تبليغاتX
...

...

در کارگه کوزه گری بودم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
هر یک به زبان حال با من می گفت
کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 13:31  توسط نرگس  | 

London
Poem lyrics of London by William Blake.

I wander through each chartered street,
Near where the chartered Thames does flow,
And mark in every face I meet,
Marks of weakness, marks of woe.

In every cry of every man,
In every infant's cry of fear,
In every voice, in every ban,
The mind-forged manacles I hear:

How the chimney-sweeper's cry
Every blackening church appals,
And the hapless soldier's sigh
Runs in blood down palace-walls.

But most, through midnight streets I hear
How the youthful harlot's curse
Blasts the new-born infant's tear,
And blights with plagues the marriage-hearse

سلام. جای لندن ،نام هر شهری را که می خواهی بگذار. بعضی واژه ها را هر چه قدر می خواهی مدرن کن. و به جای آدم ها ،خیلی ها را راحت می توان تصور کرد.ادبیات یعنی این.یعنی همین!درود بر خوشبختی ما!درود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 17:25  توسط نرگس  | 

....
طفل پاورچین پاورچین ،دور شد کم کم در کوچه ی سنجاقک ها
بار خود را بستم،رفتم از شهر خیالات سبک بیرون
دلم از غربت سنجاقک پر.


من به مهمانی دنیا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ایوان چراغانی دانش رفتم.

............


امروز ،عصر،قرار است در کلاس یکی از استادان مسلم ادبیات ،صدای پای آب سهراب را بخوانیم. پرم از لحظه ی بعد/ و از این دریچه ای که به روی احساسم گشوده خواهد شد....
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:33  توسط نرگس  | 

این روزها مدام به اگنس* فکر می کنم که می خواست در خیابان شاخه گلی فراموشم نکن در دست بگیرد و در میان های و هوی زندگی فقط به آن نگاه کند.

*جاودانگی (میلان کوندرا).
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:8  توسط نرگس  | 

...............

وقتی که دردها
از حسادت های حقیر
بر نمی گذرد
و پرسش ها همه
در محور روده هاست.....
آری مرگ،
انتظاری خوف انگیز است
انتظاری که بی رحمانه به طول می انجامد
مسخی ست دردناک
که مسیح را
شمشیر به کف می گذارد
در کوچه های شایعه
تا به دفاع از عصمت مادر خویش
برخیزد،
وبودا را
با فریاد های شوق وشور هلهله
تا به لباس مقدس سربازی در آید
یا دیوژن را
با یقه ی شکسته و کفش ِ برقی،
تا مجلس را به قدوم خویش مزین کند
در ضیافت شام اسکندر.


من مرگ را زیسته ام
با آوازی غمناک
غمناک
و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده


الف _بامداد.

















+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:15  توسط نرگس  | 

سلام.

این اخلاق حتما در مورد خیلی ها صدق می کنه که بنشینن و مثل یه غریبه به خودشون نگاه بی طرفانه ی منتقدانه داشته باشن.در مورد منم زیاد پیش می یاد ، من خیلی وقتا با این نگاهم سر از داستان هایی در می یارم که شخصیت اولشون خودمم. این شخصیت گاهی روشنفکر ،گاهی یه رهگذر بی خیالِ، گاهی موقعیت کمیک داره و گاهی هم نشسه و داره ابغوره می گیره. اما منه و نقش اول داستان ِ. عین شما که نقش اول داستانای خودتونین !

،اینجانب هنوز به همه ی زوایای شخصیتی خودم پی نبردم ، اما این گوشه موشه ها ، یکی از صحن های تر تمیز ِ ایون دارش، اختصاص دار به اون چیزی که خودم بش می گم: ساید نیهیلیست ذهن من. که خدا وکیلی پدر ذهن من و در آورده و الحق والانصاف ،بیچارم کرده. اولا که گذرم اوفتاد اون ورا خواستم یه جورایی سر به نیستش کنم اما بعد دیدم ، این ما رو سر به نیست می کنه و خودش از رو نمی ره، بالاجبار از خود م جنمی نشون دادم و به همزیستی مسالمت امیز تن دادم والبته این وسطاهم گاهی توپ تو زمین من ِ ، گاهی تو ایوون خونه ی این . به همه چی شک می کنه. به من شک میکنه، به تو شک می کنه، به همسایه بغلی شک می کنه، به سیستم شک می کنه، ایناش و بی خیالم چون می شینیم، با هم از طریق گفتگوی تمدن ها حلش می کنیم و وسط گفتمان هم البته قهوه می نوشیم و شعر می گیم وکتاب می خونیم و ... ، اما نعوذ بالله وقتی که شروع می کنه به چوب لای چرخ عالم هستی گذاشتن، به جدل و زد و خوردم می رسیم و همین اخلاقش ِ که حالم و می گیره و گیره کارم ِ وباش درگیرم .

