...تکیه دادن به دیگران بدین معناست که کافی ست آنها جایشان را عوض کنند تا تو بیفتی!...
سال ها قبل دوستی مرا فیلسوف کوچک نامیده بود. سال ها بعد نه فیلسوفی مانده ٬ نه کوچکی و نه دوستی!
پی نوشت: کاغذ کاهی را از لابلای نوشته ها ی دفتر خاطراتم بازگو می کنم!
این شعر ابتهاج را بسیار دوست دارم:
ما قصه ی دل جز به بر یار نبردیم
وز یار شکایت سوی اغیار نبردیم
معلوم نشد صدق دل و سر محبت
تا این سر سودازده بر دار نبردیم
ما را چه غم سود و زیان است که هرگز
سودای تو را بر سر بازار نبدیم
با حسن فروشان بهل این گرمی بازار
ما یوسف خود را به خریدار نبردیم
ای دوست که آن صبح دل افروز خوشت باد
یاد آر که ما جان ز شب تار نبردیم
سر سبزی آن خرمن گل باد اگر چند
از باغ تو جز سرزنش خار نبردیم
بی رنگی ام از چشم تو انداخت اگر نه
کی خون دلی بود که در کار نبردیم
تا روشنی چشم و دل سایه از آن روست
از آینه ای منت دیدار نبردیم.
من حتما آدم خوش شانسی بوده ام که هر دو نویسنده ای را که پا بر ذهن بکر من گذاشته اند از نزدیک دیده ام! روح محمود شاد و عمر دولت آبادی مستدام!
من هیچ وقت نخواسته ام نویسنده باشم. یعنی از زندگی فقط همینم مانده که بخواهم بنویسم. اما به شکل بسیار عجیبی متوجه شده ام که همش دلم می خواهد به همه چیز خوب نگاه کنم و خوب نگاه کنم انگار که قرار است بنویسم!. یعنی آنقدر دلم می خواست وسط آن جمعیت گیر می افتادم و عکس العمل هایشان را حین گفتن "می باید" می دیدم.
به جای آن جمله می توانستند بگویند: مالیات سه درصد ملغی باید گردد. (کلمه ی ملغی آیا مجاز هست؟)
خلاصه اینکه من که این سه درصد را نفهمیدم .خیلی هم مهم نبود. یا بود؟!
یک چیز را تا ابد مشخص می کنم:
من در کلاس به اندازه ی کسی که درس ادبیاتش را دیوانه وار دوست دارد تنها هستم!
و حالا:
فکر می کنم که یک منتقد ادبی باید خصوصیات زیر را داشته باشد
حتما تحصیلات پیوسته آکادمیک ادبیات و نقد داشته باشد. و دستی در نوشتن داشته باشد و حتی اگر خوب ننویسد مصر باشد که بنویسد. با کلمه با حس نوشتن در گیر باشد. و بخواند و بخواند و بخواند و ادبیات را به خاطر ادبیات دوست داشته باشد ...
اگر در گذر زمان به موارد دیگری رسیدم خواهم نوشت.
دوم اینکه چقدر آدم هایی که وقتی ازشان می پرسی فلان کتاب چطور است: با تمم انرژی شان بگویند که محشر است! کم هستند. نیستند. کم کم خواندن ادبیات نوعی پرستیژ شده(یا بوده) نوعی وسیله برای ابراز چیزی عین عینک دودی تان یا مارک شلوار جینتان! حتی در بچه های رده های بالای تحصیلی هم اینگونه است. ادبیات را می خوانند که پاس کنند. حوصله شان در حد همان یک ساعت و نیم کلاس استادی است که از هر سر کلاس یک ربعی میزند (اگر که بیاید!). همه ی مطالبشان از اینتر نت است که هیچ بد نیست اما چقدر بد است که سعی نمی کنند که خطی به آن بیفزایند از دریافت های خودشان!
اگر که فکر می کنید شاگرد اول هم نمی شوند سخت در اشتباهید!
و از کودکی به سایه.
تو می روی، بلبل؟
برو.
می خواهم باز گردم به سایه.
و از سایه به گل.
