
سفر دراز ما.....
مامان همیشه می گوید : رمضان همیشه همان جاست که بود،این ما هستیم که می آییم و می رویم.
مامان درست می گوید.
ما همیشه مسافر هستیم.
.
این دهان بستی دهانی باز شد
تا خورنده ی لقمه های راز شد
این دهان بربند تا بینی عیان
چشم بند آن جهان حلق ودهان
لب فرو بند از طعام وزشراب
سوی خوان آسمانی کن شتاب
برامیدراه بالا کن قیام
همچو شمعی پیش محراب ای غلام
طفل جان ازشیرشیطان بازکن
بعدازآنش با ملک انباز کن
گرزشیردیو تن را وابری
درفطام او بسی نعمت خوری
گرتو این انبان زنان خالی کنی
پر زگوهرهای اجلالی کنی
چندخوردی چرب وشیرین ازطعام
امتحان کن چندروزی درصیام
چندشبها خواب راگشتی اسیر
یک شبی بیدار شو دولت بگیر
از طعام الله و قوت خوش گوار
برچنان دریا چو کشتی شو سوار
باش در روزه شکیبا و مصر
دمبدم قوت خدارا منتظر
کان لب خشکت گواهی میدهد
کاو به آخربرسرمنبع رسد
خشکی لب هست پیغامی زآب
که به مات آردیقین این اضطراب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 9:57  توسط نرگس
|
هر کدام از ما مکانی داریم که خلوت خوانده می شود. خلوت من از وقتی که در یاد دارم ، پشت بام بوده. یک مکان مقدس بود. حتی در کودکی که روزم پر ِ پر بود ازجنب و جوش و تنفس ، باز هم این خلوت مقدس را داشتم. خیلی قبل تر از اینکه بروم مدرسه. یکهو غیب می شدم و می رفتم ساعت ها می نشستم در پشت بام خانه ی کودکی ها که بلند ترین پشت بام محله را داشت و به همه جا اشراف داشتم . و روبرو ، در دور دست کوه بود و آسمان ..
که خلوت من پشت بام خانه است. هر وقت که در زادگاهم هستم وقت هایی که باران می اید ، می روم بالا و گاه ساعت ها زیر باران قدم می زنم. یا ساعت هایی که هوا صاف است و ستاره ها نزدیک می روم و به آسمان نگاه می کنم. دیگر مثل قدیم ها صاف صاف نیست ....
که خلوت من پشت بام است. اینجا که در طبقه ی دوم ساختمانی زندگی می کنم. یک بالکن 40 متری فراخ دارم که گاهی تلسکوپ می گذاریم درش و به ماه خیره می شویم. با داشتن این بالکن خیلی وقت ها خودم را خیلی خوشیخت حس می کردم. عصر ها همیشه همین جا می نشینم. در شهری پر از دود ، من هر روز غروب می نشینم و رد نارنجی خورشید را از لابلای خط خطی ساختمان هایی که عین قارچ در روبرویم در این محله ی رو به توسعه ،سبز می شوند به جان تماشا می کنم.از سمت چپ یک سال است که دیگر اسمان ندارم.عوضش یک ساختمان 5 طبقه چسبیده به بالکن من. یک ستون سیمانی بالای سرمن بالا .اگر که می دانستید آسمان من پیش از این چقدر یزرگ بود ،عمق وا ژه ی سیمان را درک می کردید. چیزی ست نظیر معنای سنگ لحد.
