تبليغاتX
...

...

 

...تکیه دادن به دیگران بدین معناست که کافی ست آنها جایشان را عوض کنند تا تو بیفتی!...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 21:18  توسط نرگس  | 

دارم روزگار قریب  می بینم. همش به این فکر می کنم که عیاری چه رنجی برده است وقتی که این همه جهل و فقر مردمان را تصویر می کرده است و هاشمی چه حظی می برده است که با چنین کاراکتری همنشین بوده. آدمی ست دیگر! آدمی!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 21:8  توسط نرگس  | 

 

سال ها قبل دوستی مرا فیلسوف کوچک نامیده بود. سال ها بعد  نه فیلسوفی مانده ٬ نه کوچکی و نه دوستی!

پی نوشت: کاغذ کاهی را از لابلای نوشته ها ی دفتر خاطراتم بازگو می کنم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 9:6  توسط نرگس  | 

 

این شعر ابتهاج را بسیار دوست دارم:

ما قصه ی دل جز به بر یار نبردیم

وز یار شکایت سوی اغیار نبردیم

 معلوم نشد صدق دل و سر محبت

تا این سر سودازده بر دار نبردیم

 ما را چه غم سود و زیان است که هرگز

سودای تو را بر سر بازار نبدیم

 با حسن فروشان بهل این گرمی بازار

ما یوسف خود را به خریدار نبردیم

 ای دوست که آن صبح دل افروز خوشت باد

یاد آر که ما جان ز شب تار نبردیم

 سر سبزی آن خرمن گل باد اگر چند

از باغ تو جز سرزنش خار نبردیم

 بی رنگی ام از چشم تو انداخت اگر نه

کی خون دلی بود که در کار نبردیم

 تا روشنی چشم و دل سایه از آن روست

از آینه ای منت دیدار نبردیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 16:10  توسط نرگس  | 

آن دو نویسنده ای که صاحب ذهن ادبی سال های نوجوانی ام هستند از سیزده تا بیست سالگی،یکی محمود است و دیگری دولت آبادی.هنوز هم هر گاه می گویم که کلیدررا در چهارده سالگی دو بار خوانده ام هیچ کس باورش نمی شود. سال هاست که کتاب های فراوانی خوانده ام. با نام های بزرگی زیسته ام. داستان هایشان را به جان خریده ام و پای صحبت تک تک شخصیت های هر اثری نشسته ام اما نام محمود و نام دولت آبادی همیشه چیزی فراتر از نام بوده اند. چیزی فراتر از یک اسم و فامیل  بر روی جلد  کتابی. محمود و خصوصا دولت آبادی اولین نقش های ناب ادبیات را بر ذهن من حک کرده اند. (اگر که کتاب های سال های کودکی را در نظر نیاوریم).هنوز هم به کلیدر که فکر می کنم دل م می خواهد بزنم به دل کویر. نگاه کنم به آسمان...

من حتما آدم خوش شانسی بوده ام که هر دو نویسنده ای را که پا بر ذهن بکر من گذاشته اند از نزدیک دیده ام! روح محمود شاد و عمر دولت آبادی مستدام!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 10:18  توسط نرگس  | 

امروز رفته بودم بازار.از بازارهای شهرهای مختلف و خصوصا بازار تهران با آن بافت قدیمی اش خیلی خوشم می آید. همیشه فکر می کنم مردم هر شهری را با راه رفتن در بازار ش می توان شناخت. من که رسیدم بازار داشت تعطیل می شد. هر چقدر به ذهنم فشار اوردم که مناسبتش چیست و که می تواند مرده باشد٬ نفهمیدم. کمی که جلوتر رفتم با گروهی از افراد روبرو شدم که فروشنده های بازار بودند و تظاهرات گونه راه افتاده بودند و به خواهش و به زور هم که شده دیگر فروشندگان بازار را مجبور به بستن مغازه ها می کردند. شعارشان هم این بود: مالیات سه درصد لغو می باید گردد. شم زبانی ام کار افتاد. خلاصه اینکه از بازار خارج شدم و جویا شدم که آیا تعطیلی موقتی ست؟ که انگار نبود و دیروز هم اینچنین بوده. خلاصه اینکه به کارم نرسیدم.

