تبليغاتX
...

...

هیچ نفهمیدم باید چه کرد؟ هیچ نفهمیدم چرا اینقدر بی قانون است. نمی دانم چه کسی قرار است برای ابن همه کودکی که در شهر پراکنده اند و پای بساطشان مشق می نویسند کاری بکند. فقط از دست های خالی خودم بیزارم. این جور وقت ها دلم می خواهد همه ی کتاب هایم را بسوزانم . دوربین هایم را بشکنم و خوب که خفه شدم به همه ی آدم های پر حرف زیاده گو که از واژه های خوب زیاد استفاده می کنند با تلفظ صحیح بگویم :خفه شوید!

نفهمیدم پس باغ ما کی آباد می شود. نفهمیدم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 21:18  توسط نرگس 

...چه زیبا و غم انگیز بود این سرود! چه زیبا بود کلمه ها آنجا که می گفت مرا در گورستان قدیم به خاک بسپار! رعشه ای از سراسر بدنش گذشت . چه غم انگیز و زیبا.دلش میخواست آرام گریه کند اما نه به خاطر خودش :به خاطر کلمه ها ٬ که آنقدر زیبا  و غم انگیز مانند موسیقی بودند...

چهره مرد هنرمند در جوانی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 20:10  توسط نرگس  | 

نمی دانم حواستان بوده یا نه اخیرا در سطح شهر اینجا و آنجا چادرهایی بر پا می کنند و در آن کتاب می فروشند. فلسفه ی دقیقش را در نیافته ام و اینکه از سوی چه سازمانی حمایت می شوند اما با نگاهی که به چند فروشگاه از این دست انداخته ام دیده ام که نقطه اشتراک همه شان کتاب های گوناگون مذهبی ست که می فروشند. از آن دست کتاب های مذهبی چنان که افتد و دانید.اما یکیشان در کنار این کتاب ها کتاب قصه کودک هم می فروخت. یکیشان کاست هم می فروخت . اما عجیب ترینشان آنجا بود که در یکی از اصلی ترین میدان های شهر یکی از فروشنده های خوش ذوق لابد ٬تصمیم گرفته بود موسیقی پخش کند. از کنار کتاب های دعا رد می شدم و هر چه فکر می کردم نام این آهنگ تند مخصوص رقص را که زمانی خیلی باب بود در یاد نمی آوردم .دور که شدم ذهنم را که کاویدم تک خطی از ترانه اش به دهنم رسید که: نازی جون بیا دردت به جونم نازی همدم من....با صدای مزخرف  شهرام نامی که اگر لوس آنجلسی نبود حتما در تلویزیون دعوت داشت و خوش صدا می خواندندش!

امشب جای همه ی دوستان سبز مشغولم به خواندن چهره ی مرد هنرمند در جوانی جویس با ترجمه ی درخشان آقای بدیعی. خیلی خوش می گذرد و سری بدان بزنید بد نخواهید دید. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 21:3  توسط نرگس  | 

در بهار ذهنم را باز می گذارم و روحم را تا تا آنجا که می تواند نفس بکشد. تابستان را خیلی دوست دارم. شیفته ی رنگ رودخانه هایش هستم. مهر ها هر چه فکر می کنم هر سال باز اولین روز مدرسه را هیچ یادم نمی آید. اینکه آن وقت ها فکر کنم این ادامه ی زندگی ست هیچ از من بعید نمی تواند باشد . به هر حال نمی دانم چطور همه روز اول مدرسه شان را در یاد دارند و من نه؟!

سرما اما. سرما در هر فصلی که باشد. از همین حالا تا اوایل بها ر را نمی دانم چرا. اما دلم همیشه برای سرما تنگ می شود. حتی وقتی که سرد است. دوست دارم لحظه لحظه اش را زندگی کنم. لحظه لحظه اش را و باز دلم برایش تنگ می شود. همیشه هم دست هایم سردند. همیشه.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 19:42  توسط نرگس  | 

بدیهی ست که همه می دانستیم شهروند توقیف خواهد شد. من حتی صعه صدر جنابان را از اینکه این همه آن را تحمل کردند تحسین می کنم و به سهم خودم از یکایکشان ممنونم. من ماههاست منتظر توقیف آن هستم و حالا که این امر به وقوع  پیوسته نفسی به راحتی کشیدم. از اینکه در یافتم روح جامعه ی ایرانی ! را همچنان می شناسم.

شهروند خوب بود و بهتر از آن  خاطرات گفتگو های من و یکی از دوستانم پیرامون نوشته های آن است که هر هفته ادامه داشت با این سوال همیشگی که شهروند و خوندی؟ اون مقاله ی دکتر صنعتی یادته؟ ... خیلی از مثال هایمان پیرامون خیلی از مطالب آن بوده است.خیلی وقت های دیدگاههای آن را نپسندیده ام . بازی های سیاسی را در یافتن آسان نیست.اما  شب ها که خسته بوده ام کتاب بالینی ام بوده است. خیلی وقت ها به خیلی از نوشته هایش بارها رجوع کرده ام و فکر می کنم که به رسم نا متعارف نه چندان عمومی خودم دوستش داشته ام. من و دوستم حتما چیزی دیگر برای خواندن خواهیم یافت امروز از نگاه نو حرف می زدیم  اما شهروند هم چیزی بود آنچنان!

