اول اردیبهشت ماه جلالی
این دوبیت از سعدی را بسیار دوست دارم:
اخترانی که به شب در نظر ما آیند
نزد خورشید محال است که پیدا آیند
همچنان پیش وجودت همه خوبان عدمند
گرچه در چشم خلایق همه زیبا آیند...
اول اردیبهشت ماه جلالی
این دوبیت از سعدی را بسیار دوست دارم:
اخترانی که به شب در نظر ما آیند
نزد خورشید محال است که پیدا آیند
همچنان پیش وجودت همه خوبان عدمند
گرچه در چشم خلایق همه زیبا آیند...
طرح (برای یک نوشته )
فرش هنر نجیبی ست." نجیب " در یاد ندارم که کسی چنین صفتی را به یک اثر نسبت داده باشد. اثری که زیباست و در عین زیبایی زینت بخش قدم های انسان است . همین که بر روی زمین پهن می شود و بر رویش قدم می نهیم دلیل بر شکوه نیست؟ در این دنیای پر هیاهوی پیچ در پیچ خم اندر خم هیچ ، فرش ، نگین انگشتری هنر ایران زمین ، دعوتی ست به ساختن بهشتی رنگین بر روی زمینی که در آن می زییم .
فرش هنر نجیبی ست ، به نجابت جان سر انگشتان همه ی هنرمندان گم نام وطنم.
دو دو تا !
هیچ حسی آه برانگیز تر از حس ندانستن نیست. و بد تر اینکه هر چه که بیشتر بخوانی و بیندیشی این حس عمیق تر می شود. اگر کمی و فقط کمی ریاضیات را دوست داشتم! چه خوشبختی بزرگی بود. زیستن در دنیایی قانونمند که همه چیزش با هم جور در بیاید و از هر راهی که بروی جواب مسئله یکی باشد!
هرگز نخواهم گریست.
هشت ساله که بودم تعطیلات عید بود به گمانم ٬ روزی یک عدد گل رز صورتی را گذاشته بودم در پارچ بزرگ آبی و هی می گذاشتم توی تاقچه بعد بصورت نمایشی برش می داشتم و کمی راه می رفتم و می نشستم لب پله. همه ی این نمایش همراه بود با زمزمه ی تک بیتی یه آواز از یک سرود که یک مصرعش این بود: بیا و بنشین کنار گل... فکر کنم هزار بار این کار را کردم و حسابی مجذوبش شده بودم و هیچ حواسم به اطراف نبود. یک لحظه که سرم را بالا بردم دیدم که پدر بزرگم با لبخند به من نگاه می کند. همان پدر بزرگی که عاشق باغچه بود. به هم لبخند زدیم. خیلی جدی گفت : نرگس دوست داری چه کاره شوی؟ گفتم معلم .گفت : نه ! تو باید خواننده بشی.
شاید یکی از انگیزه های ناخود آگاه دوبار از سر گرفتن وبلاگ نویسی ، میلی از یکی از خوانندگان همیشگی وبلاگ هایم بود ، به این مضمون که چند نفر از گارسون های رستوران ها که با مهارت با سینی در دست از میان آدم ها و میزها با انعطاف بدن می گذرند ، می دانند که می توانستند بالرین شوند؟ این دوست فکر می کرد که من استعداد نویسندگی دارم.آن نامه را دوست دارم و آنقدر برایم با ارزش بود که یادم است چه روزی به دستم رسید.بیست وچهار مهر هشتاد و پنج.
چندی پیش که در روز مرگ فریدنی توی وبلاگم عکس جسدش را گذاشته بودم ، یکی از خوانندگان وبلاگ امر کرده بودند که : اون جسد و بردار !
ملوان بر پشت اسب را که نوشتم ، خواننده ی دیگری از اینکه من بعد از این همه آسمانی نوشتن ، بلدم زمینی هم بنویسم تعجب کرده بود!
دلم می خواست فضای این وبلاگ آرام باشد. دلم می خواست دور باشد . از فقر ، از تلخی ، دلم می خواست تو که می خوانیش ضرباهنگ کلمات ذهنت را نخراشد. دلم می خواست شبیه دنیای کوچک ما آدم ها باشد. دنیای کوچک عصر های تابستانی وقتی که مهر قرار بود برویم دوم دبیرستان.