من هیچ وقت نخواسته ام نویسنده باشم. یعنی از زندگی فقط همینم مانده که بخواهم  بنویسم. اما به شکل بسیار عجیبی متوجه شده ام که همش دلم می خواهد به همه چیز خوب نگاه کنم و خوب نگاه کنم انگار که قرار است بنویسم!. یعنی آنقدر دلم می خواست وسط آن جمعیت گیر می افتادم و عکس العمل هایشان را حین گفتن "می باید" می دیدم.

 به جای آن جمله می توانستند بگویند: مالیات سه درصد ملغی باید گردد. (کلمه ی ملغی آیا مجاز هست؟)

خلاصه اینکه من که این سه درصد را نفهمیدم .خیلی هم مهم نبود. یا بود؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 13:52  توسط نرگس  | 

می خواهم بازگردم به کودکی

و از کودکی به سایه.

 

تو می روی، بلبل؟

برو.

می خواهم باز گردم به سایه.

و از سایه به گل.

 

تو می روی، رایحه؟

برو.

می خواهم باز گردم به گل.

و از گل

 به قلب خویش.

 

تو می روی،عشق؟

بدرود!

(بیابان قلبم!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 21:20  توسط نرگس  | 

از صبح دارم با مبحث فرم از نگاه همه زندگی می کنم. از افلاطون به این ور هر کس هر چه درباره فرم گفته را باید تا فردا بدانم. صبح فردا هم باید ۵ بیدار شوم شاید تا آخرش برسم بخوانم. حالا تصور کنید که  همسایه ی من پارتی دارند. ارکستر هم آورده اند. خواننده اش آنقدر بد صداست که خدا می داند. اگر بدانید چه آهنگ های مزخرفی را چقدر مزخرف می خواند!

از یک چیز در عجبم. این همسایه ها هر روز بحثشان می شود. آخرین دعوای همه گیرشان درباره ی ماندن بوی سیگار در آسانسور بود. یک دعوایشان درباره این بود که چرا با دمپای می روید خرید!!! یعنی اینقدر بی ربط به جان هم می افتند. این صدا دو ساعت است در گوشما ن است یکی نیست بگوید ببندید این صدای زمخت مردم آزار را! هیچ کس نیست. کم کم دارم به این می رسم که احتمالا همه ی همسایه ها به این پارتی دعوت دارند الا ما!

می گویند مردم ایران بافر هنگند. 

culture is ordinary

دست از سر بزرگان و ادیبان  خدابیامرز این مملکت که به خون دل رنج بردند و مردند برداریم و فرهنگ را در رفتار روزمره مردم بببینیم ، در صف های متروشان، در صف نانوایی شان، در پارتی های نصف شب شان. مگر اینکه این همه آدم در این همه جا مردم !!! نباشند .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 0:5  توسط نرگس  | 

دیر آمدن مهم نیست

حتی نیامدن

تنها بگو می آیی ، ای زیبای من!

تا این شب زمینی

در من

سرشارتر باشد!

اسماعیل خویی.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 22:16  توسط نرگس  | 

داشتم تس می دیدم. نام رمانی ست از توماس هاردی که رومن پولانسکی نسخه ی سینمایی اش را ساخته. هاردی از آن دسته نویسنده هایی ست که هر چند سال یکبار یکی از رمان هایش را می خوانم. نمی شود پشت سر هم خواندشان با آن نگاه جبر گرایانه ی ناتورالیستی که دارد! خواندنش روحیه ای قوی می خواهد. بدبختی  خیلی از حرف هایش هم راستند. بگذریم نمی خواهم از هاردی و آثارش حرف بزنم. نام یکی از شخصیت های اثر انجل است. مترادف فارسی اش می شود:فرشته. در زیر نویس فیلم هر جا که نام انجل بوده نوشته اند فرشته! تصور کنید داد بزنید فرشته ! فرشته! بعد مثلا پسر خاله تان از در بیاید که بله!