۰ عنوان نوشته را از خطی از نوشته ی جناب پور نجاتی در شماره پنجاه شهروند انتخاب کرده ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 21:13  توسط نرگس  | 


من از زمانی که قلب خود را گم کرده است میترسم
من از تصویر بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 20:10  توسط نرگس  | 

سلام

امروز با خرید یک دوربین من هم دیجیتالی شدم.امکان تازه و احتمال تازه و افقی تازه. اما گذر از سنت به مدرنیته نیست اصلا.

امشب نور افشانی برج میلاد بسیار زیبا بود . هوا ابری بود و پرتو های نور انگار به روی صفحه  ای خاکستری  می تابید و آسمان مرز داشت و بی نهایت نبود و بازی نور و آسمان زیبا بود. 

نوشتم که در جایی خارج از ما ثبت شده باشد. همین!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 21:42  توسط نرگس  | 

زیر درخت بود و حالا که خوب فکر می کنم برگ هایش چنار بودند و تنه اش بید. آخر می دانی آن روزها  نام درخت ها را ندانسته بودم. دلم اما  هنوز  با بید مجنون است و سپیدار را جور دیگری دوست دارم.  درخت سبز بود. فصل اما زمستان بود یا دقیق تر بگویم . ابتدای بهار . هوای آخر اسفند بود آخر های اسفند بدان شیوه ای که منم . شاید چند روزقبل از ان روزی که هفت سین را پهن می کنیم. این را از آن رو در یاد دارم که پنجره را باز کرده  بودم و به درخت نگاه می کردم این را هم  یادم است که پنجره ی خانه مان رو به خیابا ن باز می شد. نه ازآن  خیابان ها که اینجا و آنجا هست. نه. از آن کوچه باغ هایی که خلوتند و می توانی پنجره را باز کنی و فکر کنی که درخت های  آن رو برو باغ خانه تان است.اما خانه ی ما هیچ وقت باغ نداشت.خیابان بود. پرده تور بود. فرش سرخ ایرانی. همه چیز همان رنگی را داشت که عصر بارانی پاییز .بهار بود اما. این را یادم است. می دانی.بلوز و دامنم روشن بود. پنجره را باز کرده بودم و تنگ ماهی را می گذاشتم روی تاقچه اش تا سبزی را ببیند و هوایی بخورد. همان وقت بود که گفتم به تاریخ٬ امروز می شود نوروز! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 21:11  توسط نرگس  | 

در تاکسی نشسته ام و از کیف پولم کرایه تاکسی را در می آورم. صبح خنک پاییزی زیبایی ست. مثل تمام صبح های مهر وقتی پنج سال پیش بود. در کیف را نمی بندم و به عکس بچه ها نگاه می کنم. عاشقانه. خیلی عاشقانه. به عکس تک تک هم بازی هایم وقت هایی که خانه ام. چندین دقیقه طول می کشد. حساب می کنم می روم انتشارات دانشگاه باز حساب می کنم می روم بالا و در این میان است که کیف پولم را گم می کنم.

با حراست دانشگاه که در میان می گذارم می گوید پولش را رفته بدان اما خود کیف را می آورند. راستش فکر می کنم اگر آنقدر دزد باشد خوب حالیش می شود که قیمت خود کیف از ده تومن که دزدیده خیلی بیشتر است. می گویم که کارت کتابخانه ملی ام برایم مهم است . می گوید دعا کن ادم پدر و مادر داری باشد. سه هفته باید می گذشت تا در یابم هر آنکه کیف مرا دید پدر و مادر دار نبود و راستش برای اولین بار معنای همین را در یافتم.

روزی اولی که به حراست گفتم گفت هر روز به من سر بزن! روز دوم گفت تا یک هفته دیگر می آید . هر بار که از مقابل حراست رد می شدیم به همراهان چند لحظه صبر کنیدی می گفتم و قاه قاه خنده ی بچه ها بود و لبخند آقای حراست.!و در این میانه بود که معنای دراماتیک ابسورد بودن را هم در یافتم. می دانستم که آن کیف رفته است اما باز هر روز تکرارکردم و هر روز نه کیف من بود و نه پدر و مادر یابنده اش!

وقتی که گم شد به اولین چیزی که فکر کردم درک درست حس ناتمام ماندن بود. بدون آیین بود. کهنه نشد. پیر نشد. خوب در دستانم نماند. چند سال بیشتر تاریخ نداشت. جایش قرار نبود جانشینی بخرم. برای از دست دادنش قرار نداشتم.گم شد. نفهمیدم کی. ندانستم کجا. به دلخواه نبود. و هیچ چیز بدتر از گم شدن نبود. نیست. یکباره ترتیبی پاره می شود. عین کارتن های کودکی زیر پای آنچه بود خالی می شودو ...