القصه اصولا سیستم فلسفی این جانب، در مواقع بیماری از همیشه فعال تر و اساسیتر کار میکنه، انگار که نه انگار این مغز و بستیم به مسکن و کدئین و ارام بخش. کار خودشو می کنه. کار می کنه. حرف می زنه. زاویه دید عوض می کنه. شبا هم که نمی خوابه ، 24 ساعته گرم فعالیته ، خوب اون ساید نیهیلیست هم که ذکر خیرش رفت، این موقعا خوب خودش و نشون میده.، به واسطه ی همین هاست که جریان سیال ذهن من در مواقع بیماری ، چیزی نظیر این شعرایی که این روزا مد شده و جوونا می گن ، .....در لوس آنجلس که چلو کباب می خوردم ، به خاطره ی عسل چشم های تو در دهاتی اطراف علی آباد کتول افتادم...... همینا که چون هیشکی نمی فهمه همچین با کلاسه و وای به حالت اگه داد بزنی که بابا : پادشا لخته!

این شعر و که تو یه شب شعر زنده شنیده بودم و محض مزاح گفتم .خدائیش حالا که فکرشو می کنم می بینم که به جون خودم نباشه ، به جون شما من شعر سپید می گم ها. شعر نو هم داریم ، وقتایی که بیماری طولانی تر بشه یه غزل هم میرسیم.... خلاصه ، دست و پا و تن که اسیر بستر بیماری ِ ، اما حرف که می شه زد، من هم :

شاید قبلا بیشتر حرف می زدم، وقتی که مریض می شدم، شروع می کردم به حرف زدن، با دوستام ، با خانواده، افکارم جدا سر رسز میکرد و تن ِ بیمار نحیفم کشش اون همه اندیشه رو نداشت به خدا.وقتایی هم که مریض می بودم و ناچار بودم از خونه بزنم بیرون، گاهی که با دوستی هم صحبت می شدیم، می دیدن که نه بابا اینم بارِش ِ و یه پا فیلسوفه! چند تا لقب فیلسوف گرفته باشم خوبه؟ اونم وسط ِ تب38و نیم درجه و سرفه ولر ز!

اما بعدش دیگه دیدم که نه،حرف بزنی فایده نداره و زحمت سکوت کمتر ِ و این لقب فیلسوف یه وقت کار دستم می ده و همچین نیازمند چشم زخم می شم و خدای نکرده ، زبونم لال ممکنه فرار مغزها هم بشم . دیدم خرج داره و دیگه مواقع بیماری ، معقول و مقتصد در اتاق و می بندم و می شینم و به زد و خورد خودم نگاه می کنم و چای می نوشم. گاهی هم که به جاهای محشری می رسم، زنگ می زنم به یکی دو دوست ِ عزیز تر از جون که من و می شناسن و البته چشاشونم شور نیست و دست کمی هم از خودم ندارن و مکشوفات جدید ذهنی رو رو می کنیم ، و هم و مستفیض می کنیم.

همه ی اینا رو گفتم که برسیم اینجا: کل دو هفته اخیر رو بیمار بودم مسمومیت و سرما خوردگی و به خدا محشر عمل کردم. دیگه اخلاق خودم اومده دستم . خوب تجربه مند شدم دیگه. نه ساید نیهیلیستم فرصت عرض اندام پیدا کرده و همچین کیشش کردم که خدا بده برکت، خیلی هم با روحیه با بیماری شدید تا کردم و به قول معروف گفتنی ، ایول داره.

دیروز یکی از دوستان خوب ِمتشخص اسم و رسم دار ِ خیلی با سوادم و دیدم و از حال و احوال که پرسید ، از سر ما خوردگیم حرف زدم. یه هو وسط حرفا با یه لحن خاصی گفت که : اون بار بود سر ما خورده بودی و با هم یه بحثی داشتیم، یادت می یاد.؟ یادم نبود ، چون من اصولا زیاد سر مامی خوردم، اما شستم خبر دار شد که اون مال دوران جریان سیال ذهن شفاهی بوده و حتما ترکش من به این آدم خورده، از قضا از اون سیستم فکریای حسابگر محافظه کار عصا به دست داره که من در ایام غیر بیماری هم به شدت منتقدشم ، چه برسه وقتایی که یه پا فیلسوف مکتب نرفته م.خلاصه یه جورایی رفتار می کرد که من هی اصرار کنم که بگه ماجرا چی بوده و ساسپند فولش کنه. منم که دوزاریم افتاده بود و مطمئن بودم که اگه یادم بیاد چی گفتم، بلا شک هنوزم با اون حرفا موافقم و مریض هم که هستم و از جریان سیال شفاهی هم که توبه کردمو در نتیجه روحم توبه رو که نمی شکنه پس آزرده می شه ، این شد که ، خیلی دوستانه لبخند زدم و گفتم که اگر مایل به گفتنش نیستین، هر جور که راحتین ! بش می گن کلاس!!!همین جمله آخررو می گم. کلاس ِ.ما هم که بعله!

از شما چه پنهون ، امروز از صبح ، خیلی خسته و بی تابم و به شدت احساس ضعف می کنم و ذهنمم از غروب داره به روز ملی خلیج فارس فکر میکنه. این شد که نشستم و در عالم بیماری چند خطی نوشتم ز روی دلتنگی!!!



آخ. کیشش کردم ها! اما مات ،نه!!!!!!



+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 22:27  توسط نرگس  | 

داخل واژه صبح
صبح خواهد شد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 22:37  توسط نرگس  |