تبليغاتX
...

...

 

...تکیه دادن به دیگران بدین معناست که کافی ست آنها جایشان را عوض کنند تا تو بیفتی!...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 21:18  توسط نرگس  | 

دارم روزگار قریب  می بینم. همش به این فکر می کنم که عیاری چه رنجی برده است وقتی که این همه جهل و فقر مردمان را تصویر می کرده است و هاشمی چه حظی می برده است که با چنین کاراکتری همنشین بوده. آدمی ست دیگر! آدمی!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 21:8  توسط نرگس  | 

 

سال ها قبل دوستی مرا فیلسوف کوچک نامیده بود. سال ها بعد  نه فیلسوفی مانده ٬ نه کوچکی و نه دوستی!

پی نوشت: کاغذ کاهی را از لابلای نوشته ها ی دفتر خاطراتم بازگو می کنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 9:6  توسط نرگس  | 

 

این شعر ابتهاج را بسیار دوست دارم:

ما قصه ی دل جز به بر یار نبردیم

وز یار شکایت سوی اغیار نبردیم

 معلوم نشد صدق دل و سر محبت

تا این سر سودازده بر دار نبردیم

 ما را چه غم سود و زیان است که هرگز

سودای تو را بر سر بازار نبدیم

 با حسن فروشان بهل این گرمی بازار

ما یوسف خود را به خریدار نبردیم

 ای دوست که آن صبح دل افروز خوشت باد

یاد آر که ما جان ز شب تار نبردیم

 سر سبزی آن خرمن گل باد اگر چند

از باغ تو جز سرزنش خار نبردیم

 بی رنگی ام از چشم تو انداخت اگر نه

کی خون دلی بود که در کار نبردیم

 تا روشنی چشم و دل سایه از آن روست

از آینه ای منت دیدار نبردیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 16:10  توسط نرگس  | 

آن دو نویسنده ای که صاحب ذهن ادبی سال های نوجوانی ام هستند از سیزده تا بیست سالگی،یکی محمود است و دیگری دولت آبادی.هنوز هم هر گاه می گویم که کلیدررا در چهارده سالگی دو بار خوانده ام هیچ کس باورش نمی شود. سال هاست که کتاب های فراوانی خوانده ام. با نام های بزرگی زیسته ام. داستان هایشان را به جان خریده ام و پای صحبت تک تک شخصیت های هر اثری نشسته ام اما نام محمود و نام دولت آبادی همیشه چیزی فراتر از نام بوده اند. چیزی فراتر از یک اسم و فامیل  بر روی جلد  کتابی. محمود و خصوصا دولت آبادی اولین نقش های ناب ادبیات را بر ذهن من حک کرده اند. (اگر که کتاب های سال های کودکی را در نظر نیاوریم).هنوز هم به کلیدر که فکر می کنم دل م می خواهد بزنم به دل کویر. نگاه کنم به آسمان...

من حتما آدم خوش شانسی بوده ام که هر دو نویسنده ای را که پا بر ذهن بکر من گذاشته اند از نزدیک دیده ام! روح محمود شاد و عمر دولت آبادی مستدام!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 10:18  توسط نرگس  | 

امروز رفته بودم بازار.از بازارهای شهرهای مختلف و خصوصا بازار تهران با آن بافت قدیمی اش خیلی خوشم می آید. همیشه فکر می کنم مردم هر شهری را با راه رفتن در بازار ش می توان شناخت. من که رسیدم بازار داشت تعطیل می شد. هر چقدر به ذهنم فشار اوردم که مناسبتش چیست و که می تواند مرده باشد٬ نفهمیدم. کمی که جلوتر رفتم با گروهی از افراد روبرو شدم که فروشنده های بازار بودند و تظاهرات گونه راه افتاده بودند و به خواهش و به زور هم که شده دیگر فروشندگان بازار را مجبور به بستن مغازه ها می کردند. شعارشان هم این بود: مالیات سه درصد لغو می باید گردد. شم زبانی ام کار افتاد. خلاصه اینکه از بازار خارج شدم و جویا شدم که آیا تعطیلی موقتی ست؟ که انگار نبود و دیروز هم اینچنین بوده. خلاصه اینکه به کارم نرسیدم.

من هیچ وقت نخواسته ام نویسنده باشم. یعنی از زندگی فقط همینم مانده که بخواهم  بنویسم. اما به شکل بسیار عجیبی متوجه شده ام که همش دلم می خواهد به همه چیز خوب نگاه کنم و خوب نگاه کنم انگار که قرار است بنویسم!. یعنی آنقدر دلم می خواست وسط آن جمعیت گیر می افتادم و عکس العمل هایشان را حین گفتن "می باید" می دیدم.

