تبليغاتX
...

...

حوصله ندارم.هیچ حوصله ندارم. و انقدر حوصله ندارم که فکر کردم در جایی ثبتش کنم.

ثبت.
دقیقا وبلاگ جایی ست برای ثبت کردن. بعد از 3 سال تفکر مداوم در راستای اینکه، وبلاگ من برای چیست؟ دیدم که می خواهم ثبت کنم. این را این روزها که به اولین وبلاگم سر زدم فهمیدم ،در سالگرد سکوتش که من همیشه گرامی اش می دارم. حالا دیگر فضایی دور است که هیچ کس جز خودم به آنجا سر نمی زند. پس از مدت ها که باز آنجا آفتابی شدم، دیدم که نوشته ها هنوز هم همانقدر جاندار و زنده هستند که در لحظه ی نوشتنشان هنوز هم همانقدر دوستش دام که همیشه .دنیاست دیگر، می گذرد. این اواخر به یک خود سانسوری شدید مبتلا هستم، از اینرو که افکارم راه به هجایی ندارند و نوشتنشان راه دادن دیگران به کلاف سر در گمی ست که تو خود سر رشته اش را از دست داده ا ی .نمی دانم آیا در وبلاگ های گذشته توانسته بودم به فرمی ثابت برسم یا نه؟ اما اقلا معتقدم در وبلاگ پیشین توانسته بودم ، فضایی شخصی خلق کنم با نوشته های خودم. هر چند، هر آنچه که در نوشته روی می دهد، عینا همان نیست که در ذهن من می گذرد.انکه چگونه است که نابسامانی را توضیح می دهم در خطوطی برای ثبت، به این دلیل که شاید دریافت نا بسامانی خود رسیدن به سامان است. یا چیزی شبیه این. حس رهایی که در واژه ها هست. اولین کاری که کردم خودم را از دیگران رها کردم. کجا می خواندم که ، دیگران برزخ ما هستند. نوشته های من نوشته اند. من با کلمات زندگی می کنم. من می نویسم. می خوانم. می نویسم. هجی می کنم. حروف را وا ژه ها را. اما کجا، به چه کسی می توان گفت؟ با صراحتی که نه از روی نادانی ست، نه از روی ناتوانی، که من تمام عمرم را صرف زدودن غبار می کنم. غبار. غباری که ما ادم ها پراکنده ایم. غبار پس از جنگ های ما، گرد مواج پس از اظهار فضل های به لجن کشیده ی پر از تظاهر ادمهایی که ما باشیم. سیزیف محکوم شده بود که هر روز سنگی را به قله برساند و سنگ رها میشد و سقوط می کرد و دوباره روزی دگر و تلاشی بی سر انجام. من تمام عمرم را صرف زدودن غبار می کنم. غبار حجیمی که بر روی همهی واژه های دستمالی شده را پوشانده است. تمام لحظه ها خودم را در حالی تصور می کنم که دارم با سر انگشتم روی واژه ها را به لطف و ارامی پاک می کنم. مثل مادری که کودک ش را نوازش می کند، به امید بالیدنش.
سخت است ، می دانم. می دانم. بیهوده نیست. می دانم. می دانم بودن با ادم ها زیباست. با ادم ها باید حرف زد. اما چگونه با کلماتی آلوده. ؟ سلام را به دروغی بدل کرده اند، بی درکی از حس آرزوی امنیت. دوستی را.... و در این میانه. من سلام خودم را خلق می کنم. دوستی خودم را. دنیای خودم را. تا جهان از این دست نماند. پلشت و نفرت خیز. سلام می کنم و تو می فهمی. اشک را می فهمیم، کلمه را می فهمیم. قطره جاری می شود و می شود دنیا. باشد که فرزند من بزرگ شود





این نوشته را حتی دوباره خوانی نکردم و پست شد. همین..
. . .
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 16:54  توسط نرگس  | 

به نام خدا!

از اتوبوس پیاده میشم و میرم سمت یکی ازراننده تاکسهایی که کمی دورتر ایستادن .یه تاکسی دربست می گیرم و بعد از مدت های مدید ،می رم خونه!

تو راه تصادف شده. راه بسته شده و راننده تر مز می کنه. تصمیم می گیرم برای اولین بار به صحنه ی تصادف و قربانیانش نگاه کنم. دو تا جوون بیست و یکی ،دو ساله با موتور خوردن به یه پژو 405 و هر دو پرت شدن. از سر یکی شون خون می یاد. رنگش پریده.به شدت ترسیده. اون یکی پاش شکسته.مردم اونا رو سوار ماشین می کنن و راه هم باز می شه.

