هوا سرد است .خیلی سرد. ٬بادی که دیروز وزید٬پیش قراول زمستان بود و عروس هفت رنگ پاییز را با خود برد.امشب زمستان بر تن سیاه شب ٬ رخت سپید خواهد پوشاند.باشد به مبارکی بهار!
شب تان تابستانی!
هوا سرد است .خیلی سرد. ٬بادی که دیروز وزید٬پیش قراول زمستان بود و عروس هفت رنگ پاییز را با خود برد.امشب زمستان بر تن سیاه شب ٬ رخت سپید خواهد پوشاند.باشد به مبارکی بهار!
شب تان تابستانی!
قال و مقال عالمی می کشم از برای تو...
فاصله گذاری برشتی٬این روز ها فکر می کنم که هر کس می باید٬خیلی از صحنه های زندگی را با در یاد داشتن فاصله گذاری برشتی نگاه کند.برشت تعمدا بسیاری از قواعد مرسوم در اجرا را می شکست تا بیننده را وا دارد از همذات پنداری و همدردی با شخصیت ها ی نمایش بپزهیزد. پیش داوری های نقش بسته در ذهن مخاطب را که در نتیجه ی حضور قواعد مرسوم شکل گرفته بود می شکست و بدین وسیله مخاطب را وادار به تفکر می کرد.دقیقا می شود "چشم ها را باید شست" .وقتی که تو به دیدن چیزی خو گرفته باشی ٬چنان برایت عادی می شود که کم کم از سطح انطرف تر نمی روی. و عمق را که شاید در تضاد آشکاری با سطح باشد ٬فراموش می کنی.
اجرای فاصله گذاری برشتی در صحنه ها ی زندگی ٬خیلی وقت ها دل شیر می خواهد. اما کسی چه می داند؟ گاهی برای یافتتن درشت ترین مروارید ٬غواصان عمق سیاه تری را در ناشناختگی دریا شنا می کنند.
من هوا را از دست هایم دریغ کردم.هوایی که بی پیرایه،معصومانه،صادقانه ،راست می گفت.
...
همچنان مانند همیشه ٬اذان های غروب ٬تنها وسیله ی پیوند من با گذشته و آینده است. امروز یک لحظه به این فکر می کردم که وقتی از ایران بروم ٬حتما می شوم علیقلی(نامش را درست بلدم؟)صبح فردا پیکر علیقلی را بی جان یافتند و چون آن دو سکه ی اشرفی را نیافتند ٬او را به خرج بلدیه در گورستان شهر به خاک سپردند.(این نوشته استاد نفیسی همیشه اشک مرا در می اورد٬غربت این مرد برایم عجیب بود)
یادم می اید روزی برای استاد عکاسی مان ٬در تحلیل تجربه ای با نور اینگونه نوشتم:"شعر ی هست اینچنین: همهی اندوه من از مردن این است / که در خاک / بوی خوش خاک را نخواهم شنید . و من حالا اینگونه می نویسم : همه ی اندو ه من از مرگ این است / که در خاک بوی خوش خاک را نخواهم شنید / که در خاک آسمان آبی را نخواهم دید"
ایا حالا زمان این نیست که بدان بیفزایم که : در خاک صدای اذان را نخواهم شنید؟
امروز داشتم به خدا می گفتم که :خدایا به خدا تو خیلی زرنگی!
دیروز یک لحظه در یاد آوردم که همیشه تکیه کلا م من و خیلی هاست این : سهم من از خوشی
بعد به این فکر کردم: سهم من از نا خوشی.
آیا حالا که حرف سهم و مال و بخش و منال است ٬همانقدر که خوشی ها حق دارند تقسیم شوند ٬ ایا سهم ما هم از نا خوشی ها عادلانه نیست؟
آیا عادلانه است؟
آیا سهم ما به یک اندازه است؟ نه! حتی خدا خودش می گوید ُاز هر کس به اندازه ی ظرفیتش می خواهم.
پس چرا اینقدر همه می خواهند ٬ ما را در یک بسته ببندند؟چرا اینقدر همه می خواهند همه شبیه هم باشند؟ تو چه می دانی که اندوه من کدام است؟ خوشی من چه رنگی ست؟ و ناخوشی من چه شکلی؟
چه کسی حق دارد که بگوید : من؟
من چه حقی دارم که بگویم : تو؟
اصلا خدا خیلی ساسپند فول تر از اینها عمل می کند
آیا واژه های خوشی و نا خوشی چیزی بیش از قرار دادهای انسانی اند؟
دیروز به نا خوشی هایم که فکر می کردم ٬ دیدم که اگر من ٬ من باشم ٬ عین خوشی اند در زبان خداوندی . اما تو چه می فهمی؟ شما چه می فهمید؟
ایا من شبیه پسا ساختار گراها حرف نمی زنم؟
اصلا چرا نمی روی کمی این صورتت را در آب رود خانه بشویی؟ سر تا پایت آمیخته با غبار.
اصلا آیا من به من مربوط است؟
اما به خودم مربوط است٬اینکه حالا می روم به جای همه مان ٬خودم را می دهم به آب.علیقلی!
داشتم در نت می گشتم که مصاحبه ی اذر یزدی را خواندم در ایسنا ، دلم گرفت. خیلی دلم گرفت.حس غریب نا نوشتنی دارم. دلم برای خودمان سوخت. دلم برای ما ،برای خودمان ، برای ما که مردمانی هستیم خیلی گرفت. همیشه چنین بوده است. همیشه چنین است...
http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-1051588&Lang=P
الف _احمدی
خود عبث بود آنچه می پنداشتیم
شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت
ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم...
امروز رفته بودم دو سالانه مجسمه سازی. مجسمه دیدن هم کار سختی ست خیلی وقت ها. نکته های قابل تامل فراوانی بود اما انگار من هر جا که بروم بیش از هر چیز ذهن روایی خودم را با خودم می برم٬و اینگونه می شود که عاشق لبخند آن مرد نوازنده ویولون شده ام و مبهوت نگاه عجیب پیرمرد "بخت مضاعف " ٬و سپاسگزار صاحب "تنها دست ها می مانند"(اگر نامش را درست به خاطر داشته باشم).کاش دوستان می توانستند وقت بگذارند و بروند.تا ۱۵ دی ماه دایر است در موزه هنر های معاصر.
جدیدا بیش از هر چیز ذهنم معطوف پرنده هاست ٬از کلاغ گرفته تا بلبل و این خیلی با شکوه است.(منظورم پرنده است نه فکر من !!!)
این روز ها این بخش از شعر شاملو شده بود پازل ذهن من که کم کم جفت و جور شد.یعنی هر برگی که می بینم رها شده از شاخه ی درخت ٬به این شعر می اندیشم:
...بی آنکه دیده ببیند در باغ
احساس می توان کردن
در طرح پیچ پیچ مخالف سرای باد
یاس موقرانه برگی که بی شتاب
بر خاک می نشیند...
اینروزها شعر ذهن من این است
این جهان کوه است و فعل ما ندا...
این جهان کوه است
و
فعل ما
ندا
...
آیا بس که نزدیکی اینقدر از تو دورم؟
خدایا!خدایا!خدایا!...
من در این تیره شب جان فرسا
زائر ظلمت گیسوی توام...
تا بدانجاست که فردا وقتی
نبض این ساعت فرتوت نخواهد زد
هیچ مستی دیگر
در ته کوچه بن بستی
در آخر شب
نغمه ی ما را
با سوت نخواهد زد؟...
م ـ سرشک