 به جای آن جمله می توانستند بگویند: مالیات سه درصد ملغی باید گردد. (کلمه ی ملغی آیا مجاز هست؟)

خلاصه اینکه من که این سه درصد را نفهمیدم .خیلی هم مهم نبود. یا بود؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 13:52  توسط نرگس  | 

حتی خودم هم از شیوه ی جدید وبلاگ نوشتنم متعجبم. اما همه چیز در ادامه ی خودم رخ می دهد پس می رویم ببینیم چه می شود!!!

یک چیز را تا ابد مشخص می کنم:

 من در کلاس به اندازه ی کسی که درس ادبیاتش را دیوانه وار  دوست دارد تنها هستم!

و حالا:

فکر می کنم که یک منتقد ادبی باید خصوصیات زیر را داشته باشد

حتما تحصیلات پیوسته آکادمیک ادبیات و نقد داشته باشد. و دستی در نوشتن داشته باشد و حتی اگر خوب ننویسد مصر باشد که بنویسد. با کلمه با حس نوشتن در گیر باشد. و بخواند و بخواند و بخواند و ادبیات را به خاطر ادبیات دوست داشته باشد ...

اگر در گذر زمان به موارد دیگری رسیدم خواهم نوشت.

دوم اینکه چقدر آدم هایی که وقتی ازشان می پرسی فلان کتاب چطور است: با تمم انرژی شان بگویند که محشر است! کم هستند. نیستند. کم کم خواندن  ادبیات نوعی پرستیژ شده(یا بوده) نوعی وسیله برای ابراز چیزی عین عینک دودی تان یا مارک شلوار جینتان! حتی در بچه های رده های بالای تحصیلی هم اینگونه است. ادبیات را می خوانند که پاس کنند. حوصله شان در حد همان یک ساعت و نیم کلاس استادی است که از هر سر کلاس یک ربعی میزند (اگر که بیاید!). همه ی مطالبشان از اینتر نت است که هیچ بد نیست اما چقدر بد است که سعی نمی کنند که خطی به آن بیفزایند از دریافت های خودشان!

اگر که فکر می کنید شاگرد اول هم نمی شوند سخت در اشتباهید!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 13:47  توسط نرگس  | 

می خواهم بازگردم به کودکی

و از کودکی به سایه.

 

تو می روی، بلبل؟

برو.

می خواهم باز گردم به سایه.

و از سایه به گل.

 

تو می روی، رایحه؟

برو.

می خواهم باز گردم به گل.

و از گل

 به قلب خویش.

 

تو می روی،عشق؟

بدرود!

(بیابان قلبم!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 21:20  توسط نرگس  | 

از صبح دارم با مبحث فرم از نگاه همه زندگی می کنم. از افلاطون به این ور هر کس هر چه درباره فرم گفته را باید تا فردا بدانم. صبح فردا هم باید ۵ بیدار شوم شاید تا آخرش برسم بخوانم. حالا تصور کنید که  همسایه ی من پارتی دارند. ارکستر هم آورده اند. خواننده اش آنقدر بد صداست که خدا می داند. اگر بدانید چه آهنگ های مزخرفی را چقدر مزخرف می خواند!

از یک چیز در عجبم. این همسایه ها هر روز بحثشان می شود. آخرین دعوای همه گیرشان درباره ی ماندن بوی سیگار در آسانسور بود. یک دعوایشان درباره این بود که چرا با دمپای می روید خرید!!! یعنی اینقدر بی ربط به جان هم می افتند. این صدا دو ساعت است در گوشما ن است یکی نیست بگوید ببندید این صدای زمخت مردم آزار را! هیچ کس نیست. کم کم دارم به این می رسم که احتمالا همه ی همسایه ها به این پارتی دعوت دارند الا ما!

می گویند مردم ایران بافر هنگند. 

culture is ordinary

دست از سر بزرگان و ادیبان  خدابیامرز این مملکت که به خون دل رنج بردند و مردند برداریم و فرهنگ را در رفتار روزمره مردم بببینیم ، در صف های متروشان، در صف نانوایی شان، در پارتی های نصف شب شان. مگر اینکه این همه آدم در این همه جا مردم !!! نباشند .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 0:5  توسط نرگس  | 

دیر آمدن مهم نیست

حتی نیامدن

تنها بگو می آیی ، ای زیبای من!

تا این شب زمینی

در من

سرشارتر باشد!

اسماعیل خویی.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 22:16  توسط نرگس  | 

داشتم تس می دیدم. نام رمانی ست از توماس هاردی که رومن پولانسکی نسخه ی سینمایی اش را ساخته. هاردی از آن دسته نویسنده هایی ست که هر چند سال یکبار یکی از رمان هایش را می خوانم. نمی شود پشت سر هم خواندشان با آن نگاه جبر گرایانه ی ناتورالیستی که دارد! خواندنش روحیه ای قوی می خواهد. بدبختی  خیلی از حرف هایش هم راستند. بگذریم نمی خواهم از هاردی و آثارش حرف بزنم. نام یکی از شخصیت های اثر انجل است. مترادف فارسی اش می شود:فرشته. در زیر نویس فیلم هر جا که نام انجل بوده نوشته اند فرشته! تصور کنید داد بزنید فرشته ! فرشته! بعد مثلا پسر خاله تان از در بیاید که بله!

