تبليغاتX
...

...

صلح این است: وقتیکه هلی کوپتری در گرامیداشت روزی بزرگ  به رسم پرتاب گل از فراز بام خانه ات بگذرد،غرشش باعث نشود  از جا بپری ،و تپش قلبت را نرساند بالای صد ، واشکت را در نیاورد و  تو را پرتاب نکند به لحظه لحظه خاطرات  گذشته ای که بمب افکن ها  از فرازبام  خانه ات می گذشتند به  رسم کشتن!(حال اگر آنقدر خوش شانس بوده ای که در جنگ به داغ عزیزی ننشسته باشی!هر چند که کدام یک از ماست که ننشسته باشد؟ گیرم نه پدرم بود ،نه برادرم ، نه خودم!پس چه کسانی هستند این همه جوان؟ این همه داغ؟)

از این رو  صلح را نمی دانم! صلح را نمی دانم. صلحی به آن وضوح  که صدای غرشی در روز شادی ،آنگاه که کوکان هلهله می کنند و رو به آسمان دست تکان می دهند،  آن را از من نگیرد!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 16:55  توسط نرگس  | 

ما بی تفاوت به تماشا ننشستیم

ما خود دردیم این نگاهی گذرا نیست...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 21:5  توسط نرگس  | 

_ خالههههههه! تشنمه!

:الان می یارم ! کمی تحمل کن! کمی آرامش داشته باش! ببین! تینا فقط یه سال ازت بزرگتره دو  ساله تو این گرما داره روزه می گیره٬صداشم در نمی یاد.

_فرق می کنه. اون دختره. من پسرم. حتما خدا یه چیزی می دونسته ، یه چیزی هست که دخترا نه سالگی روزه می گیرن پسرا پونزده سالگی!
+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 17:10  توسط نرگس  | 

لعنت به زندگی وقتی می خواهی وبلاگت را به روز کنی و از اینکه سیاسی فرضت کنند نمی نویسی. من هم نمی نویسم. هزار بار هزار هزار بار نمی نویسم. عوضش به رسم جریمه ی شب، آن وقت ها که مدرسه می رفتیم، هزار بار ،هزار هزار بار می نویسم : من البته نمی خواهم حرف سیاسی بزنم. من البته نمی خواهم حرف سیاسی بزنم. من البته نمی خواهم حرف سیاسی بزنم .....(بی آنکه اصلا بخواهم حرف سیاسی بزنم)

من ادبیات می خوانم. فکر می کردم که مشکل ما فرهنگ است. که برای شناختن فرهنگ باید مردم را شناخت . که چه راهی بهتر از ادبیات؟ خسته شدم بس که درباره ی دهات های افریقا و امریکای لاتین و آدم بدهای بی شعور فرهنگ بریتانیایی داد سخن دادم اما به مردمم نپرداختم بی آنکه تهش بترسم!اصلا نمی  پردازم. آخرش فکر می کنم اصلا چرا نروم بریتانیا تا مردمش را از نزدیک ببینم و بهتر بشناسم تا بهتر درباره شان حرف بزنم. می روم یا نمی روم بماند  اما این منم!من! که می پرسد. و تو چه می دانی  نرگس که بپرسد یعنی چه؟!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 14:27  توسط نرگس  | 

 

اتاقم پر است از

کتاب و

کاغذ و

آینده،

و دریغ از شاخه ی نرگس

از این رو

زنبور کوچک جستجوگر

از راه آمده

                بازگشت!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 13:17  توسط نرگس  | 

( یا وقتی که نرگس می خواهد  حوزه ی مطالعاتی تز ارشدش را انتخاب  کند!!!)

