..... در خبر ست که سرور کاینات و مفخر موجودات و رحمت عالمیان و صفوت آدمیان و تتمه ی دور زمان محمّد مصطفی صلّی الله علیه و سلم
شفیعَُ مطاعُ نبی َُ کریم
قسیم ُ جسیم ُ نسیم ُ وسیم
چه غم دیوار امت را که دارد چون تو پشتیبان
چه باک از موج ِ بحر آن را که باشد نوح کشتیبان
بَلَغَ الُلی بِکمالِهِ کَشَفَ الدجی بِجَمالِه
حَسُنَت جَمیعُ خِصالِهِ صلّوا علیه ِ و آلِه
هر گاه یکی از بندگان گنه کار پریشان روزگار دست انابت به امید اجابت به در گاه حق جَلَّ و عَلا بر دارد،ایزد تعالی در وی نظر نکند ،بازش بخواند ،باز اعراض کند ،بازش به تضرّع و زاری بخواند حق سبحانه و تعالی فرماید : یا مَلائِکَتی قَد اِستَحییتُ مِن عَبدی وَ لَیسَ لَهُ غَیری فَقَد غَفَرتُ لَهُ. دعوتش را اجابت کردم و حاجتش بر آوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم.
کرم بین و لطف خداوندگار
گنه بنده کرده ست و او شرمسار
.....
گلستان سعدی«دیباچه»
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 20:26  توسط نرگس
|
از تلویزیون شنیدم که امروز روز تولد نادر ابراهیمی ست. یادداشت کوتاهی را که دو سال پیش درباره اش نوشته ام را به خاطر آوردم که آن را می خوانید:
فانوس،
خورشید نیست
اما راه دراز و باریک شب،مفهوم قناعت را خوب می داند
ن_ابراهیمی.
نادر ابراهيمی . نوشته های بسيار ساده ای دارد. حالا ديگر می دانم که تو تنها وقتی قادری ساده باشی که از راه پر پيچ و خم پيچيده گی ها عبور کرده باشی.و نوشته های او ساده است و همانقدر عميق. داستا ن هايش ساخت ساده ای دارند اما ٬می فهمی که اين انسان ٬با ايمان٬ می نويسد و اين خوب است. در نوشته هايش شرافت و بزرگواری هست که واقعی ست.
*نادر ابراهیمی.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 14:45  توسط نرگس
|
برگ درختان سبز در نظر هوشیار
هر ورقش دفتریست معرفت کردگار
تا حالا موقع بهار گذرتون به یه باغ نارنج افتاده؟ تا حالا تو یه فضای لبریز از بوی بهار نارنج قدم زدین؟ دیوانه کننده س. عطر بهار نارنج آدم رو به سر گیجه می ندازه،سر مست می کنه.
این روزا درخت نارنجمون شکوفه داده و بوش مشام رو نوازش می کنه. بوته ی یاس هم به شیرینی خود نمایی می کنه. هوای خوبی داریم. هوای خوبی!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 14:36  توسط نرگس
|
اولین پنجشنبه ی بعد از تعطیلاته. میریم بازار که پارچه پرده ای بگیریم.روزای آخر اسفند اینجا غلغله بود اما حالا خلوته. مردم هر چی پول داشتن قبل عید خرج کردن و خلوتی بازار ، یکی دو ماهی به این شکل ادامه داره. پرده رو انتخاب می کنیم و می خریم. همرام یادش می یاد که یه خرید فراموش شده داره. پرده سنگینه، از فروشنده اجازه می گیرم و تا برگشتنش تو فروشگاه رو تک صندلی که برای مشتری گذاشتن، می شینم.پهنای مغازه زیاده، درش چهار طاق بازه و من با کمی مایل نشستن ، کل مسیر قابل دید از این زاویه رو روبروم دارم. دو پیاده رو و یک خیابون وسطشون که عبور ماشین از توش ممنوعه و کلی رهگذر که رد می شن. من این کارو خوب بلدم.،نگاه کردن از تو مغازه به عابرا و ماشین ها.بچه که بودم، وقتا یی که سری به حجره ی بابا بزرگم می زدم. یا وقتی تو مغازه ی پدربزرگم تو شهر خودمون بودم ، می نشستم و ساعت ها به آدم ها و رفت و آمد و اتفاقات نگاه می کردم. این کارو دوست دارم ،تماشای جریان زنگی ِ خیابون . درک صریح گذرا بودن آدما و لحظه ها .