خدا به همه آن چیزی را عنایت کناد که باید! آمین!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 20:40  توسط نرگس  | 

با همکلاسیام رو چمن نشسته بودیم و ازگذر  عمر حرف می زدیم. دوستم درباره ی این حرف می زد که در جایی ست که مدام از خودش می پرسه، وات فور؟ که انگار عمری ازش گذشته که انگار جوون نیست. حس تازه ای نداره!

بهش می گم: منم گاهی این فکر سراغم می یاد، اما وسط همه ی فکرا همیشه یاد پیرزنایی می افتم که لاک قرمز می زنن!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 10:30  توسط نرگس  | 

اولین باری که در قران خواندم: انما الحیوه الا لعب و لهو. خیلی عصبانی شدم. فکر کردم که خدا شوخی اش گرفته. ما را دست انداخته. که این همه رنج که این همه زندگی شایسته ی آن نیست که بازی اش بخوانیم. سال ها گذشت. امروز در کامپوس دانشکده مان نشسته بودم و به این فکر می کردم که آیا زندگی چیزی جز یک بازی ست؟ و تو چیزی جز یک بازیگر ؟ فقط صحنه ها هستند که عوض می شوند. از این خانه به آن خانه. از این شهر به آن شهر .از این دانشگاه به آن دانشگاه.  گاهی صحنه رنگ عوض می کند اما بازی بازی ست و تویی خانم بازیگر که پری از خاطرات صحنه هایی که پرده شان مدت هاست فرو افتاده.

حقیقت این است :انما الحیوه الا لعب و لهو. اما تو دست کم نگیر!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 22:46  توسط نرگس  | 

دو هفته پیش که به دانشگاه سابقم رفتم با یکی از استادان عزیزم در اتاق کارش ساعتی هم سخن شدم. مدیر گروهمان بود. زنی بسیار متشخص. با هم از تاثیر ادبیات بر زندگیمان حرف می زدیم. از زیستنی از این دست که ما و چقدر دشوار است. لابلای صحبت ها استاد حرف زیبایی زد:  ما دنیای  خودمان را داریم. درکی که خاص و حاصل این دنیاست. دیدن آدمها. بودن بین آدم ها و در عین حال همیشه دور بودن از آنها. ناچار به زیستن در میان آدمیانیم. زندگی می کنیم. ازدواج می کنیم. خانواده داریم. مهمانی داریم. و آنها آدمی را می بینند که خیلی شبیه همه است. بی آنکه من دیگرت را که خود توست فهمیده باشند حتی!.

بعد ها که به صحبت های استادم فکر می کردم دیدم که ما همه زندگی دوگانه ای داریم. هر چند زندگی چند گانه به واقعیت نزدیک تر است.   سال ها درس خواندیم تا به درک بهتری از زندگی و آدم ها برسیم اما هر چه بیشتر دانستیم دنیایمان شخصی تر شد. تنها تر شدیم. بین همان آدم ها بودیم و هستیم اما خودمان نیستیم. خودمان نیستیم.  گرچه دنیایمان وسیع تر می شود. دو بار یا چند بار زندگی میکینم. و  بارچند  زندگی را بر دوش می بریم. قلبمان چند زندگی را می تپد. حسمان چند زندگی را می زید. روحمان چند بار می افتد یا می میرد یا بالا می رود .چند زندگی را پیر می شویم  مثل همه اما یکبار می میریم و بعد ٬ نه خانی آمد و نه خانی رفت!

در این روز دبستان بسته

در این روز بی امتیاز

تنها مگر یکی کودک بودن...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 21:48  توسط نرگس  | 

دوستی دارم که به لطف بودنش آموختم به سینما نگاه عمیق تر و انسانی تری داشته باشم. این روز ها که بعد از پنج سال دوباره  فیلم دیدن را از سر گرفته ام می بینم که چقدر زمان گذشته است. می بینم که چقدر زمان است این سال ها و می بینم که فیلم می بینم!

و می بینم  همه ی آنچه که  از حضور انسانی می ماند می تواند به زیبایی درک چیزی نظیر سینما باشد وقتی که دوربین لانگ شات دخترکی را نشان می دهد که زیر درخت ایستاده است و ترکیب رنگ لباس او و تنه ی درخت بدیع است.و می بینم که همه ی آن چیزی که می تواند از حضور انسانی در زندگی ما  بماند تلفظ از ته دل آخرین خداحافظی است بی آنکه  سلامی دوباره بیاید!

داشتم یک راز زیبا را از شبکه چهار می دیدم . تمام دیالوگ های زن تا لحظه ای که پیشانی پسرک را می بوسید تا لحظه ای که گفت خداحافظ ٬ از ذهن من هم گذشته اند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 23:59  توسط نرگس  | 

سلام.

