تبليغاتX
...

...

عصر ها ، در یک خیابلان فرعی پر رفت و آمد جوراب مردانه می فروشد.
همیشه از کنارش رد می شوم اما این بار، چند متر مانده به او پاکند می کنم و بهش نگاه می کنم.زنی ست سی و چند ساله،شاید هم چهل ساله . سبزه است و بلند بالا ، لاغر است و چهار شانه.چادر مشکی به سر دارد. با یکی از دستانش ، لبه های چادر را زیر صورتش تنگ گرفته است و در دست دیگر چند جوراب دارد. عابران که می گذرند، جوراب ها را روبرویشان می گیرد و می گوید: آقا ! خانم ! جوراب بخرین. ثواب داره. و تا کنون هیچ وقت ندیده ام کسی از او جوراب بخرد. گاهی مرد ها مکث می کنند و خیره به چهره اش نگاه می کنند. از کنارش رد شده ام. به فروشگاههای اطراف نگاه می کنم و محل کارش را ارزیابی می کنم. به نسبت ، فرعی های دیگر ، سالم ترین محیط این اطراف است ، اینجا اغلب کتاب می فروشند و لوازم تحریر.دل خوشکنکی ست برای من وقتی که به یک زن بی پناه در یک شهر پر از واقعیت های کثیف فکر میکنم.دل خوش کنک!

از کتاب فروشی که بیرون می آیم. روبرویش می ایستم و از جعبه ی روبرویش دو جوراب بر می دارم. پول را که از دستم می گیرد، دستش ، دستی جوان است و زمخت و کار کرده. به من می گوید که : خانم دستت درد نکنه. برا شام بچه هام ِ ، ثواب داره. می گویم : من واقعا به این جورا ب ها احتیاج دارم. نگاهم می کند. فقط نگاهم می کنم . خیلی بی رمق نگاهم می کند. با خودم فکر می کنم که ، او چقدر خسته است. او چقدر تنهاست.





اگر ، یک شب جوراب نفروشد؟!!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 18:33  توسط نرگس  | 

به نام خدا.

 

طی هفته ی گذشته ،3 اثر داستانی خوانده ام.  

گاو خونی ِ جعفر مدرس صادقی

استخوان خوک و دست های جزامی از مصطفی مستور

شما که غریبه نیستسد اثر ِ هوشنگ مرادی کرمانی.

 

   گاو خونی ، اولین اثری ست که از نویسنده اش خوانده ام. با آقای صادقی اصلا آشنا نیستم .گاو خونی  اثر ادبی خوش ساخت و خوب پرداخته شده ایست. ذهنم هنوز با ان درگیر است و مشغول. خیلی خوب با آن ارتباط گرفته ام و متاسفم که این نویسنده را زودتر نخوانده ام.    

 

     استخوان خوک و دست های جزامی ،پس از روی ماه خداوند را ببوس، دومین اثری ست از آقای  مستور که خوانده ام. هنوز نتوانسته ام با آثار مستور ارتباط بر قرار می کنم. او  انسان جالبی ست اما حس می کنم که قلمش رها نیست،آزاد نیست،گیر می کند. قلمش خیلی فکر می کند! این کتاب حتما همه را یاد کیشلوفسکی  می اندازد و هنگام خواندنش من همه اش به یاد  آن مرد قایق ران ِ ده فرمان  که رد می شد می افتادم. تک گویی هایی که در هر دو اثر مستور  بود ،  به دلم نشست،خصوصا تک گویی های دانیال ، در استخوان .... که خیلی مستور بودند و من مستور را به واسطه ی این تک گویی ها نزدیک تر احساس می کنم .

 

    خواندن   شما که غریبه نیستید را دیشب تمام کردم. اولین اثری ست که از جناب کرمانی خوانده ام. از ژانر زندگینامه و خود زندگینامه خوشم می آید  ، و اگر  راوی زندگینامه ، خود یک نویسنده باشد که نور علی نور است. این اثر را دوست دارم. حکایت زندگی مرادی کرمانی ست ، از کودکی تا 20 سالگی از نظر زبانی خیلی پخته و دلنشین است. قلم ِ نویسنده صمیمی ست .بارها با این اثر گریسته ام. کلی یاد بچگی کرده ام، یاد محله های قدیمی شهرمان، یاد پدر بزرگ ، مادر بزرگم ، دوره ی کودکی ام که در جنگ و در یک شهر پر خبر  گذشت. این اثر خیلی صمیمی و از  خودمان است. و بعید بدانم که خواننده با آن همراه نشود. موقع دیدن سری فیلم های قصه های مجید گاهی واقعا از شیطنت های مجید تعجب می کردم، اما حالا که این اثر را خوانده ام ، مجید  که خیلی شبیه هوشو * ست برایم ملموس تر است.درباره ی تجربه ام با این اثر ، بیشتر خواهم نگاشت.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 16:3  توسط نرگس  | 