آقای راننده: این موتوریای احمق زبون نفهم!!!! خوبه اینقدم بهشون می گن ،کلاه ایمنی سرتون کنین ، نمی فهمن که. هی می میرن، بازم نمی فهمن. رانندگی رو باید گل گرفت. هم خودشون تو دردسر می افتن ، هم ما.( نیم ساعت سخنوری اندر فواید کلاه ایمنی).منم البته شروع می کنم از ایمنی حرف زدن. و لابلای حرفای آقای راننده، ازش می پرسم: قربان،شما چرا ایمنی رو رعایت نمی کنین؟
بله؟
ایمنی؟چرا کمربندتون و نبستین؟
بنده خدا چند لحظه می مونه و اول می گه: بندش خرابه.
چرا تا الان درستش نکردین؟
خانم من که بد نمی رونم. سرعتی ندارم. آروم می رم و آروم می یام. این موتوریای نفهمن که همین جور گازش و می گیرن و میرن.
ولی آقا، تصور کنین، با سرعت خوب دارین می رین و اونوقت،یکی از این موتوریای نفهم، میپیچه تو مسیرتون. ترمز می کنین و می رین تو شیشه و خدای نکرده، یه خرده شیشه کافیه که ....
بله خانم. اما همش تقصیر این موتوریاس..

تا برسیم خونه.آروم نشسم و به سخنان گهرباری اندر باب موتورسواران دست از جان شسته ، گوش می کنم.

پیاده که میشم. پول و که می دم، تشکر که می کنم،می گم: شما هم کمربندتون و درست کنین.



2_. بعد از مدت های مدید دارم می رم خونه. از اتوبوس پیاده می شم. میرم سمت اولین راننده تاکسی که می بینم. اِ !همون راننده تاکسی قبلی اس. میگم آقا دربست؟ یه کم خیره میشه،بعد منو به جا می یاره، بعد می گه:نه!!!
تمام انرژی مو جمع می کنم تا از خندیدن خودم جلوگیری کنم.



بعضی از دوستان معتقدن، به جاست که من دست از سمبلیک نوشتن بر دارم و شفاف سازی کنم. حالا شفاف سازی می کنم.

اخلاقی که راننده نشون داد. اصلا چیز غریبی نیست. عادتی ست که ما ایرانی ها همه کم و بیش دچارش هستیم،در سطوح مختلف،در موارد مختلف و همیشه. به دو شکل کلامی بیان می شه: 1_مرگ برای همسایه س! 2_مرغ همسایه غازه.

همه مون ادمای صادق و خوش نیتی هستیم که خوب فکر می کنیم و خوب عمل می کنیم و از بدی تقدیر،بر میخوریم به آدمای نفهم و ما هم اسیر نفهمی دیگران می شیم. (دلم می خواد این مطلب رو باز کنم و خوب باز کنم ، اما.....!!!)
از طرفی مرغ همسایه هم غازه!!!!


دست بر قضا این روزها سخت مشغول مطالعه ی سیمبولیزم و سورئالیزم هستم و فضای ذهنم به شفاف سازی بیشتر از این رضا نمی ده وگرنه، من که بخیل نیستم. اما برای شکفتن گل لبخند خاطره ی شاد!!! دیگری رو نقل می کنم:

خواهرم سوار تاکسی میشه. آقای راننده پیرمرد خوش صحبت و مهربونی ِ. یه ریزم درباره ی درستی عمل پلیس در اعمال جریمه های رانندگی صحبت می کنه. القصه،که ایمنی خوبه. که این کمربند و ما باید برای حفظ جون خودمون ببندیم و پلیس خیر ما رو می خواد و کارش درستهوگرنه هزار تومن که ارزشی نداره. از قضا آقای راننده همین صبحی، به خاطر نبستن کمر بند جریمه شده و پلیس مهربون به آقای راننده گفته که برای سلامت خودتونه. راننده هم تشکر کرده و تایید .
خواهر من: آقا پس الان چرا کمربندتون و نبستین؟
آقای راننده: آخه می دونین خانم، وقتی یه بار جریمه بشی،تا بیست و چهار ساعت، دوباره جریمه ت نمی کنن!!!!


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 16:30  توسط نرگس  | 

.
او یک دیو چشم آبی بود

عاشق یک خانم کوچولو شد

رویای خانم کوچولو یک خانه ریزه بود،

خانه ای که تو باغچه اش

پیچک های رنگارنگ باشه.



دیو مثل دیو دوست داشت،

و دستهایش واسه چنان کارهای بزرگی ساخته شده بود که

نمی تونست بسازه

حتی نمی تونست درشو بزنه :

خانه ای راکه تو باغچه اش

پیچک های رنگارنگ باشه.



او یک دیو چشم آبی بود

عاشق یک خانم کوچولو شد

اون خیلی کوچولو موچولو بود

حوصله اش سر رفت

و در راه بزرگ دیو خسته شد

و به دیو چشم آبی خداحافظ گفت،

و در بغل یک کوتوله ثروتمند به خانه ای وارد شد که

تو باغچه اش

پیچک های رنگارنگ وجود داشت.



حالا دیو چشم آبی می فهمید که

واسه عشقهایی که مثل یک دیو بزرگ هستند، حتی نمی تونه مزار باشه:

خانه ای که تو باغچه اش

پیچک های رنگارنگ هست....
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 19:36  توسط نرگس  |