چقدر دلم می خواست درباره ماه روزه پستی می داشتم. نشد. دست دلم ننوشت. دوست نداشتم بی همراهی دل چیزی نوشته باشم ،درباره ماهی که اینقدر در دل دوستش دارم.

حالا از دل می نویسم:

همیشه شیفته ی کاشی و گنبد بودم.

همیشه شیفته ی کاشی و گنبد هستم.

عید شما مبارک!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 0:43  توسط نرگس  | 

امروز لابلای پنجاه هزار فکری که از ذهنم گذ شت بی اختیار یاد بهنام افتادم. بی اختیار که نه. اما گذر فکری از خاطرم مرا رساند به بهنام.

بهنام از بچه های دانشگاه ما بود. نه هم رشته ای بود و نه حتی با هم هم سخن شدیم و نه حتی هم را می شناختیم. دورادورمی شناختمش سال ها بعد از آن روزها واحد ادبیات را با کلاس ما گذراند. اصلا رشته اش فنی بود.  از پسر های معروف دانشگاه ما بود به این دلیل که خیلی خیلی شیطان بود . انرژی سرشاری داشت . هیچ وقت نمی توانست راه برود همیشه انگار می دوید. وقت هایی که او را از دور میدیدیم ، در کریدوری یا  در پاگرد پله ها همیشه خودمان را از سر راهش کنار می کشیدیم . بس که می دوید همیشه می ترسیدیم نتواند سرعتش را بگیرد و ماشاالله خودش که رستمی بود اگرتنه اش  به ما می خورد حتما پرت می شدیم. هر جا که او بود صدای بلند بلند حرف زدنش بود و خنده های قاه قاهش! حتی آن یک هفته در میانی هم که با ما کلاس داشت کلاس روی سرش بود. هر سوالی که استا د می پرسید جوری وانمود می کرد که انگار بلد است ، اول از همه اقدام می کرد به جواب دادن اما خوب که توجه همه به او جلب می شد، می گفت: سر زبونمون بود ها! جمعیتی می خندید.در شیطنت هایش شیرینی بود که به  دل می نشست!

همیشه به انرژی سرشار او که فکر می کنم. به انرژی بیش از اندازه ای که از او ساطع می شد دلم شاد می شود .تاکیدم نه از آن روست  که  صفتش را بزرگ کنم. او واقعا اینگونه. آنقدر زنده بود که حتی حالا هم باورم نمی شود که سال هاست که مرده! حتی حالا هم می بینمش که دارد در راهرویی به آن کوچکی می دود و می دود و می دود!
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 0:2  توسط نرگس  | 

حقیقت این است که من هیچ وقت هواپیما سوار نشده ام. دلیلی هم ندارد . به نظر من هواپیما در ایران مثال عینی اجل معلق است. به هر حال که می میرم اما بعضی مرگ ها زیادی بیهوده اند.

دم عید در به در دنبال بلیط بودم که نوروز را خانه باشم . با دوستی هم کلام شدم واتفاقا آن روز را فرودگاه بود. اصرار داشت که این ترس بیهوده را کنار بگذارم و بلیط هواپیما بگیرم. خلاصه رفت که برایم از احوالات موجودی بلیط جویا شود که البته نبود. اما یک ساعت بعد که به مقصد رسیده بود از در فرودگاه خارج نشده  زنگ زد و حرفش را مبنی بر اینکه من ترسو هستم  پس گرفت و به من حق داد. گرفتید قضیه را؟ از یک اجل معلق اساسی جان سالم به در برده بود! بالاخره که ششم رفتم خانه!

این روزها هم در به در دنبال بلیط قطار بودم که عید فطر راخانه باشم. قرار است همه از همه جا خودشا ن را برسانند خانه با هم باشیم. آخرین خبر از خانه این بود که بلیط جور نشده. اما لوازمت آماده باشند. یک هو از حس سفر افتادم اما اگر این اجل معلق نبود!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 22:1  توسط نرگس  | 

این روز ها در حال خودآموزی تکنیک های مختلف خرد کردن پیاز و سرخ کردن آن هستم. آشپزی فنی ست که شخصی ست. هر کس عادات و رمزو رازهای خودش را دارد.من استاد ادویه و طعم ها هستم.  مثلا من پیمانه به کار نمی برم.  برای نمک زدن به غذاحتما باید با انگشتانم نمک را لمس کنم. در هر محله از هر خورش کلی تمرکز ذهنی لازم است. در خانواده ای زیسته ام که آشپزی تک تک زن هایش معروف است.و حتی مردهایش. معروفترین خورش کدو کار عمویم است.  زن دایی استاد کرم کارامل است. خاله استاد حلیم بادمجان. مامان استاد همه چیز و استاد همه ی استاد ها مادر بزرگم که تا نخوری ندانی! این روز ها که به ناچار باید آشپزی کنم کم کم در می یابم که تنها با عشق و دوست داشتن است که می توان هر بار غذایی تکراری و همیشگی پخت و هر بار خوشمزه باشد. تنها با دوست داشتن است که می توان غذای ایرانی درست کرد.که جا افتادنش ماجرایی ست. فکر می کنم که یکی از اقلامی که ما ایرانی ها (زن های ایرانی) دوست داشتنمان را به دیگری نشان می دهیم غذای محبوب وی را با دست هایمان پختن است. مثلا  پیش غذای کل ناهار های خاله ام حلیم بادمجان است. چون می داند که ما این غذا را دوست داریم هر بار که به شهرشان می رویم از سر لطف و با حوصله دست به کار می شود و به به!

