تبليغاتX
...

...

امشب با مناسبت یا بی مناسبت٬دلم می خواست "شب یلدا " می دیدم.حس دیدنش را دارم و ناب است.

هوا سرد است .خیلی سرد. ٬بادی که دیروز وزید٬پیش قراول زمستان بود و عروس هفت رنگ پاییز را با خود برد.امشب زمستان بر تن سیاه شب ٬ رخت سپید خواهد پوشاند.باشد به مبارکی بهار!

شب تان تابستانی!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 17:59  توسط نرگس  | 

من که ملول بودمی از نفس فرشتگان

قال و مقال عالمی می کشم از برای تو...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 18:14  توسط نرگس  | 

سلام.

فاصله گذاری برشتی٬این روز ها فکر می کنم که هر کس می باید٬خیلی از صحنه های زندگی را با در یاد داشتن فاصله گذاری برشتی نگاه کند.برشت تعمدا بسیاری از قواعد مرسوم در اجرا را می شکست تا بیننده را وا دارد از همذات پنداری و همدردی با شخصیت ها ی نمایش بپزهیزد. پیش داوری های نقش بسته در ذهن مخاطب را که در نتیجه ی حضور قواعد مرسوم شکل گرفته بود می شکست و بدین وسیله مخاطب را وادار به تفکر می کرد.دقیقا می شود "چشم ها را باید شست" .وقتی که تو به دیدن چیزی خو گرفته باشی ٬چنان برایت عادی می شود که کم کم از سطح انطرف تر نمی روی. و عمق را که شاید در تضاد آشکاری با سطح باشد  ٬فراموش می کنی.

اجرای فاصله گذاری برشتی در صحنه ها ی زندگی ٬خیلی وقت ها دل شیر می خواهد. اما کسی چه می داند؟ گاهی برای یافتتن درشت ترین مروارید ٬غواصان عمق سیاه تری را  در ناشناختگی دریا شنا می کنند.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 12:57  توسط نرگس  | 

دیشب حس کردم که باران می بارد ،بیدار شدم و پنجره را باز کردم ،باد سردی خورد به صورتم و یخ کردم. پنجره را بستم. صبح چشم که باز کردم ،رنگ باران و صدای باران را حس کردم. بی حرکت  بی حرکت ماندم و ناباور از خودم پرسیدم : آیا دیشب باران می بارید؟ پنجره را که باز کردی؟ تو !تو !دست هایت را زیر باران نگرفتی!دست هایم را زیر باران نگرفتم!!!پنجره را که گشودم ،هوا را از دست هایم دریغ کردم.

من هوا را از دست هایم دریغ کردم.هوایی که بی پیرایه،معصومانه،صادقانه ،راست می گفت.

 

...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 16:22  توسط نرگس  | 

سلام.

همچنان مانند همیشه ٬اذان های غروب ٬تنها وسیله ی پیوند من با گذشته و آینده است. امروز یک لحظه به این فکر می کردم که وقتی  از ایران بروم ٬حتما می شوم علیقلی(نامش را درست بلدم؟)صبح فردا پیکر علیقلی را بی جان یافتند و چون آن دو سکه ی اشرفی را نیافتند ٬او را به خرج بلدیه در گورستان شهر به خاک سپردند.(این نوشته  استاد نفیسی همیشه اشک مرا در می اورد٬غربت این مرد برایم عجیب بود)

یادم می اید روزی برای استاد عکاسی مان ٬در تحلیل تجربه ای با نور اینگونه نوشتم:"شعر ی هست اینچنین: همهی اندوه من از مردن این است / که در خاک / بوی خوش خاک را نخواهم شنید . و من حالا اینگونه می نویسم : همه ی اندو ه من از مرگ این است / که در خاک بوی خوش خاک را نخواهم شنید / که در خاک آسمان آبی را نخواهم دید"

ایا حالا زمان این نیست که بدان بیفزایم که : در خاک صدای اذان را نخواهم شنید؟

امروز داشتم به خدا می گفتم که :خدایا به خدا تو خیلی زرنگی!

