حوصله ندارم.هیچ حوصله ندارم. و انقدر حوصله ندارم که فکر کردم در جایی ثبتش کنم.
ثبت.
دقیقا وبلاگ جایی ست برای ثبت کردن. بعد از 3 سال تفکر مداوم در راستای اینکه، وبلاگ من برای چیست؟ دیدم که می خواهم ثبت کنم. این را این روزها که به اولین وبلاگم سر زدم فهمیدم ،در سالگرد سکوتش که من همیشه گرامی اش می دارم. حالا دیگر فضایی دور است که هیچ کس جز خودم به آنجا سر نمی زند. پس از مدت ها که باز آنجا آفتابی شدم، دیدم که نوشته ها هنوز هم همانقدر جاندار و زنده هستند که در لحظه ی نوشتنشان هنوز هم همانقدر دوستش دام که همیشه .دنیاست دیگر، می گذرد. این اواخر به یک خود سانسوری شدید مبتلا هستم، از اینرو که افکارم راه به هجایی ندارند و نوشتنشان راه دادن دیگران به کلاف سر در گمی ست که تو خود سر رشته اش را از دست داده ا ی .نمی دانم آیا در وبلاگ های گذشته توانسته بودم به فرمی ثابت برسم یا نه؟ اما اقلا معتقدم در وبلاگ پیشین توانسته بودم ، فضایی شخصی خلق کنم با نوشته های خودم. هر چند، هر آنچه که در نوشته روی می دهد، عینا همان نیست که در ذهن من می گذرد.انکه چگونه است که نابسامانی را توضیح می دهم در خطوطی برای ثبت، به این دلیل که شاید دریافت نا بسامانی خود رسیدن به سامان است. یا چیزی شبیه این. حس رهایی که در واژه ها هست. اولین کاری که کردم خودم را از دیگران رها کردم. کجا می خواندم که ، دیگران برزخ ما هستند. نوشته های من نوشته اند. من با کلمات زندگی می کنم. من می نویسم. می خوانم. می نویسم. هجی می کنم. حروف را وا ژه ها را. اما کجا، به چه کسی می توان گفت؟ با صراحتی که نه از روی نادانی ست، نه از روی ناتوانی، که من تمام عمرم را صرف زدودن غبار می کنم. غبار. غباری که ما ادم ها پراکنده ایم. غبار پس از جنگ های ما، گرد مواج پس از اظهار فضل های به لجن کشیده ی پر از تظاهر ادمهایی که ما باشیم. سیزیف محکوم شده بود که هر روز سنگی را به قله برساند و سنگ رها میشد و سقوط می کرد و دوباره روزی دگر و تلاشی بی سر انجام. من تمام عمرم را صرف زدودن غبار می کنم. غبار حجیمی که بر روی همهی واژه های دستمالی شده را پوشانده است. تمام لحظه ها خودم را در حالی تصور می کنم که دارم با سر انگشتم روی واژه ها را به لطف و ارامی پاک می کنم. مثل مادری که کودک ش را نوازش می کند، به امید بالیدنش.
سخت است ، می دانم. می دانم. بیهوده نیست. می دانم. می دانم بودن با ادم ها زیباست. با ادم ها باید حرف زد. اما چگونه با کلماتی آلوده. ؟ سلام را به دروغی بدل کرده اند، بی درکی از حس آرزوی امنیت. دوستی را.... و در این میانه. من سلام خودم را خلق می کنم. دوستی خودم را. دنیای خودم را. تا جهان از این دست نماند. پلشت و نفرت خیز. سلام می کنم و تو می فهمی. اشک را می فهمیم، کلمه را می فهمیم. قطره جاری می شود و می شود دنیا. باشد که فرزند من بزرگ شود
این نوشته را حتی دوباره خوانی نکردم و پست شد. همین..
. . .
ثبت.
دقیقا وبلاگ جایی ست برای ثبت کردن. بعد از 3 سال تفکر مداوم در راستای اینکه، وبلاگ من برای چیست؟ دیدم که می خواهم ثبت کنم. این را این روزها که به اولین وبلاگم سر زدم فهمیدم ،در سالگرد سکوتش که من همیشه گرامی اش می دارم. حالا دیگر فضایی دور است که هیچ کس جز خودم به آنجا سر نمی زند. پس از مدت ها که باز آنجا آفتابی شدم، دیدم که نوشته ها هنوز هم همانقدر جاندار و زنده هستند که در لحظه ی نوشتنشان هنوز هم همانقدر دوستش دام که همیشه .دنیاست دیگر، می گذرد. این اواخر به یک خود سانسوری شدید مبتلا هستم، از اینرو که افکارم راه به هجایی ندارند و نوشتنشان راه دادن دیگران به کلاف سر در گمی ست که تو خود سر رشته اش را از دست داده ا ی .نمی دانم آیا در وبلاگ های گذشته توانسته بودم به فرمی ثابت برسم یا نه؟ اما اقلا معتقدم در وبلاگ پیشین توانسته بودم ، فضایی شخصی خلق کنم با نوشته های خودم. هر چند، هر آنچه که در نوشته روی می دهد، عینا همان نیست که در ذهن من می گذرد.انکه چگونه است که نابسامانی را توضیح می دهم در خطوطی برای ثبت، به این دلیل که شاید دریافت نا بسامانی خود رسیدن به سامان است. یا چیزی شبیه این. حس رهایی که در واژه ها هست. اولین کاری که کردم خودم را از دیگران رها کردم. کجا می خواندم که ، دیگران برزخ ما هستند. نوشته های من نوشته اند. من با کلمات زندگی می کنم. من می نویسم. می خوانم. می نویسم. هجی می کنم. حروف را وا ژه ها را. اما کجا، به چه کسی می توان گفت؟ با صراحتی که نه از روی نادانی ست، نه از روی ناتوانی، که من تمام عمرم را صرف زدودن غبار می کنم. غبار. غباری که ما ادم ها پراکنده ایم. غبار پس از جنگ های ما، گرد مواج پس از اظهار فضل های به لجن کشیده ی پر از تظاهر ادمهایی که ما باشیم. سیزیف محکوم شده بود که هر روز سنگی را به قله برساند و سنگ رها میشد و سقوط می کرد و دوباره روزی دگر و تلاشی بی سر انجام. من تمام عمرم را صرف زدودن غبار می کنم. غبار حجیمی که بر روی همهی واژه های دستمالی شده را پوشانده است. تمام لحظه ها خودم را در حالی تصور می کنم که دارم با سر انگشتم روی واژه ها را به لطف و ارامی پاک می کنم. مثل مادری که کودک ش را نوازش می کند، به امید بالیدنش.
سخت است ، می دانم. می دانم. بیهوده نیست. می دانم. می دانم بودن با ادم ها زیباست. با ادم ها باید حرف زد. اما چگونه با کلماتی آلوده. ؟ سلام را به دروغی بدل کرده اند، بی درکی از حس آرزوی امنیت. دوستی را.... و در این میانه. من سلام خودم را خلق می کنم. دوستی خودم را. دنیای خودم را. تا جهان از این دست نماند. پلشت و نفرت خیز. سلام می کنم و تو می فهمی. اشک را می فهمیم، کلمه را می فهمیم. قطره جاری می شود و می شود دنیا. باشد که فرزند من بزرگ شود
این نوشته را حتی دوباره خوانی نکردم و پست شد. همین..
. . .
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 16:54  توسط نرگس
|