داشتم تلویزیون نگاه می کردم. برنامه ی افطار شبکه ی سه. مهمانشان خانم روسی مسلمان شده ای بود. ا ز مواردی در رفتار ایرانیان که آزارش می داد تعارف های سر سفره ی غذایشان بود . فکر که می کنم می بینم که من مثلا با چه حس و لطفی غذایم را می پزم برای کسانی که دوستشان دارم و چه حظی که نمی برم وقتی که تماشایشان می کنم که دستپخت مرا می خورند!

البته بد نیست بدانید که دپارتمان من سس است که هیچ کسی را  سیر نمی کند !ولی تقریبا هر جا که می روم مهمانی خانم صاحب خانه می گوید: نرگس جان سس دستتو می بوسه. (آوازه را می بینید؟)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 16:24  توسط نرگس  | 

سلام.

گاهی فکر می کنم که بنشینم و درباره ادبیات بنویسم اما حقیقت این است که هر چه بیشتر می خوانم کمتر میل به سخن گفتن از آن را دارم. گاهی خنده دار است. حالا انواع و اقسام تکنیک های نویسنده ها را می دانم و از خواندن آثار خوب حظ بیشتری می برم اما هر چه بیشتر می گذرد کمتر دلم می خواهد درباره اش حرف بزنم یا نظر و تحلیل شخصی ارائه دهم. دوره ای است که شاید بگذرد!

به این نتیجه رسیدم که بد نیست لا اقل تعدادی از خوانده هایم را با شما در میان بگذارم ، شاید شما هم بخوانید و لذت ببرید. فعلا هنوز این کا ر را می توانم.

:The  guest

اسم داستان کوتاهی است از کامو. او را بهترین اثر کوتاه کامو می شناسند و رد پای نگاه سیاسی و فلسفی کامو مشهود است. خواندنش را بهانه ای کرده ام که بنشینم و یکبار برای همیشه اگزیستانسالیزم را بخوانم و خلاص! دیشب  دومین بار بود که می خواندمش وراستش خیلی لذت بردم. نمی دانم خواندن اگزیستانسیالیزم چقدر طول خواهد کشید اما حقیقت این است که کامو در سال های هفده تا بیست سالگی نویسنده ی محبوبم بود و تاثیر ناخود آگاه فراوانی بر من داشته است. خودم را تصور می کنم که ظرف روزهای آینده کتاب هایش را دوباره خوانی می کنم و تصور این  تصویر حتی از تصورشاگرد اول شدن هم فرحناک تر است!

 

Dumb Waiter   and  The  Room

دو اثری هستند که تا هفته ی آینده باید برای کار کلاسی بخوانم و این یعنی اینکه یک هفته فرصت دارم تا سر از کار پینتر در آورم و فکر کردم که من که دارم می خوانم بنشینم و در این یک هفته تکلیف پینتر را هم مشخص کنم. این است که هفته ی در پیش رو را هفته ی پینتر نام نهاده ام و با توجه به شناختم از او حتما خوش می گذرد . چون در سال های بیست به بعد از اقسام ادبیات مورد علاقه ام یکی هم ادبیات ابسورد بوده است.الان هم در حال خواندن دامب ویتر هستم .

وقت خوش!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 12:24  توسط نرگس  | 

 هنرپیشه هایی که دوستشان دارم و مرده اند بیشتر از آنهایی هستند که زنده اند. پل نیومن هم می میرد. پنج شنبه گذشته سر صف نانوایی داشتم درباره او حرف می زدم! راستش بعد از براندو این دومین مرگی ست در سینما که دلم آنقدر ازش می گیرد.

سال ها از حسادت های سینمایی به خواهرم یکی هم این بود که بیلیارد باز را ندیده ام و او دیده. و حقیقت این است که هنوز هم بیلیارد باز را ندیده ام!
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 10:20  توسط نرگس  | 

دوست بسیار عزیزی دارم که وبلاگی دارد که آدرسش را هیچ کس ندارد. جز یکی دو دوستش که من هم یکیشان باشم. من می دانم که خواننده ی فوق العاده ای هستم. با خودمان رو راست باشیم من خوب می خوانم و این کاملا ذاتی ست. همیشه به نوشته های وبلاگش حسودیم می شود. که چقدر خوب می نویسد چون اصلا در بند خوانده شدن نیست. و آن کسی هم که خواننده ی اوست زندان او نیست. شیفته ی آدم هایی هستم که زندان تو نیستند. شیفته ی آدم هایی هستم که اعتماد می کنند و فرصت می دهند تا زندان نبودن را تجربه کنم. این یکی از بهترین تجربه های زندگی من است.

