این روزهای من بود. بعد هی که از صبح دورتر می شدم و هی که خورشید بالاتر می آمد شعفم کمتر می شد .حوالی یک که بر می گشتم خانه دقیقا با چشم های بسته را ه می رفتم. تمام دیروز را یا روی نوت بوک خم بوده یا سالینجر می خوانده ام. چرا سیمور خودش را کشت؟ جواب من بدیهی ست : پس میخواستی چه کار کند؟ و مساله این بود که نمی شد این را در یک لکچر به مردمی که هنوز از مرگ پینتر دلشان داغ است تحویل داد. بعد سر راه می روم بقالی و خرید می کنم. فقط دو هزار پانصد در جیبم بود و خریدم شد سه و سیصد. قبلش گوجه خریده بودم که باید هزار و دویست می شد اما به رسم معمول میوه فروشی ها که دیگر فوت آبم کمی بیشتر شد و شد هزار و هفتصد. بعد در بقالی پول کم آوردم . نوشابه را پس دادم و از حجم خیار شورها کاستم. همه ی این کارها اولین بار بود.
در خانه عملا افتادم و آنقدر با ذهنم روی لکچر هایم تمرکز کردده بودم که امروز که دلیورشان کردم یادم افتاد که خسته ام. چند سال است. بعد یاد مهندس مداح افتادم و یکراست یاد پدر بزرگم افتادم و آنقدر دلم برایش تنگ شد که فکر کردم بعد از مرگ حتما می بینمش. پدر بزرگم شیفته ی امام حسین بود و نمی دانم اگر به او درباره مهندس روضه خوان می گفتیم چه عکس العملی نشان می داد. می خندید لابد. به نزدیک ترین دوستم زنگ می زنم و جوابش دقیقا این است اوضاعم خیلی در به دره! و من یک ساعتی به صرف های مختلف فعل ها به کاربرد های مختلف فعل ها و از همه مهمتر به اصطلاح جدید در به در بودن اوضاع فکر می کنم. سر شب هم کسی از نحو جمله هایم ایراد می گیرد.
از آن ناجورتر فیلم بانو را یک هم کلاسی برایم آورده و من یکهو یادم آمد که سال هفتاد و شش آن را در سینما دیده ام و برای اولین بار می شمارم که یازده سال گذشته و من چقدر خسته هستم. این فیلم را شش بار دیده ام و امشب با خودم قرار گذاشته ام دو باره ببینمش و راستش می دانم که حتما فرق کرده ام و نمیدانم چقدر و این کمی ترس دارد. وقتی با خودت در گذشته و حال روبرو می شوی.
پینتر مرده سیمور مرده پدر بزرگم مرده سال هفتاد و شش مرده و من انسان معاصر قرن بیست و یکم هستم!
پ ن : پیشنهاد شده نام این نوشته پینتر و خیار شور باشد.