خدا به همه آن چیزی را عنایت کناد که باید! آمین!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 20:40  توسط نرگس  | 

با همکلاسیام رو چمن نشسته بودیم و ازگذر  عمر حرف می زدیم. دوستم درباره ی این حرف می زد که در جایی ست که مدام از خودش می پرسه، وات فور؟ که انگار عمری ازش گذشته که انگار جوون نیست. حس تازه ای نداره!

بهش می گم: منم گاهی این فکر سراغم می یاد، اما وسط همه ی فکرا همیشه یاد پیرزنایی می افتم که لاک قرمز می زنن!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 10:30  توسط نرگس  | 

اولین باری که در قران خواندم: انما الحیوه الا لعب و لهو. خیلی عصبانی شدم. فکر کردم که خدا شوخی اش گرفته. ما را دست انداخته. که این همه رنج که این همه زندگی شایسته ی آن نیست که بازی اش بخوانیم. سال ها گذشت. امروز در کامپوس دانشکده مان نشسته بودم و به این فکر می کردم که آیا زندگی چیزی جز یک بازی ست؟ و تو چیزی جز یک بازیگر ؟ فقط صحنه ها هستند که عوض می شوند. از این خانه به آن خانه. از این شهر به آن شهر .از این دانشگاه به آن دانشگاه.  گاهی صحنه رنگ عوض می کند اما بازی بازی ست و تویی خانم بازیگر که پری از خاطرات صحنه هایی که پرده شان مدت هاست فرو افتاده.

حقیقت این است :انما الحیوه الا لعب و لهو. اما تو دست کم نگیر!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 22:46  توسط نرگس  | 

دو هفته پیش که به دانشگاه سابقم رفتم با یکی از استادان عزیزم در اتاق کارش ساعتی هم سخن شدم. مدیر گروهمان بود. زنی بسیار متشخص. با هم از تاثیر ادبیات بر زندگیمان حرف می زدیم. از زیستنی از این دست که ما و چقدر دشوار است. لابلای صحبت ها استاد حرف زیبایی زد:  ما دنیای  خودمان را داریم. درکی که خاص و حاصل این دنیاست. دیدن آدمها. بودن بین آدم ها و در عین حال همیشه دور بودن از آنها. ناچار به زیستن در میان آدمیانیم. زندگی می کنیم. ازدواج می کنیم. خانواده داریم. مهمانی داریم. و آنها آدمی را می بینند که خیلی شبیه همه است. بی آنکه من دیگرت را که خود توست فهمیده باشند حتی!.

بعد ها که به صحبت های استادم فکر می کردم دیدم که ما همه زندگی دوگانه ای داریم. هر چند زندگی چند گانه به واقعیت نزدیک تر است.   سال ها درس خواندیم تا به درک بهتری از زندگی و آدم ها برسیم اما هر چه بیشتر دانستیم دنیایمان شخصی تر شد. تنها تر شدیم. بین همان آدم ها بودیم و هستیم اما خودمان نیستیم. خودمان نیستیم.  گرچه دنیایمان وسیع تر می شود. دو بار یا چند بار زندگی میکینم. و  بارچند  زندگی را بر دوش می بریم. قلبمان چند زندگی را می تپد. حسمان چند زندگی را می زید. روحمان چند بار می افتد یا می میرد یا بالا می رود .چند زندگی را پیر می شویم  مثل همه اما یکبار می میریم و بعد ٬ نه خانی آمد و نه خانی رفت!

در این روز دبستان بسته

در این روز بی امتیاز

تنها مگر یکی کودک بودن...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 21:48  توسط نرگس  | 

سلام.

چقدر دلم می خواست درباره ماه روزه پستی می داشتم. نشد. دست دلم ننوشت. دوست نداشتم بی همراهی دل چیزی نوشته باشم ،درباره ماهی که اینقدر در دل دوستش دارم.

حالا از دل می نویسم:

همیشه شیفته ی کاشی و گنبد بودم.

همیشه شیفته ی کاشی و گنبد هستم.

