از این رو صلح را نمی دانم! صلح را نمی دانم. صلحی به آن وضوح که صدای غرشی در روز شادی ،آنگاه که کوکان هلهله می کنند و رو به آسمان دست تکان می دهند، آن را از من نگیرد!
از این رو صلح را نمی دانم! صلح را نمی دانم. صلحی به آن وضوح که صدای غرشی در روز شادی ،آنگاه که کوکان هلهله می کنند و رو به آسمان دست تکان می دهند، آن را از من نگیرد!
ما خود دردیم این نگاهی گذرا نیست...
:الان می یارم ! کمی تحمل کن! کمی آرامش داشته باش! ببین! تینا فقط یه سال ازت بزرگتره دو ساله تو این گرما داره روزه می گیره٬صداشم در نمی یاد.
_فرق می کنه. اون دختره. من پسرم. حتما خدا یه چیزی می دونسته ، یه چیزی هست که دخترا نه سالگی روزه می گیرن پسرا پونزده سالگی!من ادبیات می خوانم. فکر می کردم که مشکل ما فرهنگ است. که برای شناختن فرهنگ باید مردم را شناخت . که چه راهی بهتر از ادبیات؟ خسته شدم بس که درباره ی دهات های افریقا و امریکای لاتین و آدم بدهای بی شعور فرهنگ بریتانیایی داد سخن دادم اما به مردمم نپرداختم بی آنکه تهش بترسم!اصلا نمی پردازم. آخرش فکر می کنم اصلا چرا نروم بریتانیا تا مردمش را از نزدیک ببینم و بهتر بشناسم تا بهتر درباره شان حرف بزنم. می روم یا نمی روم بماند اما این منم!من! که می پرسد. و تو چه می دانی نرگس که بپرسد یعنی چه؟!
اتاقم پر است از
کتاب و
کاغذ و
آینده،
و دریغ از شاخه ی نرگس
از این رو
زنبور کوچک جستجوگر
از راه آمده
بازگشت!
اگر خدا بخواهد امروز تصمیم گرفتم تز ارشدم را در حوزه ی نقد مطالعات فرهنگی ارائه بدهم(شاید هم ندهم!). این حوزه از این قرار است که یک دور که خوب همه ی شیوه های نقد را از قبیل فمنیزم و پدیدار شناسی و نقد جامعه شناختی و مارکسیستی و غیره را خواندم با همه ی متعلقات بر می گردم و یک دور دیگر همه ی این ها را به علاوه ی یک پسوند فرهنگی مرور می کنم از این قرار که :مارکسیزم فرهنگی، فمنیزم فرهنگی، پست کلونیالیزم فرهنگی و... . بعد خوب که اینها را هم خواندم می روم و از بین اینها یک ایسمش را انتخاب می کنم برای ارائه کار(کاملا در گوشی بگویم که احتمال قریب به یقین نشانه شناسی فرهنگی خواهد بود).اصلا شاید آخرش به این نتیجه برسم که نشانه شناسی باشد بی پسوند فرهنگی. یا شاید آخرش این علاقه عجیبم به لاکان کار دستم بدهد! یا آخرترش حس مذهبیم گل کند و بخواهم انجیل را کار کنم با نگاهی به اساطیر!
به هر حال همه ی اینها(شیوه های نقد) در برنامه ی علمی دانشگاه هست اما بار سنگین نرگس بودن خود داستانی دارد. تقریبا از همه ی حوزه های مربوط به ادبیات خوشم می آید و به هر کدامش که نگاه می کنم می بینم که می توانم عاشقش باشمیا هستم .اما عمر کوتاه است و اووووم!
گفتنش به طنز است اما زیستنش حکایت دیگری دارد نه به طنز!