گلی زیبا در اغوش حسین است
نه یک گل،غنچه بر دوش حسین است
علی اصغر تبسم بر لبش ماند
تحیر!بغض خاموش حسین است...
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 14:38  توسط نرگس  | 

احتمالا 3 یا 4 شاید ساله بودم و شاید هم 2 ساله، که با اولین پرسش فلسفی زندگیم رو به رو شدم: من چرا نفس می کشم.؟

شب بود،از آن شب ها که تاریک ِ تاریک نیستند و فضا اندکی نور دارد.دراز کشیده بودم اما بیدار بودم. بنا به عادتی که تا سال ها در من بود ،سرم را کامل زیر پتو کرده بودم و فضا تارِ تار بود،و من در آن سیاهی بیدار بودم. هیچ چیز نمی دیدم اما صدا ها را می شنیدم. و نا گهان ،متوجه صدای تنفس خود شدم. تا آن لحظه ، هیچ به این صدا توجه نکرده بودم ،و حالا ،یک صدای ممتد ِ پایان ناپذیر ،شده بود مرکز توجه من. مدتی به آن گوش دادم. و بعد توجهم جلب شد به فرایند عمل: من هوا را با فشار وارد می کنم،قفسه ی سینه ام بالا می رود،من هوا را خارج می کنم . قفسه ی سینه ام پایین می رود،بعد من هوا را وارد می کنم ،بعد قفسه ی سینه ام بالا می رود،بعد....مدتی بی حرکت ایستاده بودم. و از خودم پرسیدم ،که ایا احمقانه و خسته کننده نیست که من یک کار را مدام تکرار می کنم؟( هر چه قدر فکر می کنم ،آن واژه های بکر و نابی را که به واسطه ی آنها ،این پرسش را پرسیدم پیدا نمی کنم،و به جایش می گذارم ،احمقانه و تکراری و خوب می دانم چقدر از آن لحظه ی نزدیک ،دورم). اعصابم خورد شده بود. می خواستم از ان حرکت مداوم رها شوم ،فکر کردم که خیلی کودنم که یک کار را ،بدون دلیل مدام تکرار می کنم.و راهش را جستم. دیگر نمی خواستم. پس شروع کردن به نفس نکشیدن. مدتی بسیار طولانی ،و کم کم احساس کردم،سرم سنگین می شود،نگاهم تار و یکهو بی اختیار دوباره شروع کردم به انجام همان عمل تکراری که مثل خوره افتاده بود به جانم ،و ولم نمی کرد. در آن لحظه اصلا به تنفس به عنوان یک فرایند ،طبیعی و فیزیکی نگاه نمی کردم. اصلا بعد فیزیولوژیکی اش مطرح نبود. چیزی در من بود و من قادر نبودم که از آن رها شوم. آن لحظه را خوب در یاد دارم. اشک در چشمانم جمع شده بود . با هراس سرم را از زیر پتو بیرون آورم و با حالی آشفته ،به فضای تاریک ِ اندکی روشن ،خیره شدم. همه چیز دیگر گون شده بود،انگار همه چیز شکل دیگری داشت . خودم را خیلی خیلی تنها احساس کردم. یک بغض وحشتناک راه گلویم را بسته بود. و در میا ن آن همه ترس و اندوه بی پایان ،احسای کردم،چیزی در درونم،در کنج سینه ام ،به شدت می تپد.......


*تک خطی است از شعری ازاسماعیل خوئی

وقتی بچه بودم گربه های تفکر،
چندین فراوان نبودند
وقتی بچه بودم
مردم نبودند
وقتی بچه بودم
غم بود
اما
کم بود....
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 12:54  توسط نرگس  |