تبليغاتX
...

...

سلام.

امروز رفته بودم موزه هنر های معاصر و کارهای درودی را دیدم. دوستی دارم که از او خوشش می آید و حالا رسما اعلام می کنم من هم  از کارهایش خوشم آمد.کم کم در نقاشی دیدن بیش از هر چیز به سمتی می روم که رنگ را بفهمم. البته مدت هاست که رنگ دغدغه ی ذهنی من است که حالا کم کم می بینم که در زاویه دید من نیز تاثیر گذاشته.   سوای اینکه بتوانیم با درودی و نقاشی هایش ارتباط بگیریم یا نه فکر می کنم که خیلی خوب به دنیای شخصی خودش رسیده با رنگ. رنگ به کارهایش اصالت منحصر به فردی می دهد.

امروز رفتم نمایشگاه دیجیتال. دوستی آدرس داده بود چند کتاب عکس را برای خریدن. از مسئول غرفه عکاسی خلاق  چنین کتابی خواستم او هم کتابی اورد و من هم گفتم که : ایرانی نمی خواهم. کتاب افشین شاهرودی بود. و افشین شاهرودی خود مسئول غرفه بود. خدا را هزارمرتبه سپاس  که نگفتم : افشین شاهرودی نمی خواهم. آقای بغل دستی ام گفت که خود آقای شاهرودی هستند. حتی اگر کارهایش را دوست نداشته باشم استاد است و احترامش واجب. وضعیت را  به لبخند برگزار کردم. لبه ی مقنعه را کشیدم توی صورتم و گفتم : i am sory! آقای شاهرودی خندید و گفت :dont wory! خلاصه اینکه بعد از خریدم مقدار ناچیز !!! چند هزار تومان مجله متوجه شدم که خریدم اشتباه بوده و دوباره رفتم و کتاب های مربوطه را به مبلغی کمی ناچیزتر از مجله ها از غرفه ی عکس خریدم. خدا باعث و بانی اش را با عکاسان بزرگ همنشین کناد!

در ادامه تبلیغات فرهنگی غیر مستقیم تبلیغی مستقیم اینکه فردا در خانه ی هنرمندان سخنرانی هایی بر پاست حول محور "روایت" از ساعت ۵ تا ۷ عصر .

خداحافظ.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:56  توسط نرگس  | 

 

در طلب خانه خدايي كه نيست

ره چه دهد زحمت پايي كه نيست

سوخته از آتش دردي كه هست

خيره به دنبال دوايي كه نيست

پوية پارينه كجا را گرفت

بيهده رفتيم به جايي كه نيست

بوي ختن آهوي ما را ربود

خطه گرفتيم ختايي كه نيست

داغ هوا ننگ سعادت شكست

نازكي طبع همايي كه نيست

مرغ رها در قفس بال و پر

در هوس صبح رهايي كه نيست

يك دو نفس در قفس زندگي

بال زند سوي هوايي كه نيست

بو كه نواي غم ما برزند

گوش فرا داده به نايي كه نيست

نالة ما نالة بيخويشي است

با كه توان گفت ز مايي كه نيست

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 20:25  توسط نرگس  | 

 

قطار مي‌رود

تو مي‌روي

تمام ايستگاه مي‌رود

و من چقدر ساده‌ام

كه سال‌هاي سال

در انتظار تو

كنار اين قطار رفته ايستاده‌ام

و همچنان

به نرده‌هاي ايستگاه رفته

تكيه داده‌ام!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:18  توسط نرگس  | 

 

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

دیگران قرعه ی قسمت همه بر عیش زدند

دل غمدیده ی ما بود که هم بر غم زد...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:37  توسط نرگس  | 

 

