تبليغاتX
...

...

اواسط  پاییز که هوا گرم بود ،همکلاسی ها معتقد بودند که این تاثیر حضور من است. به من نگاه می کردند و به تفصیل توضیح می دادند  که پارسال در چنان وقتی پالتو  می پوشیده اند و امسال تابستانی می گردند.می گفتند که من با خودم گرما آورده ام. آخر حر ف هایشان من مظلوم با جدیت می پرسیدم که یعنی نکنه برف نیاد؟!!بنده خداها با مهربانی بهم نظر از بالا به پایینی می انداختند   می گفتن که می یاد!

 

هوا که خیلی سرد شد بچه ها معتقد بودند که تقصیر من است. می گفتند ،اینجا کی اینقدر سرد بود؟اینقدر برف برف کردی ! همش تقصیر توئه که اینجوری شده و ما هر چی بپوشیم باز گرم نمی شیم!!

 

این روزها کمی دپرشن گرفته بودم. راستش را بخواهید بهار همیشه برای من از نیمه ی دوم بهمن آغاز می شود و اسفند برایم اوج زیبایی و لذت و زندگی ست.این اواخر  انگار که ساعت طبیعت بدنم بهم خورده باشد. خیلی بی قرار بودم. اما این چند روزه که شیر  شوفاژ را بسته ام و پنجره را باز می گذارم همش در دلم می گویم ،کاش بهار را با خودم آورده باشم!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 20:52  توسط نرگس  | 

 

 

 

تجربه اش را دارید؟ در غروب دشتی سبز و سرد ،آتشی افروختن...

 

غروب . تاریک روشنای دم شب با آسمانی مه گرفته بی ته رنگی از رد نارنجی خورشید. کنار مزرعه ای سبز لب جویی، برافروختن آتش. سردی و روشنی و سبزی و سیاهی و سرخی...

سکوت دشت  و گه گاه صدای تیز و تند پرنده ای رها که زود ناپیدا  می شود در بی کرانگی فضا. نشستن بر کنده ی درختی و محوشدن در  رقص پر راز و رمز آتش روشن. سرخی اتش بر چهره و گرمی اتش بر تن  و آوای  آب و  سوختن چوب ،و بوی مطبوع سبزی و آتش و خاک  که بر دوش باد سوارند...

رهایی از کلمه . غرقی در سکوت. بی نیازی از اهنگ و زمزمه و حرف و آدم ها...

                                                                                                                                               گم نه. نشسته ای و از یاد  خویش رفته . گمی و در دمی که در می یابی گمی،در می یابی که نه گمی که رهایی که شده ای جزیی از آسمان. که شده ای آسمان . که شده ای سبزی. که شده ای خاک، که سواری در آغوش  باد، که جاری ی در صدای پرنده. که زنده ای زنده چون آتش. که خود آتشی. که خود طبیعتی. که خود انسانی که پس از لحظه های سالیان  دوری ،دمی ابدی  با مادر زمین پیوند خورده ای....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 19:25  توسط نرگس  | 

 

 

از شگفت ترین لحظه های زندگی ام٬شبی بود نوروزی. برای نخستین بار از دریچه ی تلسکوپ به ماه نگاه کردم. مبهوت شده بودم. مسخ. قادر به تکان خوردن نبودم. از یک حس تازه  سر شار بودم. از همان حس های تازه که بی نامند. از شوق می گریستم و با خودم فکر می کردم. در  دنیا چند چیز دیگر هست که من هنوز ندیده ام و ندیدنشان غبن است. یکی شان ماه بود.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 18:10  توسط نرگس  | 

 عكس:عباس جعفري
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 21:58  توسط نرگس  | 

حس کسی را دارم که باید ۵ تومن خرید کند در حالیکه فقط ۳ تومن دارد!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 16:37  توسط نرگس  | 

نه به حرف ما

باران می بارد

نه برف می ایستد

نه مرگ می ماند...