. جایی حوالی میدان انقلاب دختری زیبا رو هست که سر تا پا و ارزان قیمت ، سیاه پوشیده است . چهره ی معصومی دارد . بیست و یکی دو ساله است . لب پله ی کوتاهی می نشیند و فقط به روبرو نگاه می کند ، هیچ سرش را بالا نمی گیرد ، فقط به روبرو نگاه می کند و با جورابی در دست ، می گوید که جوراب بخرید. چند بار خواستم بنشینم و با هم حرف بزنیم. بعد گفتم که چه بشود؟ دیوانه کننده است تصویر زنانی که همه جا ، همه جا دارند جوراب های مردانه می فروشند.
عید که خانه بودم ، داشتم آهنگی زمزمه می کردم ( این را از مامان دارم که با لالایی هایش بزرگ شده ام ) مامان آرام نگاهم کرد و گفت : تو در آپارتمان نمی توانی بخوانی ، نه؟ گفتم که نه! بعد شروع کردم به خواندن اولین تجربه شنیداری ام با آواز ایرانی :
اتفاق های زندگی در گذر زمان معنای واقعی خود را می یابند.
معنای واقعی آدم بودن ما را ...
آه، اگر زمين نبود
عشق،
مرغكى است در جزيره اى
بر فرازِ شاخه هاى دور دستِ آفتاب
من اگر نمى شدم گياهِ خاك
باغِ آتش وُ سرودِ باد و ريگِ آب
من اگر نمى شدم كلام ــ
در شبى كه بر فراز شانه هاى غول
رشد مى كند ز پشت وُ پيش وُ عرض وُ طول
پس چه كاره مى شدم؟
آه، اگر زمين نبود
برقى از تبسم تو
رودى از ستاره مى شدم.
منصور اوجی.
ملوان بر پشت اسب
۱ـ
سوم راهنمایی که بودم ٬ چون دانش آموز خوب و مطمئنی بودم لابد ٬ با تعدادی از هم کلاسی ها از طرف ناظم مدرسه به عنوان مسئول گشتن کیف بچه ها به هنگام ورود به مدرسه انتخاب شدم. کارمان این می شد که کیف بچه ها را بگردیم و هر چیز غیر درسی اعم از کتاب و عکس و لوازم آرایش و زینت الات و این قبیل چیز ها را ضبط کنیم و به ناظم تحویل دهیم. در نوع خودش قدرتی بود. من این کار را دوست نداشتم اینکه کیف مردم را بگردم اما خیلی برایم جالب بود که چه شکلی می توا ند باشد ٬ پذیرفتم و شدم مامور انتظامات دم در.
۱۰ دقیقه زودتر از آغاز رسمی کار مدرسه می باید در مدرسه می بودیم و همه را چک می کردیم. سعی می کردم مودب باشم و با احترام کیف بچه ها را بگردم و هی لبخند بزنم. هر بار که کسی می امد و می باید کیفش را می گشتم ٬ حس عذاب وجدانی رام ناشدنی چنگ می انداخت در دلم.کاری که انجام می دادم. موقعیتم ٬ اینکه هیچ کس کیف مرا نمی گشت ٬ اینکه به راحتی محتویات کیف یکی را از نظر می گذراندم ٬ شده بود یک مساله فلسفی. از هر طرف که نگاهش می کردم به نوعی تجاوز بود به حریم دیگری.سعی می کردم با بچه ها مدارا کنم و چشمم را به روی بعضی چیزها که می دیدم ببندم. مدیر مدرسه ی ما آدمی بود به تمام معنی احمق. همیشه و تا ابد همین نظر را درباره اش دارم. از حمقش خواهم نوشت و اینکه سیستم آموزشی چقدر به راحتی بچه ها را به دست چنین آدم های پر از عقده می سپارد. اگر به هر جرمی گیر خانم مدیر می افتادی ٬ واویلایی بو د که آن سرش نا پیدا. من این را می دانستم و چشمم را به روی چند عدد انگشتر و یکی دو قلم بدلی جات بستم و دوستانه از صاحبانشان خواستم که تکرار نکنند چون من موظفم که بگیرم. اما از طرفی حس می کردم با این کار به مسئولیتی که پذیرفته ام به نوعی خیانت می کنم.