تو می روی، رایحه؟
برو.
می خواهم باز گردم به گل.
و از گل
به قلب خویش.
تو می روی،عشق؟
بدرود!
(بیابان قلبم!)
از یک چیز در عجبم. این همسایه ها هر روز بحثشان می شود. آخرین دعوای همه گیرشان درباره ی ماندن بوی سیگار در آسانسور بود. یک دعوایشان درباره این بود که چرا با دمپای می روید خرید!!! یعنی اینقدر بی ربط به جان هم می افتند. این صدا دو ساعت است در گوشما ن است یکی نیست بگوید ببندید این صدای زمخت مردم آزار را! هیچ کس نیست. کم کم دارم به این می رسم که احتمالا همه ی همسایه ها به این پارتی دعوت دارند الا ما!
می گویند مردم ایران بافر هنگند.
culture is ordinary
دست از سر بزرگان و ادیبان خدابیامرز این مملکت که به خون دل رنج بردند و مردند برداریم و فرهنگ را در رفتار روزمره مردم بببینیم ، در صف های متروشان، در صف نانوایی شان، در پارتی های نصف شب شان. مگر اینکه این همه آدم در این همه جا مردم !!! نباشند .
حتی نیامدن
تنها بگو می آیی ، ای زیبای من!
تا این شب زمینی
در من
سرشارتر باشد!
اسماعیل خویی.
خدا به همه آن چیزی را عنایت کناد که باید! آمین!
بهش می گم: منم گاهی این فکر سراغم می یاد، اما وسط همه ی فکرا همیشه یاد پیرزنایی می افتم که لاک قرمز می زنن!
حقیقت این است :انما الحیوه الا لعب و لهو. اما تو دست کم نگیر!
بعد ها که به صحبت های استادم فکر می کردم دیدم که ما همه زندگی دوگانه ای داریم. هر چند زندگی چند گانه به واقعیت نزدیک تر است. سال ها درس خواندیم تا به درک بهتری از زندگی و آدم ها برسیم اما هر چه بیشتر دانستیم دنیایمان شخصی تر شد. تنها تر شدیم. بین همان آدم ها بودیم و هستیم اما خودمان نیستیم. خودمان نیستیم. گرچه دنیایمان وسیع تر می شود. دو بار یا چند بار زندگی میکینم. و بارچند زندگی را بر دوش می بریم. قلبمان چند زندگی را می تپد. حسمان چند زندگی را می زید. روحمان چند بار می افتد یا می میرد یا بالا می رود .چند زندگی را پیر می شویم مثل همه اما یکبار می میریم و بعد ٬ نه خانی آمد و نه خانی رفت!
در این روز دبستان بسته
در این روز بی امتیاز
تنها مگر یکی کودک بودن...
و می بینم همه ی آنچه که از حضور انسانی می ماند می تواند به زیبایی درک چیزی نظیر سینما باشد وقتی که دوربین لانگ شات دخترکی را نشان می دهد که زیر درخت ایستاده است و ترکیب رنگ لباس او و تنه ی درخت بدیع است.و می بینم که همه ی آن چیزی که می تواند از حضور انسانی در زندگی ما بماند تلفظ از ته دل آخرین خداحافظی است بی آنکه سلامی دوباره بیاید!
داشتم یک راز زیبا را از شبکه چهار می دیدم . تمام دیالوگ های زن تا لحظه ای که پیشانی پسرک را می بوسید تا لحظه ای که گفت خداحافظ ٬ از ذهن من هم گذشته اند.
چقدر دلم می خواست درباره ماه روزه پستی می داشتم. نشد. دست دلم ننوشت. دوست نداشتم بی همراهی دل چیزی نوشته باشم ،درباره ماهی که اینقدر در دل دوستش دارم.
حالا از دل می نویسم:
همیشه شیفته ی کاشی و گنبد بودم.
همیشه شیفته ی کاشی و گنبد هستم.
عید شما مبارک!