داشتم نامه های قدیمی را می خواندم در بخش هایی از یکی شان نوشته بودم:
هیچ وقت فکر کردین وقتی تو زندگی با مفاهیم بزرگ رو به رومی شیم ٬ گاهی چقدر همه چیز دشوار می شه؟یا آشنایی با بعضی چیزها و درکشون چقدر بین ما و دیگران فاصله می ندازه؟.... مشخصه ی همه ی آدم های بزرگ اینه که بارشون رو بر دل می برند نه بر دوش....
این متن در توصیف یکی از دوستانم بود اما آن روز های خودم را در یاد دارم. من هم با مفاهیم بزرگی رو به رو بودم. فکر میکردم که بار عالم را بر دل دارم. دشوار بود اما حالا فقط می ترسم که بارم رو بر زمین رها کرده باشم و گذشته باشم.و مثل همه بروم دنبال همین چیز های معمولی. مدرک و اسم و رسم.
خطی از جواب نامه این بود:
در این دوره انسان هر چه کوچکتر باشد امکان بیشتری برای حیات دارد.
از کوچک شدن می ترسم. از حیاتی از این دست می ترسم. از گم شدن می ترسم.
از لذ ت های ناب زندگی من یکی آن دمی ست که می رسم به پایان درخشان یک کتاب درخشان. سرعت قلبم بالای صد می رسد وقتی کتابی اینگونه تما م می شود،اینگونه، از این دست:
... و در لحظه ی حقیقت ، دختر نازک اندام کولی ام را می بینم که اسمش را هرگز ندانستم.داریم در آسمان بادبادک هوا می کنیم. او سر نخ را در دست دارد و بادبادک چهره ی مرا به خود گرفته است، دختر کولی از زمین قاصدکی برایم می فرستد وو من نگاه می کنم که قاصدک در طول نخ بالا و بالاتر می رود، و حالا تقریبا دستم بهش می رسد، دست دراز می کنم و قاصدک را می گیرم و می بینم با خط بچگانه اسمش را بر آن نوشته است.ایلونکا.اسمش ایلونکا بود.یکی از تجربه های هنری من در زندگی وقتی ست که با مامان رفتیم به امامزاده ای. در ایوان ورودی اش بالای رف ها نرسیده به سقف ، نقاشی های قهوه خانه ای بود با قدمتی چند صد ساله. ائمه بودند و ملائک و شیر و فرشته ها . هنوز یادم است که همانطور که لبه ی چادر مامانم را گرفته بودم مبهوت تصاویر و رنگ های خوش رنگشان شده بودم و فضا را از یاد برده بودم.آبی ها خیلی خوش رنگ بودند. همیشه دوباره می خواستم به آنجا بروم و از پروژه های عکاسی ام یکی عکاسی از آن فضا بود. عید امسال فرصتی دست داد و با خانواده به آنجا سری زدیم. من و خوهر زاده ام که به نوعی شاگرد عکاسی من است دوربین به دست راه افتادیم که از ایوان و نقاشی ها عکاسی کنیم. سرم را که به بالا چرخاندم خشکم زد. به قصد مرمت نقاشی ها را باز سازی کرده بودند. بدین ترتیب که خطوط را حفظ کرده بودند و دوباره رنگش کرده بود. به رضا یاد دادم که چگونه کادر دوربینش را برای عکاسی از دوتصویری که مرمت نشده بود ببندد و خودم بی هیچ عکسی آمدم بیرون.خون در رگانم به جوش آمده بود از آنچه دیده بودم و بیش از همه از دیدن فرشته های مرمت شده:دو عدد کرم سفید که سر و لب و دهن داشتند!