دیروز یک لحظه در یاد آوردم که همیشه تکیه کلا م من و خیلی هاست این : سهم من از خوشی

بعد به این فکر کردم: سهم من از نا خوشی.

آیا حالا که حرف سهم و مال و بخش و منال است ٬همانقدر که خوشی ها حق دارند تقسیم شوند ٬ ایا سهم ما هم از نا خوشی ها عادلانه نیست؟

آیا عادلانه است؟

آیا سهم ما به یک اندازه است؟ نه! حتی خدا خودش می گوید ُاز هر کس به اندازه ی ظرفیتش می خواهم.

پس چرا اینقدر همه می خواهند ٬ ما را در یک بسته ببندند؟چرا اینقدر همه می خواهند همه شبیه هم باشند؟  تو چه می دانی که اندوه من کدام است؟ خوشی من چه رنگی ست؟ و ناخوشی من چه شکلی؟

چه کسی حق دارد که بگوید : من؟

من چه حقی دارم که  بگویم : تو؟

اصلا خدا خیلی ساسپند فول تر از اینها عمل می کند

آیا واژه های خوشی و نا خوشی چیزی بیش از قرار دادهای انسانی اند؟

دیروز به نا خوشی هایم که فکر می کردم ٬ دیدم که اگر من ٬ من باشم ٬ عین خوشی اند در زبان خداوندی . اما تو چه می فهمی؟ شما چه می فهمید؟

ایا من شبیه پسا ساختار گراها حرف نمی زنم؟

اصلا چرا نمی روی کمی  این صورتت را در آب رود  خانه بشویی؟ سر تا پایت آمیخته با  غبار.

اصلا آیا من به من مربوط است؟

اما به خودم مربوط است٬اینکه حالا می روم به جای همه مان ٬خودم را می دهم به آب.علیقلی!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 17:58  توسط نرگس  | 

... پدر بزرگم اینها ، در کتابخانه شان ،قصه های خوب برای بچه های خوب آذر یزدی را داشتند که دست بدست ما بچه ها می گشت و چه حظی که نمی بردیم ، و چقدر کودکی ما را پر کرده بود این کتاب ها ، و چقدر به خاطر خواندنشان به هم فخر می فروختیم ما بچه ها. نسلی پر شما ر از ما ، در سال های مدید ، کودکی اش را با این قصه ها گذراند. ما با کتاب های اذر یزدی شروع کردیم به خواندن ، به آموختن......
پارسال به این صرافت افتادیم که برای بچه های خانواده ، هدیهی نوروز مجموعه آثار " قصه های خوب برای بچه های خوب"  بگیریم
 در کتاب فروشی دوباره حس بچه ها را داشتم ، به شوق کتاب ها را در دست گرفته بودم و هی  به روی غریبه ها لبخند می زدم. چرا ما بلد نیستیم لبخند هایمان را نقاشی کنیم؟
شب با خواهرم نشسته بودیم و باز خاطرات آن سال ها را مرور می کردیم و هر دومان اشک مان در آمده بود  از شوق از سپاس  از درک انسانی ادم ها. بعد که هدیه ی بچه ها را دادیم ، ان را گذاشتند لای کتاب های فراوانی که در کتابخانه هایشان دارند. حالا دیگیر کودکی شان در فقر کتاب نمی گذرد ، اما ایا آنها مثل ما نام آذر یزدی را بلدند هجی کنند؟ یا نام لیلی گلستان مترجم تیستو را ، یا نا همهی آنهایی که به ما بچه ها ی آن سال ها و سال های قبل تر عاشقانه کتاب هدیه دادند را به خوبی ما تلفظ می کنند؟

داشتم در نت می گشتم که مصاحبه ی اذر یزدی را خواندم در ایسنا ، دلم گرفت. خیلی دلم گرفت.حس غریب نا نوشتنی دارم. دلم برای خودمان سوخت. دلم برای ما ،برای خودمان ، برای ما که مردمانی هستیم خیلی گرفت. همیشه چنین بوده است. همیشه چنین است...