یک هفته تمام با خودم دست به گریبان بودم .با پذیرفتن آن سمت با خودم به جدل پرداخته بودم و با قانون شکنی هایم از اعتماد دیگری سو استفاده می کردم. ده روز ی گذشته بود که موقع گشتن کیف یکی از بچه ها نقاشی زیبایی پیدا کردم از یک دختر زیبا رو. خیلی قشنگ و هنرمندانه بود ٬ خودش کشیده بود و تحسین بر انگیز بود ٬ اما جز اقلامی بود که می باید ضبط می شد و نام دارنده اش به مدیر مدرسه تحویل داده می شد. مکافاتی بود. همین جور یک چشمم به نقاشی بو د٬ یک چشمم به صورت ترسیده آن دختر. براش توضیح دادم که این رو می باید از تو بگیرم. نباید همراهت می بود . از طرفی واقعا دلیلی نداشت آن را به دفتر تحویل بدهم . این را هم به او توضیح دادم و ازش پرسیدم پس چه کنیم؟ نه می خواستم از مسئولیتم سو استفاده کنم و نه می خواستم بی گناهی را با خانم مدیر مقابل کنم. در همان لحظه چشمم افتاد به سطل آشغالی که کنارمان بود ٬ بهش گفتم اجازه می دی پاره ش کنم و همین جا مسکوت نگهش داریم؟ خوشحال شد. حتی در لحظه ی پاره کردن هم فکر می کردم که چقدر خوب کشیده. به هم لبخند زدیم و رفت.
فردا ی آن روز ده دقیقه قبل از زمان آمدن دانش آموزان به مدرسه رفتم پیش ناظم و به دلایل خانوادگی از مقامم استعفا دادم!
۲ـ
سوم راهنمایی بودم . روزی بی کار بودم و تصمیم گرفتم زندگی نامه جک لندن را که خواهرم داشت بخوانم . اسم کتاب ملوان بر پشت اسب بود. آن روز شیفت مدرسه عصر بود و من از حوالی ده کتاب را به دست گرفته بودم. کتاب خوبی بود و برایم جالب بود و دلم می خواست ببینم چه می شود ٬ از این رو فکر کردم که با خودم ببرم مدرسه و زنگ های تفریح بخوانم. کتاب را دم در از من گرفتند. هم کلاسی خودم بود. به یک دلیل اساسی پشت کتاب تعدادی عکس بود از جک لندن که من پاک از یاد برده بودم .در یکی از عکس ها رکابی تنش بود و با خانمی تا کمر در آب بود. الان را نبینید که بچه ها در مدرسه فیلم های بلوتوثشان را رد و بدل می کنند٬ در دهه ی هفتاد به همراه داشتن آن عکس ها لابد جرم بود. دم در داشتم سکته می زدم. آبروی انضباطی ام داشت می رفت و از همه مهم تر خانم مدیر محترمه مان بود. هم کلاسی ام لطفی کرد در حقم بزرگ. موقع تحویل اقلام ضبط شده ٬ به خانم ناظم گفته بود که این رو از یکی از بچه ها گرفتیم و اسم نداده بود. تا یک هفته بعد هر روز منتظر بودم که دفتر مرا احضار کند. (چقدر بچه بودم) و کتاب برای همیشه از دست رفت.
کتاب خواهرم بود. یادگاری بسیار ارجمندی بود از حضور دو دوستش که در تصادف به رحمت ایزدی پیوسته بودند . هنگام خرید کتاب او و دوستانش با هم بودند و این کتاب و یک کتاب دیگر خیلی برایش ارزشمند بود. ترس از مدیر که تمام شد ٬ عذابی به مراتب جانکاه تر جایش را گرفت. اینکه چه طور و با چه زبانی به خواهرم بگویم که چه بر سر کتاب آمده است.لحظات بدی بود. سال ها گذشت و نگفتم . هر از چند گاهی خواهرم یاد آن کتاب می افتاد و همش می گفت که به طور عجیی ملوان غیب شده است و یعنی کجا گذاشتمش؟ در این مواقع اگر از دیوار صدا در می آید از من هم حرفی شنیده میشد. ضربان قلبم می رسید به چهارصد و نمی دانستم چه باید کرد. هر دو سه سال هم تصمیم می گرفتم که به خواهرم بگویم ٬ با به یاد آوردن دوستان در گذشته اش منصرف می شدم.