عید شما مبارک!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 0:43  توسط نرگس  | 

 هنرپیشه هایی که دوستشان دارم و مرده اند بیشتر از آنهایی هستند که زنده اند. پل نیومن هم می میرد. پنج شنبه گذشته سر صف نانوایی داشتم درباره او حرف می زدم! راستش بعد از براندو این دومین مرگی ست در سینما که دلم آنقدر ازش می گیرد.

سال ها از حسادت های سینمایی به خواهرم یکی هم این بود که بیلیارد باز را ندیده ام و او دیده. و حقیقت این است که هنوز هم بیلیارد باز را ندیده ام!
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 10:20  توسط نرگس  | 

سلام.

دوستانی که از adsl استفاده می کنند اگر از سرعتش راضی اند بفرمایند.قصد گرفتن اشتراک دارم اما آنقدر نام هست که آدم نمی داند کدامش را انتخاب کند. دو شرط هم دارم

۱ـ سرعتش بالا باشد

۲ـ از این سرویس هایی نباشد که اسم هملت را هم فی لتر می کند! (فقط اگر هم رشته باشید واقعا درک می کنید که این که گفتم یعنی چه؟!!!)

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 21:20  توسط نرگس  | 

در جایی به نقل از نویسنده ای تذکری را میخواندم به شاگردان کلاس نویسندگی اش که: بیم ها و امید های شخصیت هایتان را بشناسید.

من این سخن را به همه ی زندگی تعمیم می دهم :ای کاش در روابطمان با انسان های دیگر در تصمیم های مان کمی بیم ها و امید های همدیگر را می شناختیم یا سعی می کردیم بشناسیم و چه بسا جهانمان انسانی تر می شد.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 15:3  توسط نرگس  | 

 

از تیر چوبی برق،

ذره ذره و با بدبختی خود را بالا می کشم.

پلیس در سوتش می دمد

به پایین نگاه می کنم خوب می دانم آن دایره کوچک،

چگونه با فوت در کاسه می چرخد!

به پایین نگاه می کنم

سرم گیج می رود

از این همه آدم

از این همه کیف

از این همه افاده های چرک پنهان

از این همه موایل...

و همان طور قبل از یقین خودم

آژیر رعب انگیز ماشین های آتش نشانی به صدا در آمدند

چشم به هم زدنی مرا پایین می آورند

با همان لحن که سگ های چرک را فراری می دهند

تا نیمه عمود....سرخ خون هر دو دست من است

با خود می اندیشم:تراشه ها از شما مهربان ترند!

ای کاش این همه عاقل نبودید!

و بعد

کشان کشان مرا به سمتی بردند...

اون بالا چی کار داشتی ؟پسر جان!

فقط با انگشتم به سیم ها اشاره یی کردم

و همه خندیدند!

بله ؟!

و باز همه خندیدند!

هیچ کدامشان نمی فهمید،

پری که به سیم ها چسبیده تو را به یاد من آورده است!

سر به زیر انداختم تا کسی اشک هایم را نبیند.

در نگاه دوباره،

باد تو را به سمتی نامعلوم برده بود

گفت:ده روز انفرادی با سیگار،

یا دو ماه عمومی بدون سیگار...؟

می دانستم هر چه بگویم خواهند خندید

هیچ نگفتم....

با این وجود آن ها باز خندیدند!

حسین پناهی.

ازوقتی که قرن ها پیش این شعر را برای اولین بار خواندم تا همیشه از شعرهای دائمی ذهن من یکی این است:

هیچ کدامشان نمی فهمید

پری که به سیم ها چسبیده تو را به یاد من آورده ست...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 23:32  توسط نرگس  | 

بچه که بودیم گمان می کردیم صدام که بمیرد ، ریگان که بمیرد ،جنگ تمام می شود. از شیطنت های کودکی یکی این بود که یک هو از در می آمدم و در حیات خانه مان  داد میزدم که مامان شنیدی صدام مرده؟ همین الان اعلام شد. یا مامان ریگان مرد. بلند گوها می گفتن! چند دقیقه ای طول می کشید تا مامان اصل مطلب را جویا شود و در این بین دیدن کمی شعف پنهانی اش  خوب بود.