خوابم می اید. خیلی خوابم می اید. خیلی خسته هستم. سفر بوده ام ، یکی دو ساعت قبل رسیده ام. می خواهم بخوابم.اما نمی توانم. تا صبح بیدارم. تنها هستم.در یک خانه ی نسبتا بزرگ نا امن. که راه دزدی هم خوب باز است. زده اند ساختمان بغل دستی ام را صاف زمین کرده اند. بساز بفروش محله ،آن را از همسایه مان خریده و مجوز 5 طبقه گرفته . بعد سمت راست بالکن من هم یک ستون سیمانی می رود بالا. از رو به رو هم که 4 تا ساختمان 5 طبقه سبزشده اند و هی نارنجی غروب خاکستری تر می شود.سال دیگر بالکن من می شود 40 متر آسمان. خوابم می آید ، اما از خواب می ترسم. اگر چه که همهی درها را خوب جفت و قفل زده ام ، اما شب امنی نیست. دیوارمان کوتاه است و از زمین خالی بی حفاظ همسایه ، راه خانه ی ما هموار است. همین جوری نشسته ام و برای نخوابیدن فکر می کردم. به بالکنم فکر می کردم ، که یادم آمد ، خلوت من همیشه پشت بام بوده ، که همیشه دلم می خواسته از آن به کمال بنویسم ، و همیشه آن را به بعد ها موکول کرده ام و باز دیده ام که قلمم باید بهتر و پخته تر باشد تا حرمت خلوت من را به نیکی پاس بدارد در واژه ها و حالا می بینم که در یک تناقض محض ، در خسته ترین حالم ، برای اینکه نخوابم ، با این نثر پر از سیمان ، از اسمان می نویسم.
به زودی از اینجا می روم. خانه ی جدید من چیزی ست ، کمی بزرگتر از بالکنم. بالکن هم ندارد. دو تا پنجره دارد ، رو به غروب ، از رو به رو به فاصله ی کمتر از 50 متر ، یک ردیف خانه ی 5 طبقه همسایه ی من هستند. کلی پنجره ، اسمان کم پیداست. من ِکودک از یک پشت بام که ملک طلق من بود ، در بلند ترین جای محله ،هنوز به 30 نرسیده به دو پنجره ی 2 در 1 رسیده ام. به زودی از اینجا می روم. سهم من همیشه رفتن بود. بعد من حالا بالکن 40 متری رو بازم را می دهم به دو پنجره.اسم این چیست؟ اسم این بده بستان معناها که در من است؟
چمدانم را بسته ام .
غروب ها برای آخرین بارها ،پس از این همه غروب که سال ها در این بالکن با صدای اذان مسجد محله به شب پیوست. من ،آخرین غروب ها را تجربه می کنم. آخرین اذان ها را.حال عجیبی ست. مثل نوشیدن آخرین قطره های جامی سر شار از آب می ماندو قتی که تشنه ای .هی سعی می کنم که تک تک لحظه های این بالکن را در یاد داشته باشم.هی سعی می کنم همه ی خطوط را به خاطر بسپرم. می دانید؟ صاحب این خانه مدت هاست که مجوز ساخت یک 5 طبقه را گرفته است. مدت هاست....
خوابم می آید. خیلی خوابم می آید. امن نیست. هیچ امن نیست...
بچه که بودیم. با دوست دوران کودکی در پشت بام کاه گلی ، گندم کاشته بودیم. روزها ، قایمکی بی آنکه کسی ببیند، آب می بردیم و به گندم ها آب می دادیم.روزی که اولین جوانه سر از خاک به در آمد ، چه آفتابی بود. کارمان هر روز اب بردن بود. 5 سانتی رشد کرده بودند ، که نمی دانم از کجا این خره افتاد به جانمان که اگر ما به آب دادن ادامه بدهیم ، سقف می رمبد. فقط یک کودک پاک اینچنین می اندیشد. فقط یک کودک. ساعت ها در پشت بام فکر کردم. روزی که تصمیم گرفتیم گندم هایمان را از ریشه بر کنیم ، به خاطر نجات دادن ادم هایی که زیر سقف می خوابند را خوب در خاطر دارم. مدت ها کنار گندم ها نشستیم و به حسرت به آن ها نگاه کردیم. به اندوه. چه آرزوها که برای آن مزرعه ی پنهانی ِ 50 سانت در 50 سانتمان که نداشتیم. و حالا به خاطر وظیفه ی انسانی باید دل از ان جوانه های زیبای نازک اندام می کندیم. این کار را کردیم. این کار را کردیم.این کار را کردیم.