تمام آن سال ها ٬ از فردای روزی که کتاب را از من گرفتند به هر کتاب فروشی پا نهادم ٬ چشمم در پی تصویر مردی بود بر رو ی جلد سیاه کتابی. مردی که سوار بر اسب است. بالاخره دو سال پیش در یک کتابفروشی که کتب دست دوم می فروخت ٬آن کتاب را یافتم. کتاب نو بود. حاضر بودم هر قیمتی را برایش بپردازم. خیلی حس خوبی بود وقتی که با آن کتاب به خانه آمدم.
یک روز نشستم و کل ماجرا را برای خواهرم تعریف کردم. از حسم. از اینکه نا خواسته باعث شده بودم کتابی چنان گرانبها بر باد رود. از اینکه چقدر گشتم و نیافتم . از حسی بی نام که در تمام آن سال ها با من بود و بعد کتاب را بهش دادم و گفتم می دانم که اصل نیست.
خواهرم لبخند زد و گفت کاش همان موقع گفته بودی و باز لبخند زد. کتاب را گرفت و دوباره داد به دستم و گفت : "این هم هدیه ای از طرف من برای تو "...
پی نوشت:
۱ـ هنوز خودم را به خاطر پاره کردن ان نقاشی نبخشیده ام.
۲ـسال ها بعد که کتاب را یافتم دیدم که عکس ها واقعا موردی نداشتند .
شانزده ساله که بودم ٬ بی تاب درک و فهمیدن دنیا بودم و زندگی .روح ناآرامم مشتاق کشف لحظه ها بود ٬ بی قرار دنیا.زندگی با همه ی رنگ هایش در انتظار من بود تا در یابمش. آن روز ها کاملا می دانستم که نمی دانم. خیلی آگاهانه می دانستم که چیز هایی هست که نمی دانم و دشوارند. اما گستردگی زمان و زندگی که پیش رویم بود به من جرات و اعتماد می داد ٬ من می رفتم که بدانم. و چقدر بر انگیزاننده بود حیات و جوانی .
سال ها گذشته. هنوز هم پرم از خیلی چیز ها که نمی دانم. با هر دریافتی از هر چیز ٬و از هر مفهوم نادانستنی ها یی از همان جنس از هر سو سر بر می اورند و مرا نا کام می گذارند از دانستن به کمال ٬ در پی کشف هر چیز هزاران چیز نو دیگر رو می نمایاند که نمی دانم. من نمی دانم و حالا خوب می دانم که تا وقتی که هستم همیشه نادانسته ها در مقابل دانسته ها حجمی عظیم و سنگین دارند. خوب می دانم آرامشی اگر هست در رفتن است و نه در رسیدن که رسیدنی از آن دست که روح تشنه ی آدمی طلب می کند دست نایافتنی ست.
حیات کشف لحظه هاست. جوانی تازه نگه داشتن نگاه است و اندیشه و دل. و آنچه بر انگیزاننده است را ه است. جاده تاریخ حیات بشر که با قدم های انسانی تک تک ما ساخته می شود ٬ تک تک ما ٬ آنهایی که امدند و قدمی بر جاده افزودند و رفتند و ما که آمده ایم و چون هنوز هستیم بخش های نا پیموده ر ا هموار می کنیم و بعد آنهایی که نیامدند و خواهند آمد تا راه را ادامه دهند.
علی رغم فقر ٬ به رغم بیداد ٬ به رغم جهل ٬ به رغم هر آنچه که قدم های انسان را کند می کند ٬ من به او من به شکوه گام هایش اعتقاد دارم. حتی اگر فقط یکی به مقصد برسد ٬ این پیروزی همه ی گام هاست...
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند؟
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه ی غیبش دواکنند...
تهی ام از کلمه و از تصویر.هیچ شعری برایم تازه نیست. احساس می کنم به مکانی دور تبعید شد ه ام. تمام لذت های متناقض زندگی من همپای واژ ه اند و پر از اصالت تصویر.وقت هایی که خالی ام از واژه و از تصویر ٬ در سکوت محض می گذرد...
