همیشه از کنارش رد می شوم اما این بار، چند متر مانده به او پاکند می کنم و بهش نگاه می کنم.زنی ست سی و چند ساله،شاید هم چهل ساله . سبزه است و بلند بالا ، لاغر است و چهار شانه.چادر مشکی به سر دارد. با یکی از دستانش ، لبه های چادر را زیر صورتش تنگ گرفته است و در دست دیگر چند جوراب دارد. عابران که می گذرند، جوراب ها را روبرویشان می گیرد و می گوید: آقا ! خانم ! جوراب بخرین. ثواب داره. و تا کنون هیچ وقت ندیده ام کسی از او جوراب بخرد. گاهی مرد ها مکث می کنند و خیره به چهره اش نگاه می کنند. از کنارش رد شده ام. به فروشگاههای اطراف نگاه می کنم و محل کارش را ارزیابی می کنم. به نسبت ، فرعی های دیگر ، سالم ترین محیط این اطراف است ، اینجا اغلب کتاب می فروشند و لوازم تحریر.دل خوشکنکی ست برای من وقتی که به یک زن بی پناه در یک شهر پر از واقعیت های کثیف فکر میکنم.دل خوش کنک!
از کتاب فروشی که بیرون می آیم. روبرویش می ایستم و از جعبه ی روبرویش دو جوراب بر می دارم. پول را که از دستم می گیرد، دستش ، دستی جوان است و زمخت و کار کرده. به من می گوید که : خانم دستت درد نکنه. برا شام بچه هام ِ ، ثواب داره. می گویم : من واقعا به این جورا ب ها احتیاج دارم. نگاهم می کند. فقط نگاهم می کنم . خیلی بی رمق نگاهم می کند. با خودم فکر می کنم که ، او چقدر خسته است. او چقدر تنهاست.
اگر ، یک شب جوراب نفروشد؟!!