گاهی می نشینم و به این فکر می کنم که اگر امروز آن ساعتی باشد که ساعت سرخ از تپش باز می ایستد  حسرت چه چیزهایی را ندارم؟

من حسرت دوست داشتن را ندارم چون تمام راه به آن فکر می کردم.

حسرت زندان نبودن را ندارم چون اگر چه اندک شمار اما خوشبخت بودم و انسان هایی بودند که در کنار من خودشان باشند و در کنارشان خودم باشم.

امروز فقط و فقط به عمق چشم های دکتر د فکر میکنم .همش خیره می شوم در نگاهش و همش به این فکر می کنم که او با این همه آگاهی انسانی اش چه باری را بر دوش می برد .با کنسری که دارد و می داند که شاید به زودی.امروز مدام به او فکر می کنم . به تنهایی اش. به تنهایی انسانی مان. به تنهایی دمی که بی حسرتی هایت را می شماری. نمی خواهم به حسرت هایم فکر کنم اما اگر حسرتی باشد همه از وجود آدم هایی ست که زندان بودند و آدم هایی که نفهمیدند.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 0:49  توسط نرگس  | 

سلام.

دوستانی که از adsl استفاده می کنند اگر از سرعتش راضی اند بفرمایند.قصد گرفتن اشتراک دارم اما آنقدر نام هست که آدم نمی داند کدامش را انتخاب کند. دو شرط هم دارم

۱ـ سرعتش بالا باشد

۲ـ از این سرویس هایی نباشد که اسم هملت را هم فی لتر می کند! (فقط اگر هم رشته باشید واقعا درک می کنید که این که گفتم یعنی چه؟!!!)

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 21:20  توسط نرگس  | 

امروز از اون روزها بود که احساس سبکی دارم. و البته حس بی قراری. از او ن روزها بود که فکرم و کاملا بیان می کنم بدون توجه به عواقبش.همون روزهایی که نقاب ندارم. به جلسه دفاع یکی از بچه ها رفته بودیم که آثار  نویسنده ی زن سیاه پوستی رو برای پایان نامه انتخاب کرده بود. همون جا به همکلاسی های محترم که با هم بودیم عرض کردم که من هیچ وقت یک نویسنده ی سیاه رو برای تزم انتخاب نمی کنم. ازم پرسیدن که ریسیست هستی؟ گفتم که ، بله! کمی ریسیستم ! و البته توضیح دادم که بیش از هر چیز با بادی لنگویج سیاهان مشکل دارم.

حالا که خونه هستم کلی به نظرم خنده دار می یاد چون به اندازه ی کافی با یک هم کلاس خواهی بود که یک جایی از من بشنوه نژاد پرستی خیلی عقب افتادگیه وهیچ انسانی نیست و اونها دنیای خودشون رو دارن منطبق بر باورها و محیطشون!

خوشحالم از اینکه سال هاست یک مساله رو با خودم حل کردم و اون اینکه انسان موجود متناقضیه! خیلی  متناقض!و هیچ قاعده ای کلی نیست و ابعاد مختلفی داره. وگرنه به خاطر همین یک جمله  اون هم در حس سبکی بایدخودم رو سلف آنالایز اساسی می کردم درباره نظراتم درباره سیاهان!

الان که فکر میکنم حس من نمی تونه ریسیست بودن باشه. بچه که بودم تلوزیون ایران  به رسم مبارزه با امپریالیزم فیلم های برده داری زیادی نشون می داد(بیست بار کلبه عمو تام) یادمه همون موقعا از اینکه سیاها اینقدر اجازه می دن ازشون کار بکشن کلی لجم می گرفت و ازشون شاکی بودم! نمی دونم شاید یه سلف آنالایز لازمه یا شاید خود این یه سلف آنالایزه!

سبکی تحمل ناپذیر هستی. سنگینی تحمل ناپذیر هستی. بار هستی. خوب شد سالهاست می دونم که انسان هر چه متناقض تر باشه زنده تره! بدم نمی یومد اگه همکلاسی هامم می دونستن!!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 18:17  توسط نرگس  | 

در جایی به نقل از نویسنده ای تذکری را میخواندم به شاگردان کلاس نویسندگی اش که: بیم ها و امید های شخصیت هایتان را بشناسید.