بهنام از بچه های دانشگاه ما بود. نه هم رشته ای بود و نه حتی با هم هم سخن شدیم و نه حتی هم را می شناختیم. دورادورمی شناختمش سال ها بعد از آن روزها واحد ادبیات را با کلاس ما گذراند. اصلا رشته اش فنی بود. از پسر های معروف دانشگاه ما بود به این دلیل که خیلی خیلی شیطان بود . انرژی سرشاری داشت . هیچ وقت نمی توانست راه برود همیشه انگار می دوید. وقت هایی که او را از دور میدیدیم ، در کریدوری یا در پاگرد پله ها همیشه خودمان را از سر راهش کنار می کشیدیم . بس که می دوید همیشه می ترسیدیم نتواند سرعتش را بگیرد و ماشاالله خودش که رستمی بود اگرتنه اش به ما می خورد حتما پرت می شدیم. هر جا که او بود صدای بلند بلند حرف زدنش بود و خنده های قاه قاهش! حتی آن یک هفته در میانی هم که با ما کلاس داشت کلاس روی سرش بود. هر سوالی که استا د می پرسید جوری وانمود می کرد که انگار بلد است ، اول از همه اقدام می کرد به جواب دادن اما خوب که توجه همه به او جلب می شد، می گفت: سر زبونمون بود ها! جمعیتی می خندید.در شیطنت هایش شیرینی بود که به دل می نشست!
همیشه به انرژی سرشار او که فکر می کنم. به انرژی بیش از اندازه ای که از او ساطع می شد دلم شاد می شود .تاکیدم نه از آن روست که صفتش را بزرگ کنم. او واقعا اینگونه. آنقدر زنده بود که حتی حالا هم باورم نمی شود که سال هاست که مرده! حتی حالا هم می بینمش که دارد در راهرویی به آن کوچکی می دود و می دود و می دود!دم عید در به در دنبال بلیط بودم که نوروز را خانه باشم . با دوستی هم کلام شدم واتفاقا آن روز را فرودگاه بود. اصرار داشت که این ترس بیهوده را کنار بگذارم و بلیط هواپیما بگیرم. خلاصه رفت که برایم از احوالات موجودی بلیط جویا شود که البته نبود. اما یک ساعت بعد که به مقصد رسیده بود از در فرودگاه خارج نشده زنگ زد و حرفش را مبنی بر اینکه من ترسو هستم پس گرفت و به من حق داد. گرفتید قضیه را؟ از یک اجل معلق اساسی جان سالم به در برده بود! بالاخره که ششم رفتم خانه!
این روزها هم در به در دنبال بلیط قطار بودم که عید فطر راخانه باشم. قرار است همه از همه جا خودشا ن را برسانند خانه با هم باشیم. آخرین خبر از خانه این بود که بلیط جور نشده. اما لوازمت آماده باشند. یک هو از حس سفر افتادم اما اگر این اجل معلق نبود!!!!
داشتم تلویزیون نگاه می کردم. برنامه ی افطار شبکه ی سه. مهمانشان خانم روسی مسلمان شده ای بود. ا ز مواردی در رفتار ایرانیان که آزارش می داد تعارف های سر سفره ی غذایشان بود . فکر که می کنم می بینم که من مثلا با چه حس و لطفی غذایم را می پزم برای کسانی که دوستشان دارم و چه حظی که نمی برم وقتی که تماشایشان می کنم که دستپخت مرا می خورند!
البته بد نیست بدانید که دپارتمان من سس است که هیچ کسی را سیر نمی کند !ولی تقریبا هر جا که می روم مهمانی خانم صاحب خانه می گوید: نرگس جان سس دستتو می بوسه. (آوازه را می بینید؟)
گاهی فکر می کنم که بنشینم و درباره ادبیات بنویسم اما حقیقت این است که هر چه بیشتر می خوانم کمتر میل به سخن گفتن از آن را دارم. گاهی خنده دار است. حالا انواع و اقسام تکنیک های نویسنده ها را می دانم و از خواندن آثار خوب حظ بیشتری می برم اما هر چه بیشتر می گذرد کمتر دلم می خواهد درباره اش حرف بزنم یا نظر و تحلیل شخصی ارائه دهم. دوره ای است که شاید بگذرد!