(نه زندگی)

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 14:55  توسط نرگس  | 

نشسته بودم و به دلتنگی عصر های جمعه فکر می کردم. چرا؟ چرا عصر های جمعه دلگیر هستند؟ در فر هنگ هایی که یک شنبه تعطیلی هفتگیشان است هم اینچنین است. در کتاب های زیادی خوانده ام .آنها هم عصر روز آخر هفته دلشان می گیرد. (الان یادم افتاد: بچه که بودم بی خبر از اینکه همه همزبان نیستند، همش با خودم فکر می کردم ،این خارجی ها چرا نمی فهمند که یک شنبه که با یک شروع می شود نمی تواند رور آخر هفته باشد و واقعا مدتی با این سوال درگیر بودم !!!)چرا دلگیرند؟ ایا یک حس واقعی ست؟ یا از بس همه تکرار کرده اند ،باورمان شده است که دلگیرند؟ یا فضا واقعا دلگیر است؟ نمی دانم. امروز عصر جمعه بود و من  حسی  خاص داشتم. دلتنگی یا دل گرفتگی نبود. حس دوری بود. غمگین نبود. حراف نبود. چاره جو نبود . اما بود. هیچ وقت به اندازه این چند ماه ،واژه فرسنگ ها را در ذهنم تکرار نکرده ام. فرسنگ ها دورم. اما هر چقدر می پرسم از چه؟ جواب روشنی ندارم. دلم می خواهد بگویم از خانه. اما ما همیشه در حال رفتن هستیم. از این خانه به آن خانه. هیچ وقت در یک جا ماندن را دوست نداشته ام. همیشه می رفته ام و جزیی عادی از زندگی من است. آیا من از خودم دورم؟...

گوشی را که برداشتم ،رضا پشت خط بود. خیلی کم به من زنگ می زند و همیشه ازش گلایه دارم. یکی دو دقیقه اول همیشه صرف پرداختن به بی معرفتی اش می شود و اینکه من ازش انتظار دارم و دلتنگش هستم. اما اینبار اینطور نبود. سلامش را تا ته ته ته دلم به جان خریدم. تا ته ته ته جانم نفوذ کرد. عزیز است. عزیز. وقت هایی که به من زنگ می زند ،یا سوال زبان دارد ،یا سوال ادبیات. زود هم می رود سر اصل مطلب. اما امروز عصر ، اول از مصدومیتش در بازی فوتبال گفت. بعد از مسابقات لیگ مدرسه شان. بعد از تاریخ بازی ها و دست آخر گفت : خاله! این سوالا رو میشه جواب بدی؟(دورش بگردم)

1_نام 5 شاعر فارسی

خواستم بگویم شاملو نیما...ولی گفتم: حافظ .سعدی . مولوی.سهراب. صالحی

جستن شاعری که مو لا درزش نرود کار ساده ایست.

2_نام 5 نویسنده. خیلی سوال سختی ست!!! گفتیم.

بعد که به سوال ها جواب دادم. گفت ،خاله چون تو گروه سرودم بذار سرودمو برات بخونم.مرا اینور تصور کنید.انگار که زیباترین الحان را شنیده باشم.

 

گوشی را که گذاشتم یادم امد. دلم گرما می خواهد. گرمی دست های همه ی کسانی که دوستشان دارم و فرسنگ ها ازشان دورم...
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 21:51  توسط نرگس  | 

...

دریغا دختر!دریغا که جهان

خلاصه خورشید٬ در خواب یک شب تاب است

ع ــ صالحی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 17:49  توسط نرگس  | 

.....

نویسنده :نه،زیادی تلخه.موافقم.شاید درست نباشه این طوری تمومش کنیم.این پایان تلخیه،گر چه بدبختانه واقعیته!اجرا کننده ها چی؟و تماشاگرها؟وجاهایی که تصویب می کنن_یا نمی کنن؛و البته به نفع واقعیت رسمی؟ حتما می گن باید نور امیدی نشون می دادم.امکان رستگاری و بهبودی؛ فردای بهتری !کی؟ _کی میگه ؟ مدیران؛ منتقدان فرهنگی؛رسانه ها ؛چپ ها ؛راست ها؛ و بد روزگاریه وقتی چپ و راست یک حرف می زنند؛اونم در جایی که تنها واقعیت بی تردید صفحه ی تسلیت روزنامه هاس....

 (افراـبیضایی)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 18:34  توسط نرگس  | 

 

عکس های کاوه گلستان از روزهای انقلاب.

بچه که بودم ٬ فکر می کردم که خیلی بدشانس بوده ام که در روزهای انقلاب به دنیا نبوده ام. ٬ برایم هیجان انگیز بود ٬ فکر می کردم که کاش در روز های انقلاب حضور داشتم و کاری می کردم برای مبارزه با ظلم آشکار. بزرگتر که شدم ٬ مطمئن نبودم که اگر می بودم روحم تاب و توان تحمل آزار های ناشی از مقابله ی من با خفقان را می داشت یا نه؟ اصلا آیا انقلابی می شدم؟٬ حالا قضاوت کردن خیلی برایم دشوار است.