من این سخن را به همه ی زندگی تعمیم می دهم :ای کاش در روابطمان با انسان های دیگر در تصمیم های مان کمی بیم ها و امید های همدیگر را می شناختیم یا سعی می کردیم بشناسیم و چه بسا جهانمان انسانی تر می شد.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 15:3  توسط نرگس  | 

با دوستانم همیشه فکر می کنیم که علی رغم همه چیز بخواهیم و بتوانیم که شاعرانگی ذهن و زندگی مان را حفظ کنیم. خیلی هم موفق بوده ایم. خیلی هم به دل خودمان می نشیند.در وبلاگ نوشتن هایمان هم تا آنجا که بشود همین گونه است. اما در زندگی وجوهی هست که هر چقدر بالا پایینش کنی شاعرانگی ازش درنمی آید.و حالا یکی از این تجربیات است که خواهید خواند:

 این روز ها  علی رغم روزه بودن هر جا که می رفتم حس خوبی بود که نو بود. در مترو. در تاکسی. در صف های مختلف. نبود چیزی خیلی مطبوع بود . دیروز در یاد آوردم  که هیچ کس آدامس نمی جود و خیلی خوشحال شدم. و حیف که فقط یک ماه است. با آدامس جویدن آدم ها مشکلی ندارم به خودشان مربوط است امااز اینکه در همه جا ناچار باشم شیوه های عجیب غریب آدامس خوردن آدم ها را بی آنکه  درک شنوایی ام را رعایت کنند تحمل کنم ،برایم مصیبتی ست!  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 18:1  توسط نرگس  | 

 

از تیر چوبی برق،

ذره ذره و با بدبختی خود را بالا می کشم.

پلیس در سوتش می دمد

به پایین نگاه می کنم خوب می دانم آن دایره کوچک،

چگونه با فوت در کاسه می چرخد!

به پایین نگاه می کنم

سرم گیج می رود

از این همه آدم

از این همه کیف

از این همه افاده های چرک پنهان

از این همه موایل...

و همان طور قبل از یقین خودم

آژیر رعب انگیز ماشین های آتش نشانی به صدا در آمدند

چشم به هم زدنی مرا پایین می آورند

با همان لحن که سگ های چرک را فراری می دهند

تا نیمه عمود....سرخ خون هر دو دست من است

با خود می اندیشم:تراشه ها از شما مهربان ترند!

ای کاش این همه عاقل نبودید!

و بعد

کشان کشان مرا به سمتی بردند...

اون بالا چی کار داشتی ؟پسر جان!

فقط با انگشتم به سیم ها اشاره یی کردم

و همه خندیدند!

بله ؟!

و باز همه خندیدند!

هیچ کدامشان نمی فهمید،

پری که به سیم ها چسبیده تو را به یاد من آورده است!

سر به زیر انداختم تا کسی اشک هایم را نبیند.

در نگاه دوباره،

باد تو را به سمتی نامعلوم برده بود

گفت:ده روز انفرادی با سیگار،

یا دو ماه عمومی بدون سیگار...؟

می دانستم هر چه بگویم خواهند خندید

هیچ نگفتم....

با این وجود آن ها باز خندیدند!

حسین پناهی.

ازوقتی که قرن ها پیش این شعر را برای اولین بار خواندم تا همیشه از شعرهای دائمی ذهن من یکی این است:

هیچ کدامشان نمی فهمید

پری که به سیم ها چسبیده تو را به یاد من آورده ست...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 23:32  توسط نرگس  | 

امروز در کارگزاران نوشته ای می خواندم به قلم مارکز درباره همینگوی و نوشتنش. و در یاد آوردم  همینگوی به شکل عجیبی کم کم با زندگی من عجین شده است .به شکل عجیبی همیشه برای هر کار ادبی اولین نامی که به ذهنم خطور می کند نام همینگوی است. تقریبا همه می دانند که در زندگی ادبی ام حتی آن وقت ها که به خواب هم ندیده بودم که روزی بصورت آکادمیک در این وادی راه می پیمایم ،همیشه اثر ها و نویسنده های تراز اول را خوانده ام. نام های فراوانی هست که بتوانند مرا مشغول کنند اما تا حال در صدر فهرستم این نام همینگوی بوده است که درخشیده. برای دو تحقیقی که در دوران لیسانس انجام داده ام و برای لکچری که در درس نثر پیشرفته دادم همان  روزها بر روی سه اثر همینگوی کار  کردم  به فارسی ترجمه شان این است: وداع با اسلحه. خورشید می دمد و پیرمرد و دریا. حتی  امروز که نوشته ی ذکر شده را می خواندم به ذهنم رسید که بد نیست تز ارشد را هم همینگوی کار کنم! که البته امیدوارم اینچنین نشود .دلم نمی خواهد بر روی یک نویسنده بمانم. تنوع فضا ها را دوست دارم. اما حقیقت این است که همینگوی مرا جادو کرده  و در این جادو باران می بارد!

 در عالم سواد به رخ کشیدن ها   آن وقت ها که سنم تک رقمی بود هنوز اولین نویسنده ای که نامش را به خاطر سپردم و به موقع هم خرج می کردم ارنست همینگوی بود. از طنین نامش خوشم می آمد.