به این نتیجه رسیدم که بد نیست لا اقل تعدادی از خوانده هایم را با شما در میان بگذارم ، شاید شما هم بخوانید و لذت ببرید. فعلا هنوز این کا ر را می توانم.
:The guest
اسم داستان کوتاهی است از کامو. او را بهترین اثر کوتاه کامو می شناسند و رد پای نگاه سیاسی و فلسفی کامو مشهود است. خواندنش را بهانه ای کرده ام که بنشینم و یکبار برای همیشه اگزیستانسالیزم را بخوانم و خلاص! دیشب دومین بار بود که می خواندمش وراستش خیلی لذت بردم. نمی دانم خواندن اگزیستانسیالیزم چقدر طول خواهد کشید اما حقیقت این است که کامو در سال های هفده تا بیست سالگی نویسنده ی محبوبم بود و تاثیر ناخود آگاه فراوانی بر من داشته است. خودم را تصور می کنم که ظرف روزهای آینده کتاب هایش را دوباره خوانی می کنم و تصور این تصویر حتی از تصورشاگرد اول شدن هم فرحناک تر است!
Dumb Waiter and The Room
دو اثری هستند که تا هفته ی آینده باید برای کار کلاسی بخوانم و این یعنی اینکه یک هفته فرصت دارم تا سر از کار پینتر در آورم و فکر کردم که من که دارم می خوانم بنشینم و در این یک هفته تکلیف پینتر را هم مشخص کنم. این است که هفته ی در پیش رو را هفته ی پینتر نام نهاده ام و با توجه به شناختم از او حتما خوش می گذرد . چون در سال های بیست به بعد از اقسام ادبیات مورد علاقه ام یکی هم ادبیات ابسورد بوده است.الان هم در حال خواندن دامب ویتر هستم .
وقت خوش!
گاهی می نشینم و به این فکر می کنم که اگر امروز آن ساعتی باشد که ساعت سرخ از تپش باز می ایستد حسرت چه چیزهایی را ندارم؟
من حسرت دوست داشتن را ندارم چون تمام راه به آن فکر می کردم.
حسرت زندان نبودن را ندارم چون اگر چه اندک شمار اما خوشبخت بودم و انسان هایی بودند که در کنار من خودشان باشند و در کنارشان خودم باشم.
امروز فقط و فقط به عمق چشم های دکتر د فکر میکنم .همش خیره می شوم در نگاهش و همش به این فکر می کنم که او با این همه آگاهی انسانی اش چه باری را بر دوش می برد .با کنسری که دارد و می داند که شاید به زودی.امروز مدام به او فکر می کنم . به تنهایی اش. به تنهایی انسانی مان. به تنهایی دمی که بی حسرتی هایت را می شماری. نمی خواهم به حسرت هایم فکر کنم اما اگر حسرتی باشد همه از وجود آدم هایی ست که زندان بودند و آدم هایی که نفهمیدند.
دوستانی که از adsl استفاده می کنند اگر از سرعتش راضی اند بفرمایند.قصد گرفتن اشتراک دارم اما آنقدر نام هست که آدم نمی داند کدامش را انتخاب کند. دو شرط هم دارم
۱ـ سرعتش بالا باشد
۲ـ از این سرویس هایی نباشد که اسم هملت را هم فی لتر می کند! (فقط اگر هم رشته باشید واقعا درک می کنید که این که گفتم یعنی چه؟!!!)
حالا که خونه هستم کلی به نظرم خنده دار می یاد چون به اندازه ی کافی با یک هم کلاس خواهی بود که یک جایی از من بشنوه نژاد پرستی خیلی عقب افتادگیه وهیچ انسانی نیست و اونها دنیای خودشون رو دارن منطبق بر باورها و محیطشون!
خوشحالم از اینکه سال هاست یک مساله رو با خودم حل کردم و اون اینکه انسان موجود متناقضیه! خیلی متناقض!و هیچ قاعده ای کلی نیست و ابعاد مختلفی داره. وگرنه به خاطر همین یک جمله اون هم در حس سبکی بایدخودم رو سلف آنالایز اساسی می کردم درباره نظراتم درباره سیاهان!
