تبليغاتX
...

...

سلام.

امروز رفته بودم بیرون ،مرد گدایی قبای قهوه ای پوشیده بود و دستار سبزی داشت و سینی را با پارچه سبز پوشانده بود و می گرفت جلوی مردم و گدایی می کرد. از کنارش که رد شدم ،سینی را جلویم نگه داشت و من پولی نگذاشتم،بهم نگاه کرد و گفت : په تو از سید عباس نمی ترسی.؟یعنی نمی ترسی؟

تا حالا گدایی ِ این مدلی ندیده بودم و البته خیلی هم با مزه بود ....ها هاها

..........

چند وقت پیش خواب دیدم که رفته ام سینما، فضا پر تنش بود و فیلمش چنگی به دل نمی زد. فیلم که تمام شد،از سالن سینما خارج شدم و از کنار دربان رد شدم. جوان ِ بالا بلند ِ خوش تیپی بود، با خودم فکر کردم: حیف ِ جوونی به این رعنایی نیست که بیاد دربون شه؟
صبح که از خواب بیدار شدم ، نامش را به خاطر آوردم : پل نیومن!!!!

.........

مدتی پیش ، تلویزیون اسپارتاکوس پخش می کرد، تین ایج که بودم ، هنرپیشه مورد علاقه ام جین سیمونز بود، نشستم تا کمی بازی اونو ببینم و بعد برم به کارام برسم. نشون به اون نشون که نیم ساعت از فیلم گذشت .و اسپارتاکوس شورش کرد و هنوز از جین سیمونز خبری نبود....
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 13:17  توسط نرگس  | 

« کوچ بنفشه ها »

در روز های آخر اسفند،
کوچ بنفشه های مهاجر ،
زیباست.
در نیمروز روشن اسفند،
وقتی بنفشه ها را ،از سایه های سرد،
در اطلس شمیم بهاران،
با خاک و ریشه
- میهن سیارشان -
از جعبه های کوچک چوبی ،
در گوشه ی خیابان می آورند
جوی هزار زمزمه در من
می جوشد:
ای کاش ...
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
(در جعبه های خاک )
یک روز می توانست ،
همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران ،در آ فتاب پاک.

م. سرشک.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 8:46  توسط نرگس  | 

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش الا ،هوس قمار دیگر...
+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 17:42  توسط نرگس  | 

از کنار ِ هم به سادگی ،می گذریم...
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 16:1  توسط نرگس  | 

ترسم بروم عالم ِ جان نادیده
بیرون روم از جها ن،جهان نادیده
در عالم جان چون روم از عالم ِ تن؟
در عالم تن ،عالم ِ جان نادیده...
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 13:13  توسط نرگس  |