واگن پنج. صندلی سی و سه. بلیطم و به مامور واگن نشون می دم و میام بالا. دنبال کوپه می گردم. برادرم پشت سرم وسایلم و می یاره بالا. دو ساک بزرگ و تجهیزات عکاسی و کولی و یه نفر. در کوپه رو که وا می کنم سه سرباز صفر در حال صرف تخمه هستن. جا می خورم. من بلیطم با هزار زحمت و پارتی برای یه کوپه خانواده رزرو شده. بر می گردم رو به داداشم ، می گم این که قرار بود خانواده باشه. آقان. سه بار شماره رو چک می کنم دو بار کوپه رو. برادرم با مامور واگن صحبت می کنه و تا برام جایی پیدا کنن تو راهرو می مونم. دم حرکت داداش پیاده می شه و من با دو ساک و یک کولی و لوازم عکاسی و خودم تو یه راهرو ایستادم. دوباره در کوپه مو وا می کنم شاید دو تا خانمم اومده باشه. اما شواهد نشون می ده بلیطم در کوپه برادران رزرو شده. همون جا چند دقیقه تو راهرو می مونم و به آدمایی که دست تکون می دن برای مسافراشون نگاه می کنم. احساس تنهایی می کنم. مامور قطار جای یک آقا رو عوض می کنه و منو می فرسته به کوپه شماره دو. در و باز می کنم و سلام می کنم و اولین ساک و دوربین و می ذارم داخل. آقایی که نشسته می گه ساکتون و بذارم بالا ، می گم که نه یکی دیگه هم هست. ساکم و می یارم و اون دو آقا کمک می کنن ساک و بالا بذارم. خیلی نگران این مساله بودم . واقعا لطف کردن. زنگ می زنم و خیال برادرم و راحت می کنم که راحتم. سه خانم هستن و دو آقا. یک خانم تنها. یک مادر و پسر و یک زن و شوهر و فرزند خردسالشون. من کنار دو آقا نشستم. باب گفتگویی هم بین افراد باز نشد. شروع کردم به خواندن کتابی که همراهم بود. رییس قطار برای چک کردن بلیط ها اومد. براش توضیح دادم که جامو عوض کردم. و پرسید که چرا؟ گفتم که کوپه ی برادران بود.به پسر بسیار خوش تیپی که کنارم نشسته بود نگاه کرد و با یک لحن خیلی خاصی و پر کنایه ای پرسید یعنی الان راحتید؟ با یک لحن عین مرگ جواب دادم که اینجا خانواده س.
سفر خوبی بود. همسفر های فوق العاده ای بودند. با شخصیت و مهربان. و واقعا از این سفر لذت بردم. سه روز گذشته و من هر چه سعی می کنم سخنان جناب آقای رییس قطار را تجزیه تحلیل کنم ، نمی شود.
بعنوان یک زن گاهی چیزهایی در اجتماع می بینم ، که نمی شه در کلمات جا داد. حس غریب زن بودن در مواجه و بده بستان با دنیایی که ساخته ی مردان و برای مردان.
می رود نرگس به خانه !*
می روم خانه.پرنده دلم از دیروز پر زده و خیلی وقت است که رسیده. همه چیز را می توانم تصور کنم. اینکه کی کی از خواب پا می شه؟ کی چیکار می کنه؟ کی کجاست؟ . در این چند روز هزار بار بلیطم را چک کرده ام تا مطمئن شوم کی وقت رفتن است. آخرش هم امروز وحشت زده فکر کردم که نکند امروز است و نه فردا. البته که فرداست. فردا می روم خانه. نیم شب می رسم. صبح نان داغو صبحانه ای که دستکار آقام ِ بعد اینقدر بالا سرماما ن و بچه ها رژه می رم تا بیدار شن. بعد می رم کنار رضا. رضا از خواب بیدار شدنش همیشه زیباست. از وقتی که خیلی بچه بود بیدار که می شد لبخند می زد و خیلی خوش اخلاق بود. همیشه بین من و خواهرام بحث بود که کی رضا رو بیدار کنه. پس فردا کار خودمه. فکر می کنم به اندازه ی 6 ماه ندیدن باید محکم در اغوش بگیرمش. حتما همین کارو می کنم. صبونه شم خودم می دم. بعد می رم خودم می خوابم! آخه ا ز را رسیدم خستم!. ناهارم که حتما از من می پرسن که چی می خوری؟! دلم چلو کباب می خواد اما به مامان می گم خودش انتخاب کنه. مامام یا قورمه سبزی می پزه یا خورش قیمه و پلو. بعد رخوت پس از ناهار. خودم ظرفا رو می شورم. عصرم می ریم بیرون ، دلم بستنی سنتی می خواد. می ریم می خوریم. شایدم رفتم پیش دوستم که مدت هاست ندیدمش. عصر به مناسبت ورود من همه ی نوه های مامان خونه ی مان و شام همه می یان. بچه ها کمی دور و ور من می پلکن و بعد کم کم براشون عادی می شم و می رن پی جانگولر بازیاشون. اما همین جاس که من ادره امورو دس می گیرم. یاد گرفتم با دست صدای جغد در بیارم. اینه که برنامه م اینه که عید امسال این و به بچه ها یاد بدم. هاهاها. این کاملا وجه شیطان منه که .... هاها چنان صدای جغدی را بندازم تو خونه که بچه ها رو به همراه من تبعید کنن! هاهاها...خلاصه اینکه تا یاد بگیرن چند روز طول می کشه و چقدر کیف داره...شب می شینم و با بچه ها فیلم می بینیم.بعد هر کاری می کنم خوابم نمی بره و باور م نمی شه که خونه م!