الان که فکر میکنم حس من نمی تونه ریسیست بودن باشه. بچه که بودم تلوزیون ایران به رسم مبارزه با امپریالیزم فیلم های برده داری زیادی نشون می داد(بیست بار کلبه عمو تام) یادمه همون موقعا از اینکه سیاها اینقدر اجازه می دن ازشون کار بکشن کلی لجم می گرفت و ازشون شاکی بودم! نمی دونم شاید یه سلف آنالایز لازمه یا شاید خود این یه سلف آنالایزه!
سبکی تحمل ناپذیر هستی. سنگینی تحمل ناپذیر هستی. بار هستی. خوب شد سالهاست می دونم که انسان هر چه متناقض تر باشه زنده تره! بدم نمی یومد اگه همکلاسی هامم می دونستن!!!!
در جایی به نقل از نویسنده ای تذکری را میخواندم به شاگردان کلاس نویسندگی اش که: بیم ها و امید های شخصیت هایتان را بشناسید.
من این سخن را به همه ی زندگی تعمیم می دهم :ای کاش در روابطمان با انسان های دیگر در تصمیم های مان کمی بیم ها و امید های همدیگر را می شناختیم یا سعی می کردیم بشناسیم و چه بسا جهانمان انسانی تر می شد.
این روز ها علی رغم روزه بودن هر جا که می رفتم حس خوبی بود که نو بود. در مترو. در تاکسی. در صف های مختلف. نبود چیزی خیلی مطبوع بود . دیروز در یاد آوردم که هیچ کس آدامس نمی جود و خیلی خوشحال شدم. و حیف که فقط یک ماه است. با آدامس جویدن آدم ها مشکلی ندارم به خودشان مربوط است امااز اینکه در همه جا ناچار باشم شیوه های عجیب غریب آدامس خوردن آدم ها را بی آنکه درک شنوایی ام را رعایت کنند تحمل کنم ،برایم مصیبتی ست!
از تیر چوبی برق،
ذره ذره و با بدبختی خود را بالا می کشم.
پلیس در سوتش می دمد
به پایین نگاه می کنم خوب می دانم آن دایره کوچک،
چگونه با فوت در کاسه می چرخد!
به پایین نگاه می کنم
سرم گیج می رود
از این همه آدم
از این همه کیف
از این همه افاده های چرک پنهان
از این همه موایل...
و همان طور قبل از یقین خودم
آژیر رعب انگیز ماشین های آتش نشانی به صدا در آمدند
چشم به هم زدنی مرا پایین می آورند
با همان لحن که سگ های چرک را فراری می دهند
تا نیمه عمود....سرخ خون هر دو دست من است
با خود می اندیشم:تراشه ها از شما مهربان ترند!
ای کاش این همه عاقل نبودید!
و بعد
کشان کشان مرا به سمتی بردند...
اون بالا چی کار داشتی ؟پسر جان!
فقط با انگشتم به سیم ها اشاره یی کردم
و همه خندیدند!
بله ؟!
و باز همه خندیدند!
هیچ کدامشان نمی فهمید،
پری که به سیم ها چسبیده تو را به یاد من آورده است!
سر به زیر انداختم تا کسی اشک هایم را نبیند.
در نگاه دوباره،
باد تو را به سمتی نامعلوم برده بود
گفت:ده روز انفرادی با سیگار،
یا دو ماه عمومی بدون سیگار...؟
می دانستم هر چه بگویم خواهند خندید
هیچ نگفتم....
با این وجود آن ها باز خندیدند!
حسین پناهی.
ازوقتی که قرن ها پیش این شعر را برای اولین بار خواندم تا همیشه از شعرهای دائمی ذهن من یکی این است:
هیچ کدامشان نمی فهمید
پری که به سیم ها چسبیده تو را به یاد من آورده ست...
در عالم سواد به رخ کشیدن ها آن وقت ها که سنم تک رقمی بود هنوز اولین نویسنده ای که نامش را به خاطر سپردم و به موقع هم خرج می کردم ارنست همینگوی بود. از طنین نامش خوشم می آمد.