 هر وقت نشسته ام وبلاگ بنویسم ، از خط اول دقیقا نمی دانسته ام قرار است که چه بنویسم. هیچ اصراری هم ندا شته ام کسی وبلاگم را بخواند ، الان هم همین طور. هیچ اصراری ندارم. شاید در مجموع  بیش از سه یا چهار بار آدرسم را جایی نگذاشته ام و دو جایش را هم کاملا پشیمان شدم.حتی می شد در وبلاگ ننوشت و در دفتر روی کاغذ نوشت. اما فضای وبلاگ برای من یک جور فضای بیرونی ست. بیرون از مکان . بیرون از زمان و این برایم مجذوب کننده است. آری می نویسم فقط به یک دلیل و اینکه در لحظه ی نوشتن چیزی درون من است که تا کلمه نشود ، ولم نمی کند. گاهی حتی مهم نیست که کدام کلمه باشد. نه ! لطفا فکر نکنید که من همین طوری می نویسم ! هرگز . در کلمات ، در تک تک وا ژه ها شرافت  انسانی نهفته ست. یا گاهی عدم شرافت انسانی. اما کلمه مال ما انسان هاست . فکر می کنم همه ی آنها که می نویسند ، حتی به یک زبان ، آوارگان پس از فرو ریختن برج بابلند. همه ی ما ، با سبک هایمان ، با دنیاهای بزرگ و کوچکمان ، با اندوه و شاد ی هایمان ، با دلتنگی ها و پوست کلفتی هایمان ، با هر آنچه که داریم و می شود واژه ، انسان هایی هستیم که از مرگ خویش سخت آگاهیم! و این آگاهی ست که شرافت دارد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:55  توسط نرگس  | 

دلم کپک زده ٬ آه !

 

در چند سال اخیر همه ی لحظاتم به نوعی با ادبیات می گذرد.  بین ادبیاتی ها جمله ای دارند  که این است: ادبیات زندگی ست. اصلا این یک اصل است که بدیهی ست و همه باید  بپذیرند!(چند ی پیش نشسته بودم پیش دو نفر مهندس معماری ، هر دو که زن و شوهر بودند ، داشتند بحث می کردند با من که : معماری  مهمترین شغل بشری ست ! من تو دلم دلم به حالشان می سوخت و صدایم در نمی آمد که طفلکی ها اما  این ادبیات است که زندگی ست!) (اتفاقا یکی از آشنایان  که جراح است معتقد است که پزشکی زندگی ست و پزشکی  این است که چاقو دستت باشد و ببری  برای اینکه ترمیم کنی  و اصولا پزشک اگر چاقو دستش نباشد چیز ناقصی ست! این یکی را جرات ندارم که بگویم اما ادبیات زندگی ست، چاقو را نمی بینی دستش ؟ هر کتابی که از نوجوانی به این ور خوانده ایم ایشان هم  خوانده اند به علاوه ی شاهنامه که پر است از گرز و  چاقو  و شمشیر ) (فکر می کنم فیلسوف ها خیلی بارشان است ، اما ته دلم همیشه یاد این تعریف سیدنی از آنها می افتم که فلسفه انتزاعی ست. همش از انگور حرف می زند ، اما این ادبیات است که تو را نه تنها می برد در باغ انگور بلکه یکی دو خوشه هم می دهد دستت که بچشی ، نان نقد خیلی از حلوای نسیه بهتر می باشد و اصولا نان است که لازمه ی زندگی ست ). پزشک ها ، مهندس ها ، متفکر ها ، همه هستند ، اما این ادبیات است که وسط همه شان گیر افتاده والبته که زندگی ست  ....

 

ادبیات خیلی وقت ها تکه های مزخرف نابی درش پیدا می شود عین زندگی. این همه ی چیزی بود که می خواستم بگویم و هیچ ربطی هم به هم ندارند.

 

یاد جمله ی استاد موسیقی پسر عزت ا... انتظامی می افتم که به پدر پسر عزت ا... انتظامی درباره پسر عزت ا... انتظامی  گفته بود : اصل این است که ادم کارش را درست انجام بدهد و لو کشیدن آب از حوض باشد.