همین جوری نگاه می کنم. آدما رد می شن. به نسبت سه هفته پیش که اینجا بودم ، ظاهر آدما تغییر زیادی کرده . دیگه تابستونه. گرمه. لباسا، رنگا، حتی مدل مو و آرایش خانما هم تو این مدت کوتاه خیلی عوض شده.
دو تا خانوم کولی از جلو در رد می شن. قبل از عیدم دیده بودمشون،یادمه یکیشون آستین کوتاه پسر جوون قد بلند یو گرفته بود و می بوسید، پسربیست و سه ، چهار ساله بود ، رنگ پوستش از فرط خجالت و بهت و عصبانیت کاملا قرمز شده بود.هر چی آستینش و می کشید، نمی تونست خودشو از دست اون زن نجات بده. زن کولی ول کن معامله نبود. دست ِ پسر می لرزید. خیره به زن نگاه کرد و داد زد:" ول نکنی می زنمت." پلیسا افتاده بودن دنبال کولیا،اونام پا گذاشتن به فرار ، اون زن کولی هم که دید دوستاش می دوون ، پسره رو ول کرد و رفت. چهره ی اون پسر دیدنی بود. یقه شو مرتب کرد و راه افتاد.
15دقیقه س که نشستم و نگاه می کنم. هر از چند گاهی ، یه مشتری می یاد به پرده ها نگاه می کنه و قیمتی می پرسه و میره. فروشنده های مغازه دو نفرن ، پدر و پسرن. بارشون تو گمرک گیر کرده و تلفن از دستشون نمی افته. با همکاراشون قرار می ذارن که برن و بار و ترخیص کنن.
تو پیاده رو اونوری مردی با یه کارتون تو دستاش شروع می کنه به دویدن. دستفروشه و بساطش و تو گوشه ی سمت راست دید من پهن کرده. پشتش به منه اما ، وقتی شروع می کنه به دویدن ، چهره شو می بینم. شاید سی و چند ساله باشه.لاغره و یه قیافه ی روستایی آفتاب سوخته داره.ریش داره و موهاش بوره.به گوشه ی سمت چپ حوزه ی دید من که می رسه، تعقیب کننده هاش بهش می رسن. دو مردن ، یکی کوتاه و چاق. یکی قد بلند.به نظر نمی یاد از مامورین مبارزه با دست فروشی باشن ،رفتارشون طوریه که انگار از فروشنده های این حوالی ان.مرده که کوتاه تره یقه ی دستفروش و می گیره..
روبروی من تو پیاده رو اونوری یه صحنه به این شکل ِ: مردی با هیئتی نحیف. نیمه نشسته ، زانوهاش به زمین چسبیده ، یه کارتون تو دستش و مردی چاق ایستاده و دو دستی یقه شو چسبیده . اونچه روبروی منه ، سه رخ مرد نشسته س و نیمرخ مایل به سه رخ مرد ایستاده.مرد چاق فریاد می زد:" مگه نگفتم بار اخرت باشه؟" و مرد دستفروش پر از هراس و ترس ، به او نگاه می کنه و همش میگه، به خدا ، به خدا و حرفی رو زمزمه می کنه که من از این فاصله قادر به شنیدنش نیستم.
هیچ کاری به عواملی که باعث دستفروشی، فقر ، زورگویی و... میشه ندارم. اون تصویر برای من بیننده ، دیگه پس زمینه ی مکانی و زمانی نداشت.اصلا قادر به دیدن اطراف و آد م هایی که نگاه می کردن نبودم. چرایی و چگونگی واقعه در برابر اونچه که می دیدم ، اصالت خودش رو از دست داده بود. هراسی که در چهره ی اون مرد بود. خیلی فراتر از زندگی فردیش بود. اون هراس از حالت شخصی خارج شده بود. ترسی که در نگاهش بود، عجزی که در موقعیتش بود ، فقط مال اون نبود. مال هر کسی بود در موقعیت اودر هر مکانی از زمین و هر زمانی از زندگی بشر . حسی که در چشمای مرد دستفروش بود بر زمان و مکان غلبه کرده بود و شده بود تکرار همیشگی همین نگاه ،همین هراس توسط خیلی از آدمها در طول تاریخ. بی اختیار یاد دکتر شریعتی افتادم، وقتی که اهرام مصر رو دیده بود و بجای تحسین اهرام ، در به در بدنبال نشانی از برادران رنج کشیده ی برده اش گشته بود.