اگر خدا بخواهد امروز تصمیم گرفتم تز ارشدم را در حوزه ی نقد مطالعات فرهنگی ارائه بدهم(شاید هم ندهم!). این حوزه از این قرار است که یک دور که خوب همه ی شیوه های نقد را از قبیل فمنیزم و پدیدار شناسی و نقد جامعه شناختی و مارکسیستی و غیره را خواندم با همه ی متعلقات بر می گردم و یک دور دیگر همه ی این ها را به علاوه ی یک پسوند فرهنگی مرور می کنم از این قرار که :مارکسیزم فرهنگی، فمنیزم فرهنگی، پست کلونیالیزم فرهنگی و... . بعد خوب که اینها را  هم خواندم می روم و از بین اینها یک ایسمش را انتخاب می کنم برای ارائه کار(کاملا در گوشی بگویم که احتمال قریب به یقین نشانه شناسی فرهنگی خواهد بود).اصلا شاید آخرش به این نتیجه برسم که نشانه شناسی باشد بی پسوند فرهنگی. یا شاید آخرش این علاقه عجیبم به لاکان کار دستم بدهد! یا آخرترش  حس مذهبیم گل کند و بخواهم انجیل را کار کنم با نگاهی به اساطیر!

به هر حال همه ی اینها(شیوه های نقد) در برنامه ی علمی دانشگاه هست اما بار سنگین نرگس بودن خود داستانی دارد. تقریبا از همه ی حوزه های مربوط به ادبیات خوشم می آید  و به هر کدامش که نگاه می کنم می بینم که می توانم عاشقش باشمیا هستم .اما عمر کوتاه است و اووووم!

گفتنش به طنز است اما زیستنش حکایت دیگری دارد نه به طنز!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 23:10  توسط نرگس  | 

این روز ها بیش از هر چیز و هر کس دلم برای خودم تنگ است. خودی که گاهی گم شدنش را می بینم. همان جا هستم که می خواستم. زندگی رو به جلو. دست پر تر از پیش.بی صدا تر از پیش.حتی هدفمند تراز پیش و محکم تر از پیش اما فضا برایم سنگین است و همه ی حرف ها از آن روست که آنچه باید گفته نشود . من همیشه در حال رفتنم. ما همیشه در حال رفتنیم و همه ی راهها راهی گذشته از دو راهی هاست.

داشتم نامه های  قدیمی را می خواندم در بخش هایی از یکی شان نوشته  بودم:

هیچ وقت فکر کردین وقتی تو زندگی با مفاهیم بزرگ رو به رومی  شیم ٬ گاهی چقدر همه چیز دشوار می شه؟یا آشنایی با بعضی چیزها و درکشون چقدر بین ما و دیگران فاصله می ندازه؟.... مشخصه ی همه ی آدم های بزرگ اینه که بارشون رو بر دل می برند نه بر دوش....

این متن در توصیف یکی از دوستانم بود اما آن روز های خودم را در یاد دارم. من هم با مفاهیم بزرگی رو به رو بودم. فکر میکردم که بار عالم را بر دل دارم. دشوار بود اما حالا فقط می ترسم  که بارم رو بر زمین رها کرده باشم و گذشته باشم.و مثل همه بروم دنبال همین چیز های معمولی. مدرک و اسم و رسم.

خطی از جواب  نامه این بود:

در این دوره انسان هر چه کوچکتر باشد امکان بیشتری برای حیات دارد.

 از کوچک شدن می ترسم. از حیاتی از این دست می ترسم. از گم شدن می ترسم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 21:27  توسط نرگس  | 

 

از لذ ت های ناب زندگی من یکی آن دمی ست که می رسم به پایان درخشان یک کتاب درخشان. سرعت قلبم بالای صد می رسد وقتی کتابی اینگونه تما م می شود،اینگونه، از این دست:

... و در لحظه ی حقیقت ، دختر نازک اندام کولی ام را می بینم که اسمش را هرگز ندانستم.داریم در آسمان بادبادک هوا می کنیم. او سر نخ را در دست دارد و بادبادک چهره ی مرا به خود گرفته است، دختر کولی از زمین قاصدکی برایم می فرستد وو من نگاه می کنم که قاصدک در طول نخ بالا و بالاتر می رود، و حالا تقریبا دستم بهش می رسد، دست دراز می کنم و قاصدک را می گیرم و می بینم با خط بچگانه اسمش را بر آن نوشته است.ایلونکا.اسمش ایلونکا بود.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 16:27  توسط نرگس  | 