همه چیز می تواند از صدای خوش به اسم خواندن کسی آغاز شود. همه چیز. باور کنید!
بعد ها بود که بزرگ شدیم .زمان گذشت. جنگ هشت ساله تمام شد. سال ها گذشت. و حقیقت این است که سال ها باید می گذشت تا در یابم بساط ظلم با مرگ یکی دو ظالم به آن راحتی که در دنیای کودکانه مان گمان می کردیم برچیده نخواهد شد.
.مسیر دانشگاهم از جایی بود که هر از چند گاهی مجرمی را در ملا عام اعدام می کردند. هر بار که با خبر می شدم که اعدام جدیدی در راه است یا خیلی زودتر از موعد به دانشگاه می رفتم و یا اینکه کلا غیبت می کردم. هرگز نخواسته ام که مرگ ادمی را اینگونه ببینم. هرگز به هر جرمی که داشت . هیچ وقت نه در فیلم ها نه در واقعیت اعدام آدم ها را تماشا نکرده ام.
نشسته بودیم اخبار می دیدیم. بی هوا اعدام صدام را نشان می داد. جا خوردیم فقط رسیدم که با دست هایم جلو چشم خواهر زاده ام را بگیرم که این صحنه را نبیند. اما خودم دیدم. ماتم برده بود. صدام کابوس همه ی شب های کودکی ما بود.
عکس العمل همه نسبت به مرگ صدام عجیب بود:گریستن! همه نا خود آگاه گریستند.
آن لحظه یادم آمد که تا بحال اعدام ندیده ام.و بعد از آن همیشه فکر می کنم که چه بازی هایی دارد روزگار باید چرخ زمان می چرخید و می گذشت و می گذشت تا اولین اعدامی که می بینم اعدام او باشد.او و نه هیچ کس. و تو چه می دانی که چنین دیدنی چقدر نمادین است اگر آن روزها را و آن شب ها را نزیسته باشی. وحشتناک بود. اولین بار بود میدیدم که آدمی اینگونه می میرد.فکر میکردم که کافی بود صدام آدمی از این دست نبود که صدام حتی صدام می توانست انسانی بمیرد و کاش انسانی می مرد. نه اینچنین به خواری نه اینچنین به خفت. نه اینچنین به لعنت.و چه می شو د که انسانی می شود صدام؟ و چه می شد اگر که نمی شد؟
بارها از خودم پرسیده ام که مردم چرا گریستند؟ واژه صدام بیش از هر چیز چه چیز را به یاد ما می آورد؟ یاد تمام جوان هایی که می شناختیم و در جنگ از دستشان دادیم. یاد تمام زندگی هایی که تباه شد.شهر هایی که ویران شد. گل هایی که پرپر شد. خاطراتی که گم شد. کودکی هایی که بود اما در بستری از خشونت موشک باران. حتما به صدام که فکر می کرده ایم و گریسته ایم ا ز این رو بوده که می دانیم حتی با دیدن آنچه روزی آرزویمان بود قلبا خوب می دانیم که همه ی آن چیزها ، همه ی آن آدم ها ، همه ی آن خاطراتی را که با جنگ از دست داده ایم دیگر نخواهیم دید.
من آدم خوشبختی هستم که روزی مرگ کسی را دیدم که آرزوی مرگش بازی کودکانه ام بود اما نه به شعف مامان دل خوشم نه ساده دلی آن روزها را دارم.و نه در آن لحظه حتی مشعوف شدم.
امشب که مستند هایی از جنگ را می دیدم و حرف ها ی صدام را می شنیدم. فکر کردم که می شد مثل خیلی ها که قصر در می روند و با وجود همه ی جنایت هایشان در خوشی می میرند ، صدام هم اینگونه می مرد. اما ما ما مستحق دیدن مرگ او بودیم. ما باید خواری اش را می دیدیم. حق ما بود. حقی که آنقدر خوش شانس بودیم که ببینیم.
و سر انجام پر از نکبت هر تیره روانی را
که جنایت را چون مذهب حق
موعظه می فرماید
می دانم چیست...
لعنت بر آشغالریز(پدر و مادر)!!!!