سال ها بعد.خیلی بعد. عیده. تمام بچه های خانواده تازه یاد گرفتن با دستشون صدا ی جغد دربیارن و صدایی جغد فضای عید رو لبریز می کنه.
* آن ترانه ی قدیمی را در یاد دارید؟" می خورد باران به شیشه" این جمله را بر این وزن بخوانید!
کی روی؟ ره ز که پرسی؟ چه کنی؟ چون باشی؟
در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشی.
لیلی همان است کهمی روی تا به او برسی. و اگر لیلی خود درراه باشد؟!و راهش راهی دیگر؟ نمی دانم. شاید باید حرف های نیکان را باور کرد که می گویند . کوه به کوه نمی رسد اما آدم به آدم می رسد.اما اگر واقعا رسیدی و نمی شناختیش؟
فکر می کنم مجنون بودن واقعی تر است تا لیلی بودن.
بهار را دوست دارم و نرم نرمک آمدنش را.
نه از این رو که سبز است و شاد. نه از این رو که رنگ رنگ است و بسی خوش رنگ. نه از این رو که پیوند خورده با تاریخ و آیین های مردمان سرزمینم ، که دل ها را ، دل های همه را از فقیر و غنی به هم پیوند می دهد. نه از اینکه عید می شود. نه چونکه هفت سین را من پهن می کنم بر فرشی که نشانی ست از بهشت . نه چون که آمدنش بهانه ای برای بودن با همه ی آنهایی ست که دوستشان دارم.گر چه همه ی اینها هم هست.
دوستش دارم چون هست. آنقدر هست که تو در هر حال که باشی نمی توانی که نبینیش. هست و در این هستن شکوه پر هیبتی ست که تو را بی حرف و حدیث وا می دارد که گرامی اش بداری و به روح و جان معترف ش باشی . شکوه آمدنش را دوست دارم ، شکوهی که در ذات همه ی خوبی هاست ، و بهار تجسم همه ی خوبی هاست.
خیلی وقت است می دانم اما در اکنونی می نویسم که آن را زیسته ام.
پس از مرگ معصومانه عزیزی که هنوز هم داغ تازه ایست ناشاد بودم و هیچ چیز جزوقار موزون خرامان آمدن بهار نتوانست مرا به همجواری عاشقانه ی مرگ و زندگی آگاه کند . حالا در دیاری دور از زادگاهم نه هفت سینی داشته ام و نه کسی زنگ درگاه خانه ام را برای مبارک بادی نواخته است ، بی آیین . دور از همه ی کسانی که دوستم دارند تنها هستم و باز سر انگشتان بهار را بر روی شانه هایم احساس می کنم.
بهار هست. اینجا. همه جا. در روح من،در روح تو . در هوا. در پرنده .در درخت. در خدا . زیبایی بخشنده . کافیست که نگاهم را به مهربانی نگاهش پیوند دهم و به او سلام کنم...
خدایا ! روح نا آرامم را در بی قراریت امان ببخش...
آمین!
صبح اینک
صبح بی همتای فروردین
آفتابش
این نخستین نوشخند سال
طره ای زر تار بر پیشانی پاک و بلند سال....
" نوروز مبارک! "