بعد ها بود که بزرگ شدیم .زمان گذشت. جنگ هشت ساله تمام شد. سال ها گذشت.  و حقیقت این است که سال ها باید می گذشت تا در یابم بساط ظلم با مرگ یکی دو ظالم به آن راحتی که در دنیای کودکانه مان گمان می کردیم برچیده نخواهد شد.

.مسیر دانشگاهم از جایی بود که هر از چند گاهی مجرمی را در ملا عام اعدام می کردند. هر بار که با خبر می  شدم که اعدام جدیدی در راه است  یا خیلی زودتر از موعد به دانشگاه می رفتم و یا اینکه کلا غیبت می کردم. هرگز نخواسته ام که مرگ ادمی را اینگونه ببینم. هرگز به هر جرمی که داشت . هیچ وقت نه در فیلم ها نه در واقعیت اعدام آدم ها را تماشا نکرده ام.

نشسته بودیم اخبار می دیدیم. بی هوا اعدام صدام را نشان می داد. جا خوردیم فقط رسیدم که با دست هایم جلو چشم خواهر زاده ام را بگیرم که این صحنه را نبیند. اما خودم دیدم. ماتم برده بود. صدام کابوس همه ی شب های کودکی ما بود.

عکس العمل همه نسبت به مرگ صدام عجیب بود:گریستن! همه نا خود آگاه گریستند.

آن لحظه یادم آمد که تا بحال اعدام ندیده ام.و بعد از آن همیشه فکر می کنم که چه بازی هایی دارد روزگار باید چرخ زمان می چرخید و می گذشت و می گذشت تا اولین اعدامی که می بینم اعدام او باشد.او و نه هیچ کس. و تو چه می دانی که چنین دیدنی چقدر نمادین است اگر آن روزها را و آن شب ها را نزیسته باشی. وحشتناک بود. اولین بار بود میدیدم که آدمی اینگونه می میرد.فکر میکردم که کافی بود صدام آدمی از این دست نبود که صدام حتی صدام می توانست انسانی بمیرد و کاش انسانی می مرد. نه اینچنین به خواری نه اینچنین به خفت. نه اینچنین به لعنت.و چه می شو د که انسانی می شود صدام؟ و چه می شد اگر که نمی شد؟

بارها از خودم پرسیده ام که مردم چرا گریستند؟ واژه صدام بیش از هر چیز چه چیز را به یاد ما می آورد؟ یاد تمام جوان هایی که می شناختیم و در جنگ از دستشان دادیم. یاد تمام زندگی هایی که تباه شد.شهر هایی که ویران شد.  گل هایی که پرپر شد. خاطراتی که گم شد. کودکی هایی که بود اما در بستری از خشونت موشک باران. حتما به صدام که فکر می کرده ایم و گریسته ایم ا ز این رو بوده که می دانیم حتی با دیدن آنچه روزی آرزویمان بود قلبا خوب می دانیم که همه ی آن چیزها ،  همه ی آن آدم ها ، همه ی آن خاطراتی را که با جنگ از دست داده ایم دیگر نخواهیم دید.

من آدم خوشبختی هستم که روزی مرگ کسی را دیدم که آرزوی  مرگش بازی کودکانه ام بود اما نه به شعف مامان دل خوشم نه ساده دلی آن روزها را دارم.و نه در آن لحظه حتی مشعوف شدم.  

امشب که مستند هایی از جنگ را می دیدم  و حرف ها ی صدام را می شنیدم. فکر کردم که می شد مثل خیلی ها که قصر در می روند و با وجود همه ی جنایت هایشان در خوشی می میرند ، صدام هم اینگونه می مرد. اما ما ما مستحق دیدن مرگ او بودیم. ما باید خواری اش را می دیدیم. حق ما بود.  حقی که آنقدر خوش شانس بودیم که ببینیم.

و سر انجام پر از نکبت هر تیره روانی را

که جنایت را چون مذهب حق

موعظه می فرماید

می دانم چیست...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 23:15  توسط نرگس  | 

یکی از دوستانم از کنار دیواری ردشده بود که بر رویش نوشته بودند:

لعنت بر آشغالریز(پدر و مادر)!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 17:29  توسط نرگس  |