پشت بام همیشه خلوت من است. اگر روزی دوباره صاحب پشت بام شوم ، ان هم در بلندترین ارتفاع محله ، ان را سر تا سر گندم می کارم.گندم!
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 1:35  توسط نرگس
|
به نام خدا.
تین ایج بودم. عصری از روز های خدا، نشسته بودم و به منجی فکر می کردم. به اینکه در تمامی ادیان توحیدی به ظهورمنجی بشارت می دهند. و پر شدن زمین از داد و عدالت. اندیشیدن به آن روز های شگفت ، قلب انسان را سر شار می کند از امید به آینده بشری. روز های پر از خوبی که زمین سبز باشد. آب آبی. جنگ نباشد. ظلم نباشد. فقر نباشد. دروغ نباشد. زشتی نباشد. روزی که بشر سر شار باشد از انسانیت. دنیا پر باشد از عدالت. قلب ها مالامال باشد از دوست داشتن. ارزش آدم ها به پولشان نباشد ، خوبی نمایان باشد. زشت زیبا نباشد و زیبا زشت. دستفروش محله ی ما ،شب جایی داشته باشد برای خوابیدن. همه برابر باشند. همه بفهمند.آدم آدم باشد. گرگ نباشد. خوک نباشد. خر نباشد، گوسفند نباشد. شغال نباشد. آدم آدم باشد. کفتار مرده خوار نباشد. ظلم بساط عیشش را بر فرش خون پهن نکرده باشد. من من باشم. تو تو. هر کس برای خود ،هر کس برای زیبایی .... قلم اسیر نباشد....آه ، روزی که آرزوی چنان روزی ، محتاج استعاره نباشد....
می اندیشیدم و فکر می کردم ، چه چیز جز آرزوی چنان روزی این دنیای لجن الود را قابل تحمل می کند؟ چه چیز جز امید به انسان و روز های خوش رنگ ، این شب های لعنتی را از رویا ستاره باران می کند؟ جز با امید چنان روزی می توان ره سپرد؟و فکر کردم حتی اگر دیندار نباشی ، ظهور منجی را در دل آرزو می کنی . اگر که دوست داشتن را درک کرده باشی.دوست داشتن بی چشمداشت انسان را.
و کاش می شد، کمی از آن روزها سهم ما هم می شد. سهم یک روزه ای حتی. که چشم به روی بهار بگشایی و در دل بگویی:همین است. اوج پر شکوه بشر !
در شامگاهی نشسته بودم ، جوانتر بودم از حالا. و در ذهن شفاف خودم به ان روز ها و به مهدی فکری میکردم. شعر در من شکفت و به بار نشست....در جایی از شعر خواستم آرزو کنم که در آن روزهای زیبای بشری باشم. ببینم و حال آنکه دست مرگ دراز است و عمر کوتاه. پر بودم از حس. سر شار بودم و کلمه یاری نمی کرد. از حافظ مدد جستم ، تفالی زدم و آمد :
صبر است مرا چاره ز هجران تو لیکن
چون صبر توان کرد که مقدور نباشد.
و من نوشتم:
آرزوی روشن من وصل روی توست
آه!که عمرم به سر انجام می رسد
بعدها که همه ی داستان ها و شعر های آن دوره را به خاطرات باد سپردم. این تک بیت را نگه داشتم تا به قدر خودم از ما این بماند : آرزوی روشنی.....
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 11:6  توسط نرگس
|
...در جاده که می راندیم، با قاصدکی تصادف کردیم. ما به سرعت می رفتیم و او به سبکی نسیم می آمد. در آن لحظه ی بزرگ، با وسعتی به فراخی آسمان ابی ابری ، با شگفتی بلندای کوه، در یک لحظه ی بی انتها ، در جاده که می راندیم، ما می رفتیم ، او می آمد خوردیم به هم. بعد ما دوباره به راه می رفتیم، او به آسمان....
+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 21:4  توسط نرگس
|