...فاصله میان این نسل و آن نسل بسیار است.گویی به آنچه می خواسته اند رسیده اند.خواستنی که معطوف به حقیقت است.آیا ٬ انگیزه ای برای ماندن و میلی برای زیستن وجود دارد؟خود٬پاسخ می دهند :میل به ماندن نداریم.اکنون بر مزار ایشان که گنبد و بارگاه و مسجدی بنا کرده اند ایستاده ایم ٬ و ــ همچنان ــ پرسش می کنیم:
چرا میل به ماندن نداشتند؟
از وقتی که چشم گشودیم جنگ بود. از وقتی که چشم گشودم. هیچ خاطره ای از زمانی که پیش از آن بود ندارم و حقیقت این است که تا در هر جایی از دنیا جنگی هست برای منی که جز جنگ را ندیده ام صلحی نخواهد بود. تا زمانی که کودکی در جایی زیر آوار می ماند.
برای من تصادف جغرافیایی بود. در زمانی خاص در جایی متولد شدم که تمام شب هایش به آژیر سرخ می گذشت. بستر تمام کودکی های من شد جنگ و حوادثش که برای ما خاطره می ساخت. خیلی از وجوه شخصیتی ام را که دوستشان دارم مدیون تجربه ی چنان فضایی هستم. خیلی از بودن هایم خودم را. خیلی از درک هایم را از آدم ها و ازدنیا. خیلی از خودم را. اما حقیقت این است که حاضر بودم همه ی زندگیم را بدهم و چنین تجربه ای را نمی داشتم. قسم می خورم!
و بشر را در نور و بشر را در ظلمت دیدم...
قلب باز می ایستد
در سکوتی بی صدا
چهره ها
سایه می شود،
سایه ها محو!
محو،
رنگ چشم های توست
در سراب نام ها ...
تابستان ۸۵
خود آید آنکه یاد نیاید ز نام ما"
_ ... من دلم می خواست آب باشم.
: آب؟چرا عزیزم؟ چون جاریه؟
_ چون قشنگه. آبیه.
: آها! به خاطر رنگش؟
_کلا. اما فقط این نیست که مهمه. تو زندگی فقط مهم نیست که آب باشیم. چیزای مهم تر دیگه ای هم هست. مثلا خدا! اینکه خدا باشه یا نه؟ خیلی مهمه . مهم نیست؟
: من ماتم برده وبی کلمه به ناز شش ساله ای نگاه می کنم که همه ی کسانی که کودکی مرا دیده اند می گویند از بین نوه های مامان نزدیک ترین فرد به کودکی من است. و فکر می کنم تصور من از مهم بودن بودن ِ خدا در شش سالگی اینگونه بود؟ حتما بوده. تقریبا همه می دانند که من همیشه دلم می خواسته که آب باشم! (گر می شد آن باشی که می خواهی!)
نشانی
از ترس رفتنت
دلم ریخت!
آمدم جمعش کنم
بخار شده بود.
شب، که ابر بهاری بارید
کوچه از قطره های دلم
چراغان شد
تا_ اگر_
برگشتی
راه را
گم نکنی!
5 تیر 84.
:... رفت و آمد با مترو واقعا سخته.
_ اون پسر - - - -* زبان - - - -یاد گرفت.
:پسره؟!!
_پسره نه! پسر!
: کی
_ همون که نویسنده سورئالیست امریکای لاتینه
: بورخس؟
_ آره بورخس . زبان ایتالیایی رو تو مترو یاد گرفته .
: واقعا؟
_ آره. وقتایی که تو مترو بوده کمدی الهی دانته رو به زبون اصلی می خونده .
: اوووم!
*: یعنی قطع و وصل شدن همرا ه اول !
زمان: چهارده سال پیش
(به یاد خاطرات فیلم دیدن هایمان . امروز پس از دیدن شجاع قلب و آن سال پس از دیدن دزیره)
: زن دایی ! این براندو جدا بازیگره ها !
_ من خیلی ازش خوشم نمی یاد. حالا بازیش بد نیست ، اما قدش خیلی کوتاهه ، این برا یه هنرپیشه نقص بزرگیه!
: هنرپیشه محبوبت کیه؟
_ مل گیبسون.
:!!!!!
افق عمودی ست...
فروغ.