http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-1051588&Lang=P

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 15:43  توسط نرگس  | 

تا همه ی ما در پاییز
در گل های داوودی غرق نشدیم
تند پارو بزن
درد می آید و می رود
اما
پاییز پشت پنجره
استوار ایستاده است
تند پارو بزن
تا عمر به پایان نرسیده است
به خانه برویم،سرد است
چراغ راهرو را روشن گذاشته ام
کسانی دیر آمدند چراغ را خاموش کردند
کاش دزد بودند
حالا که شب می شود
به یاد تو هستم
کاش
خداحافظی نمی کردی و می رفتی
من عمری خداحافظی تو را
به یاد داشتم
پاییز پشت پنجره
استوار ایستاده است
مرا نظاره می کند
که چرا من
هنوز جهان را ترک نکرده ام
من که قلب فرسوده دارم
من که باید با قلب فرسوده
کم کم تو را فراموش کنم

 الف _احمدی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 21:51  توسط نرگس  | 

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود عبث بود آنچه می پنداشتیم

شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت

ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 17:51  توسط نرگس  | 

سلام.

امروز رفته بودم دو سالانه مجسمه سازی. مجسمه دیدن هم کار سختی ست خیلی وقت ها. نکته های قابل تامل فراوانی بود اما انگار من هر جا که بروم بیش از هر چیز ذهن روایی خودم را با خودم می برم٬و اینگونه می شود که عاشق لبخند آن مرد نوازنده ویولون شده ام و مبهوت نگاه عجیب پیرمرد "بخت مضاعف " ٬و  سپاسگزار صاحب "تنها دست ها می مانند"(اگر نامش را درست به خاطر داشته باشم).کاش دوستان می توانستند وقت بگذارند و بروند.تا ۱۵ دی ماه دایر است در موزه هنر های معاصر.

 

جدیدا بیش از هر چیز ذهنم معطوف پرنده هاست ٬از کلاغ گرفته تا بلبل و این خیلی با شکوه است.(منظورم پرنده است نه فکر من !!!)

 

این روز ها این بخش از شعر شاملو شده بود پازل ذهن من که کم کم جفت و جور شد.یعنی هر برگی که می بینم رها شده از شاخه ی درخت ٬به این شعر می اندیشم:

...بی آنکه دیده ببیند در باغ

احساس می توان کردن

در طرح پیچ پیچ مخالف سرای باد

یاس موقرانه برگی که بی شتاب

بر خاک می نشیند...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 17:42  توسط نرگس  | 

ابن جهان کوه است و فعل ما ندا....

اینروزها شعر ذهن من این است

این جهان کوه است و فعل ما ندا...

این جهان کوه است

و

فعل ما

ندا

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 20:49  توسط نرگس  | 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 16:4  توسط نرگس  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 17:8  توسط نرگس  | 

خدایا !خدایا!خدایا !خدایا!...

آیا بس که نزدیکی اینقدر از تو دورم؟

خدایا!خدایا!خدایا!...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 17:3  توسط نرگس  | 

...من در این تاریکی

من در این تیره شب جان فرسا

زائر ظلمت گیسوی توام...

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 19:43  توسط نرگس  | 

...ناجوانمردی گیتی آیا

تا بدانجاست که فردا وقتی

نبض این ساعت فرتوت نخواهد زد

هیچ مستی دیگر

در ته کوچه بن بستی

در آخر شب

نغمه ی ما را

با سوت نخواهد زد؟...

م ـ سرشک

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 20:26  توسط نرگس  | 

شب فرو می افتاد
به درون آمدم و پنجره ها رابستم
باد با شاخه در آویخته بود
من در این خانه تنها تنها
غم عالم به دلم ریخته بود
ناگهان حس کردم
که کسی
آنجا بیرون در باغ
در پس پنجره ام می گرید
صبحگاهان شبنم
می چکید از گل سیب
+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 15:57  توسط نرگس  |