 همه چیز می تواند از صدای خوش به اسم خواندن کسی آغاز شود. همه چیز. باور کنید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 21:17  توسط نرگس  | 

بچه که بودیم گمان می کردیم صدام که بمیرد ، ریگان که بمیرد ،جنگ تمام می شود. از شیطنت های کودکی یکی این بود که یک هو از در می آمدم و در حیات خانه مان  داد میزدم که مامان شنیدی صدام مرده؟ همین الان اعلام شد. یا مامان ریگان مرد. بلند گوها می گفتن! چند دقیقه ای طول می کشید تا مامان اصل مطلب را جویا شود و در این بین دیدن کمی شعف پنهانی اش  خوب بود.

بعد ها بود که بزرگ شدیم .زمان گذشت. جنگ هشت ساله تمام شد. سال ها گذشت.  و حقیقت این است که سال ها باید می گذشت تا در یابم بساط ظلم با مرگ یکی دو ظالم به آن راحتی که در دنیای کودکانه مان گمان می کردیم برچیده نخواهد شد.

.مسیر دانشگاهم از جایی بود که هر از چند گاهی مجرمی را در ملا عام اعدام می کردند. هر بار که با خبر می  شدم که اعدام جدیدی در راه است  یا خیلی زودتر از موعد به دانشگاه می رفتم و یا اینکه کلا غیبت می کردم. هرگز نخواسته ام که مرگ ادمی را اینگونه ببینم. هرگز به هر جرمی که داشت . هیچ وقت نه در فیلم ها نه در واقعیت اعدام آدم ها را تماشا نکرده ام.

نشسته بودیم اخبار می دیدیم. بی هوا اعدام صدام را نشان می داد. جا خوردیم فقط رسیدم که با دست هایم جلو چشم خواهر زاده ام را بگیرم که این صحنه را نبیند. اما خودم دیدم. ماتم برده بود. صدام کابوس همه ی شب های کودکی ما بود.

عکس العمل همه نسبت به مرگ صدام عجیب بود:گریستن! همه نا خود آگاه گریستند.

آن لحظه یادم آمد که تا بحال اعدام ندیده ام.و بعد از آن همیشه فکر می کنم که چه بازی هایی دارد روزگار باید چرخ زمان می چرخید و می گذشت و می گذشت تا اولین اعدامی که می بینم اعدام او باشد.او و نه هیچ کس. و تو چه می دانی که چنین دیدنی چقدر نمادین است اگر آن روزها را و آن شب ها را نزیسته باشی. وحشتناک بود. اولین بار بود میدیدم که آدمی اینگونه می میرد.فکر میکردم که کافی بود صدام آدمی از این دست نبود که صدام حتی صدام می توانست انسانی بمیرد و کاش انسانی می مرد. نه اینچنین به خواری نه اینچنین به خفت. نه اینچنین به لعنت.و چه می شو د که انسانی می شود صدام؟ و چه می شد اگر که نمی شد؟

بارها از خودم پرسیده ام که مردم چرا گریستند؟ واژه صدام بیش از هر چیز چه چیز را به یاد ما می آورد؟ یاد تمام جوان هایی که می شناختیم و در جنگ از دستشان دادیم. یاد تمام زندگی هایی که تباه شد.شهر هایی که ویران شد.  گل هایی که پرپر شد. خاطراتی که گم شد. کودکی هایی که بود اما در بستری از خشونت موشک باران. حتما به صدام که فکر می کرده ایم و گریسته ایم ا ز این رو بوده که می دانیم حتی با دیدن آنچه روزی آرزویمان بود قلبا خوب می دانیم که همه ی آن چیزها ،  همه ی آن آدم ها ، همه ی آن خاطراتی را که با جنگ از دست داده ایم دیگر نخواهیم دید.

من آدم خوشبختی هستم که روزی مرگ کسی را دیدم که آرزوی  مرگش بازی کودکانه ام بود اما نه به شعف مامان دل خوشم نه ساده دلی آن روزها را دارم.و نه در آن لحظه حتی مشعوف شدم.  

امشب که مستند هایی از جنگ را می دیدم  و حرف ها ی صدام را می شنیدم. فکر کردم که می شد مثل خیلی ها که قصر در می روند و با وجود همه ی جنایت هایشان در خوشی می میرند ، صدام هم اینگونه می مرد. اما ما ما مستحق دیدن مرگ او بودیم. ما باید خواری اش را می دیدیم. حق ما بود.  حقی که آنقدر خوش شانس بودیم که ببینیم.

و سر انجام پر از نکبت هر تیره روانی را

که جنایت را چون مذهب حق

موعظه می فرماید

می دانم چیست...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 23:15  توسط نرگس  | 

یکی از دوستانم از کنار دیواری ردشده بود که بر رویش نوشته بودند:

لعنت بر آشغالریز(پدر و مادر)!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 17:29  توسط نرگس  |