امروز بعد از سال ها باز به این سوال رسیدم: اگر در روز های انقلاب می بودم ٬ چه می کردم؟ بی برو برگرد : عکاسی!

پاورقی : به عکس های انقلاب و جنگ که نگاه می کنم ٬ همیشه از خودم می پرسم :این آدم ها حالا کجا هستند؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 14:44  توسط نرگس  | 

امشب راس ساعت ۱۸:۱۵تئاتر دیدن من ٬ با تماشای "افرا " کاری از بیضایی  به طور رسمی آغاز شد!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 22:5  توسط نرگس  | 

پشت شیشه برف می بارد...

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 21:43  توسط نرگس  | 

درباره عشق را بخوانید.

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 17:37  توسط نرگس  | 

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل.

حس عجیبی ست. حالی که در آنم. لحظه های اوج تناقض. اوج تضاد. اوج نمی دانم. ویرانم می کند. هر بار که گمان می کنم می دانم که از کجا آمده ام ٬ که می دانم به کجا می روم.هر بار که فکر می کنم رسیده ام. همه چیز فرو می ریزد. فرو می ریزم. میروم ته گرداب حیات.  کاش از شر این همه واژه که ولم نمی کنند رها بودم.

زمین به دوش خود الوند و بیستون دارد

غبار ماست که بر دوش او گران بودست.

مرا به باد دهید.بر باد می شوم. بر باد...

این سو کشان سوی خوشان وان سو کشان با نا خوشان

یا بگذرد یا بشکند کشتی در این گرداب ها...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 0:32  توسط نرگس  | 

وبلاگم یک ساله شده.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 15:16  توسط نرگس  | 

امروز در جلسه ی پرسش و پاسخ خبرنگاران با جناب بیضایی درباره ی تئاتر "افرا" شرکت کردم. ورود عموم آزاد بود.نخستین بار بود که بیضایی را می دیدم و او را شخصیتی  یافتم صاحب اندیشه و منتقد. چنین آدم هایی سرمایه های اصلی فرهنگ هر ملتی هستند که ما هم او و امثال او را به خوبی پاس می داریم!

امروز خودش لابلای صحبت ها جمله ای گفت غم انگیز . " آدم گاهی در وطن خویش در تبعید است".

 

چهره ی تلخی داشت. حس طنزش را چند جایی نشان داد اما چهره ی تلخی داشت و به قول خواهرم، این طبیعی ترین چهره ای ست که بیضایی می تواند داشته باشد .

 

حرف های قابل توجهی زد که اگر خبرش را دنبال کنید ،امیدوارم کاملش را در جایی بخوانید. من در اول صحبت هایش از بعضی جمله ها   که خوشم آمد یادداشت برداری کردم. اما بعد فقط گوش دادم.

 

*...بدترین وقت برای ما ،زمانیست که رویاهایمان را از دست می دهیم...

 

*مفاهیم هرگز قدیمی نمی شوند.زمان این نمایشنامه 30 تا 40 سال پیش است ،اما مگر امروز نیست؟...

 

*...برای خودم هم افرا شعف انگیز نیست.خودم هر شب که آن را می بینمم با دردی بر شانه ها و ستون فقراتم به خانه می روم...

 

*ما کشور گفتگو نیستیم. ما کشور تک گویی هستیم...

 

 

*...در ایران خیلی قدیم حتی ،بزرگترین خدا سکوت است. خدایان تو را حفظ می کنند اما اگر می خواهی زنده بمانی سکوت کن...

 

*...من ،نمایش این فرهنگ را می نویسم. نمایش فرهنگی که در آن گفتگو وجود ندارد...

 

*...اگر جایی گفتگویی اتفاق می افتد ، اتفاقی ست و شاید برای لحظاتی ست که سود افراد در آن است....

 

*استبداد دیرین اجازه نداده است که فکر کنیم.حرف بزنیم. ما خلع فکر شده ایم و زبانمان آن موقع که باید گفتگو کنیم بسته است...

 

*نمایش افرا مال فرهنگی ست که در آن گفتگو وجود ندارد. همین!

 

 

 

افرا تا 16 بهمن در تالار وحدت اجرا دارد و فقط بلیط های بالکن باقی مانده است. آن هم بالکن شماره سه!
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 20:54  توسط نرگس  | 

من شیفته ی تک گویی های حسین در " زیر درختان زیتون " هستم.خدایا چقدر عالیست. "ت  دل سنگه؟"
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 22:46  توسط نرگس  |