مردی زانو زده بود و از پایین نگاه می کرد. مرد دیگری با دستان چاق و گوشتالو یقه اش را دودستی گرفته بود و از بالا به او نگاه می کرد. اون مرد هم به جای بلند شدن و در مقابلش ایستادن، به جای ایستادن و یقه اش را از دست آن مرد در اوردن، دو دستی با تمام توان دست هایش ، کارتن کوچکی را که احتمالا تمام داراییش توش بود گرفته بود.و مستاصل نگاه می کرد.
مرد مدتی او رو در همین وضع نگه داشت و بعد یقه اش را رها کرد. مرد دستفروش نیم خیز سمت بساطش بر گشت و با شتاب جمعش کرد و پا گذاشت به فرار. مرد چاق خندید و دست هاش وکه حتما عرق کرده بودن مالید به پیرهنش ، همانطور خندان چیزی به مرد ی که همراش بود گفت و هر دو را افتادن. با خودم فکر کردم که برم و ازش بپرسم ، از اینکه یک بشر ، با چنان نگاه وحشتزده ای بهش نگاه می کرده، چه حسی داره؟سفیدی دندوناشو موقع خندیدن به خاطر اووردم و منصرف شدم.
من هزار ها ساله که به این تصویر نگاه می کنم.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 13:46  توسط نرگس
|
وطن کجاست که آواز آشنای تو چنین دور می نماید
امید کجاست تا خود جهان به قرار باز اید
هان سنجیده باش که نومیدان را معادی مقرر نیست
معشوق در ذره ذره ی جان توست که باور داشته ای
و رستاخیز در چشم انداز همیشه ی تو به کار است
در زیج جستجو ایستاده ابدی باش تا سفر بی سرانجام ستارگان بر تو گذر کند
که زمین این گونه حقارت بار نمی ماند
اگر آدمی به هنگام دیده ی حیرت می گشود
زیستن و ولایت والای انسان بر خاک را نماز بردن
زیستن
و معجزه کردن
ورنه میلاد تو جز خاطره ی دردی بیهوده چیست؟
هم از آن دست که مرگت
هم از آن دست که عبور قطار عقیم استران تو از فاصله ی کویری میلاد و مرگ
معجزه کن معجزه کن
که معجزه تنها دست کار توست
اگر دادگر باشی
که در این گستره گرگانند مشتاق بر دریدن بیدادگرانه ی آنکه دریدن نمیتواند
و دادگری معجزه ی رهاِِِیی است
و کاش مردگان را روزی ویژ ه بود تا چون از برابر این همه اجساد گذر می کنیم
تنها دستمالی برابر بینی نگیریم
این پر آزار گند جهان نیست
تعفن بیداد است
وحضور گرانبهای ما هر یک
چهره در چهره جهان
این آینه ای که از بود خود آگاه نیست مگر آنکه در او نگرند
تو یا من
آدمی .انسانی
هر که خواهد گو باش
تنها اگاه از دست کار عظیم نگاه خویش
تا جهان از این دست بی رنگ و غم انگیز نماند
تا جهان از این دست پلشت ونفرت خیز نماند
یکی از آن دریچه ی ممنوع خانه
بر آن تل خشک خاک نظر کن
آه
اگر امید میداشتی
آن خشک سار کنون اینگونه از باغ و بهار بی برگ نبود
و آنجا که سکوت به ماتم نشسته مرغی میخواند
نه نومید مردم را معادی مقدر نیست
چاووشی امید انگیز توست بی گمان
که
این قافله را به وطن می رساند.
الف.بامداد.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 13:52  توسط نرگس
|
به نام خدا.
سلام.
بهار زیباست. طبیعت چنان نو و تازه است که انگار خزان ، کلمه ای ست در واژگان زبانی از یاد رفته. گل های رنگ رنگ نو رسته ، بنفشه ها ی باغچه،باران تند و زودگذر بهاری و اولین شعاع بامدادی خورشید نو روز که تمام تاریکی های پلید در حضورش ، تعبیر خواب های دیو زمستان است ،سرشار نداز حیات و بودن.امید که دل های ما نیز ، روشن باشد از شکوفایی شکوفه های سیب...
بهار مبارک.
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 15:44  توسط نرگس
|