 

دلم می خواهد چیز نابی بخوانم.حسرتش را دارم.   شکسپر! خدا پدرت را بیامرزد خوب گفته ای که : 

در صحنه ی زندگی ما بازیگرانی بیش نیستیم. *

 

 Reputation, Reputation, Reputation*

...

 

 

*As You Like It 

*Othello

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 20:44  توسط نرگس  | 

 

 از استادم پرسیدم که : چگونه می توان اسیر تاثیر اجتماع و هژمونی  نشد و هویت فردی در خور خود را ساخت ؟ چطور می توان خود بود ؟ استاد حرف خوبی زد : "تا  می توانی دیگری را به دنیای خود راه بده. دیگری های متعدد و گوناگون"*.راست می گفت.  دیگری خیلی وقت ها حلقه ی مفقود زندگی ما آدم هاست.دیگرگونه نگاه کردن. انسان دگر اندیش را اندیشیدن. اندیشه ی دیگر را آزمودن. شهر دیگر را دیدن. سفر کردن. حضور دیگری ست که به ما فرصت بررسی و نقد فضای پیرامون و خودمان را  می دهد. با حضور دیگر های متعدد است که ما قادر می شویم که انتخاب کنیم یا ارتقا یابیم و برویم. هیچ وقت تا جاهای دیگر را نزیسته باشیم قادر به  تازه دیدن و تعمق در فضا ها و متن های قبلی نیستیم . همیشه باید میزانی برای مقایسه باشد. در دین هم اینگونه است. برای سنجش عمل درست کرداران میزان هستند.بدون دیگری من چگونه در یابم که من خودم یا دیگری؟

راه دادن دیگرا ن تنها راه رفتن جاده ی انسانی ست. زیستن پیش از آنکه با خود ٬ و اگر  معتقد به خدایی  ٬با خدا به وحدت برسی ٬ این است : شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل.

 خدایا ! مرا به ساحل برسان٬سبکبار!

آمین!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 20:50  توسط نرگس  | 

...

 

امروز بر حسب اتفاق مسافتی را با خانم مسنی هم قدم شدم. فروشگاه محله شان ( از نوع ارزانش) تعطیل شده بود و او ناچار شده بود برای خرید کلی مسافت را پیاده طی کند. خسته بود و مسیرش تاکسی رو هم نبود. از من پرسید شما حالا کجا بودید؟ گفتم که این طرف ها کلاسی داشتم. گفت :" شما همه ی عمرتان صرف رفتن به کلاس می شود. بچه های این دوره زمانه اینطوری اند. دوره ی ما اینطور نبود. ما سرگرمی های دیگری هم داشتیم. اما شما هی از این کلاس به آن کلاس لحظه هایتان را می گذرانید." یک لحظه جا خوردم. اول حرف هایش فکر می کردم که این به نظرش خوب است اما بعد کاملا متوجه شدم این را با تاسف برای بچه های این زمانه  می گوید. شیوه ی نگاه او یک جور دیگر گونه نگاه کردن به زندگی بو د و در خود چیزی داشت.

 

این روزها دلایل ذهنی زیادی دارم برا ی اینکه به حرف هایش جدی فکر کنم. ذهنم خسته است. پرم از نام ها . از اسم آدم ها ،اسم کتاب ها ،از رنگ ها.  از همه ی چیزهایی که در این سال ها برایشان سعی کردم. از عکاسی و اینکه  سالها ست  به دنبال دیگر گونه نگاه کردنم.آن هم چه چیزها که نمی بینم. از ادبیات و اینکه کاوش هر مفهوم چقدر جانم را می گیرد.نمی دانم ، کاش  میرفتیم بهشت . جایی که از هر منظر نگاه کنی زیباست و دیگرگونه. جایی که همه ی نام ها اسم خاصند.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:47  توسط نرگس  |