 

یکی از تجربه های هنری من در زندگی وقتی ست که با مامان رفتیم به امامزاده ای. در ایوان ورودی اش  بالای رف ها نرسیده به سقف ، نقاشی های قهوه خانه ای بود با قدمتی چند صد ساله. ائمه بودند و ملائک و شیر و فرشته ها . هنوز یادم است که همانطور که لبه ی چادر مامانم را گرفته بودم مبهوت تصاویر و رنگ های خوش رنگشان شده بودم و فضا را از یاد برده بودم.آبی ها خیلی خوش رنگ بودند. همیشه دوباره می خواستم به آنجا بروم و از پروژه های عکاسی ام یکی عکاسی از آن فضا بود. عید امسال فرصتی دست داد و با خانواده به آنجا سری زدیم. من و خوهر زاده ام که به نوعی شاگرد عکاسی من است  دوربین به دست راه افتادیم که از ایوان و نقاشی ها عکاسی کنیم. سرم را که به بالا چرخاندم خشکم زد. به قصد مرمت نقاشی ها را باز سازی کرده بودند. بدین ترتیب که خطوط را حفظ کرده بودند و دوباره رنگش کرده بود. به رضا یاد دادم که چگونه کادر دوربینش را برای عکاسی از دوتصویری که مرمت نشده بود ببندد و خودم بی هیچ عکسی آمدم بیرون.خون در رگانم به جوش آمده بود از آنچه دیده بودم و بیش  از همه از دیدن فرشته های مرمت شده:دو عدد کرم سفید که سر و لب و دهن داشتند!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 15:47  توسط نرگس  | 

 در فصلنامه هنر بهار ۸۷ با اشاره ای به داستان اصحاب کهف٬نویسنده زیر عنوان (مستمر در زمان ـ رادی و ایبسن ـ ) سوالی پرسیده است  که از عصر  که خوانده امش ذهنم را رها نمی کند:

...فاصله میان این نسل و آن نسل بسیار است.گویی به آنچه می خواسته اند رسیده اند.خواستنی که معطوف به حقیقت است.آیا ٬ انگیزه ای برای ماندن و میلی برای زیستن وجود دارد؟خود٬پاسخ می دهند :میل به ماندن نداریم.اکنون بر مزار ایشان که گنبد و بارگاه و مسجدی بنا کرده اند ایستاده ایم ٬ و ــ همچنان ــ پرسش می کنیم:

                                             چرا میل به ماندن نداشتند؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 20:56  توسط نرگس  | 

کاش می شد با آدم ها به درستی و روشنی ارتباط بر قرار کرد بی آنکه لازم باشد کلمه خرج کنیم.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 19:46  توسط نرگس  | 

این روز ها مدام دارد مستندهایی پیرامون جنگ پخش می کند.

از وقتی که چشم گشودیم جنگ بود. از وقتی که چشم گشودم. هیچ خاطره ای از زمانی که پیش از آن بود ندارم و حقیقت این است که تا در هر جایی از دنیا جنگی هست برای منی که جز جنگ را ندیده ام صلحی نخواهد بود. تا زمانی که کودکی در جایی زیر آوار می ماند.

برای من تصادف جغرافیایی بود. در زمانی خاص در جایی متولد شدم که تمام شب هایش به آژیر سرخ می گذشت. بستر تمام کودکی های من شد جنگ و حوادثش که برای ما خاطره می ساخت. خیلی از وجوه شخصیتی ام را که دوستشان دارم مدیون تجربه ی چنان فضایی هستم. خیلی از بودن هایم خودم را. خیلی از درک هایم را از آدم ها و ازدنیا. خیلی از خودم را. اما حقیقت این است که حاضر بودم همه ی زندگیم را بدهم و چنین تجربه ای را نمی داشتم. قسم می خورم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 21:36  توسط نرگس  | 

دوستان چطور هم درس میخوانند هم می رسند که این همه بخوانند. دارم از استرس برنامه ی درسی ام می میرم. این یک سوال است و دوستان جواب بدهند لطفا!چطور این همه می رسید و ماشاا... همه تان هم صاحب کمالات علمی هستید؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 20:51  توسط نرگس  | 

...و گیاهان را در نور و گیاهان را در ظلمت دیدم

و بشر را در نور و بشر را در ظلمت دیدم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 20:46  توسط نرگس  | 

ناگهان روزی

            قلب باز می ایستد

در سکوتی بی صدا

چهره ها

            سایه می شود،

                         سایه ها محو!

محو،

  رنگ چشم های توست

                        در سراب نام ها ...

تابستان ۸۵

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 16:53  توسط نرگس  | 

گو:" نام ما ز یاد به عمدا چه می بری؟

خود آید آنکه یاد نیاید ز نام ما"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 14:21  توسط نرگس  | 

 

_ ... من دلم می خواست آب باشم.

: آب؟چرا عزیزم؟ چون جاریه؟

_ چون قشنگه. آبیه.

: آها! به خاطر رنگش؟

_کلا. اما فقط این نیست که مهمه. تو زندگی فقط مهم نیست که آب باشیم. چیزای مهم تر دیگه ای هم هست. مثلا خدا! اینکه خدا باشه یا نه؟ خیلی مهمه . مهم نیست؟

: من ماتم برده وبی کلمه  به ناز شش ساله ای نگاه می کنم که همه ی کسانی که کودکی مرا دیده اند می گویند از بین نوه های مامان نزدیک ترین فرد به کودکی من است. و فکر می کنم تصور من از مهم بودن بودن ِ خدا در شش سالگی اینگونه بود؟ حتما بوده. تقریبا همه می دانند که من همیشه دلم می خواسته که  آب باشم! (گر می شد آن باشی که می خواهی!)

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 12:46  توسط نرگس  | 

 

نشانی

از ترس رفتنت

دلم ریخت!

آمدم جمعش کنم

                  بخار شده بود.

شب، که ابر بهاری بارید

کوچه از قطره های دلم

                     چراغان شد

تا_ اگر_

      برگشتی

راه را

      گم نکنی!

 

5 تیر 84.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 0:10  توسط نرگس  | 

 

:...  رفت و آمد با مترو  واقعا سخته.

_ اون پسر - - - -* زبان - - - -یاد گرفت.

:پسره؟!!

_پسره نه! پسر!

: کی

_ همون که نویسنده سورئالیست امریکای لاتینه

: بورخس؟

_ آره بورخس .  زبان ایتالیایی رو تو مترو یاد گرفته  .

: واقعا؟

_ آره. وقتایی که تو مترو بوده   کمدی الهی دانته رو به زبون اصلی می خونده .

: اوووم!

 

*: یعنی قطع و وصل شدن همرا ه اول !

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 20:33  توسط نرگس  | 

 

زمان: چهارده سال پیش

(به یاد خاطرات فیلم دیدن هایمان . امروز پس از دیدن شجاع قلب و آن سال پس از دیدن دزیره)

: زن دایی ! این براندو جدا بازیگره ها !

_ من خیلی ازش خوشم نمی یاد. حالا بازیش بد نیست ، اما قدش خیلی  کوتاهه ، این برا یه هنرپیشه نقص بزرگیه!

: هنرپیشه محبوبت کیه؟

_ مل گیبسون.

:!!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 13:10  توسط نرگس  | 

چرا توقف کنم؟

افق عمودی ست...

فروغ.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 13:17  توسط نرگس  | 

داشتم به نگاه تر  اینگرید برگمان فکر می کردم در سکانس پایانی و جاودانه "کازابلانکا" ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 22:34  توسط نرگس  |