 آن خط و واخط هایی را که پشت عکس امین بودماهی هستند .  صدای  آن رودی را که امین چهار ساله پشت عکس شش در چارش پیش از آنکه آن را برایم هدیه بفرستدکشیده است هنوز در گوشم دارم.آن ماهی را اما آن ماهی ها را اما گم کرده ام. گم شدند. می فهمی؟ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 20:44  توسط نرگس  | 

هر چه جستجو می کنم آن عکس معروف و تکان دهنده را از شیر های دستشویی در امریکا پیدا نمی کنم که در اینجا بگذارم. آنجا که سیاهان حق استفاده از آن چیزی را که خاص سفید پوستان است  ندارند. یادم نمی آید اسم اولین سیاهپوستی را که در امریکا رفت دانشگاه یا دکترا گرفت یا در اتوبوس جایش رابه سفیدپوستی نداد . اما عجالتا نام اولین پرزیدنت سیاه امریکا اوباماست. و جای آن عکس حالا اینجا بود!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 18:41  توسط نرگس  | 

...دلم می خواست دست مرگ رااز دامن امید ما کوتاه می کردند.

...نمی گویم پرستوی زمان را در قفس می کرد

نمی گویم به هر کس عمر و بخت جاودان می داد

نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد

همین ده روز هستی را

                                 امان می داد!...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 13:6  توسط نرگس  | 

دیده ام بسیار کسانی را که گفته اند شیفته ی بارانند اما هیچ وقت  نفهمیدم چرا سلامشان به باران گشودن چترهاست...
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 21:41  توسط نرگس  | 

امروز پس ‌ازنمی دانم چند سال شروع کردم به صدای بلند فروغ خواندن.حتما تغییر کرده ام .همیشه می دانسته ام که روزی خواهم نشست و او را بلند خواهم خواند اما زود بود یا شاید من دیر شده ام. یا شاید فاتح شده ام.یا شاید هستی زمین آلوده تراست. اما من سردم نیست. هیچ سردم نیست ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 18:42  توسط نرگس  | 

دلم کیک کشمشی می خواهد!

هیچ برداشت پست مدرن و مدرن و غیر مدرن نفرمایید!

این عبارت عین همین عبارت است. یک خواست کوچک انسانی!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 20:13  توسط نرگس  | 

و ببر همیشه غرورش را در آیینه احساس تو می آراید...
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 14:59  توسط نرگس  | 

شب های تار نم نم باران که نیست کار...
+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 22:3  توسط نرگس  | 

:( به کوهها نگاه می کنم). تو راست می گفتی. نگاه کردن  به کوهها خیلی بهتر از بودن با آدم هاست. هر چقدر آدم ها زندان تواند طبیعت رهایی بخشه!

ـــ تازه مثل ما بر زمین سنگینی  نمی کنن!

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 13:9  توسط نرگس  | 

هیچ توفانی به پراکندن برگ های غایبشان قادر نیست من این را می گویم و وارد قبرستان می شوم(جاذبه ای بیست و پنج دقیقه از شهر آیوا)از لا بلای ستونهای قهوه ای و درگاههای تودرتو می گذرم هیچکس جلو مرا نمی گیرد که بپرسد کیستم و با چه کسانی کار دارم بیماری هر چه بود یک آغوش یک مهندس سد یک لوح گوری و دسته گلی به یادگار نگذاشت پس من بی نامی را لمس می کنم هوا را رنگ های غروب و قامت های بلند مرگ را تا ثابت کنم که دیگر هیچکدام منظره نیستند (همیشه عاجز بودم که بگویم در برابر یک منظره چه احساس می کنم)بازوانم ادامه ی پاهایم در قیامهای بیهوده شان بر گرد تنه های خاموش درختان می پیچند درختان با چشم های آبی سبز قهوه ای شان به من خیره می شوند بازوانم حس پیچکها را دارند آیا همیشه حس پیچک ها را داشته اند آیا مادرم که دلگیر است که ماهی یک بار هم نامه نمی نویسم تعجب خواهد کرد اگربداندبازوانم پیچک آفریده شده اند

خانم صاحب خانه در اتومبیلش در جاده انتظار مرا می کشد و غر می زند که این درختان به درد الوار هم نمی خورند

من می دانم دیرگاهی است در اینجا مانده ام اما آیا از کسی تقاضای تسلیتی هم کرده بودم

طاهره صفارزاده

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 10:38  توسط نرگس  | 

حتی کلاغ باغ تو بودن چه خوب بود...

دلم می خواست تمام شفافیت تمام شعر های خوب را می زیستم. تمام شفافیت تما م شعر های خوب را...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 22:45  توسط نرگس  | 

و خوب می دانم که هیچ ماهی هرگز هزار و یک گره رودخانه رانگشود...
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 20:17  توسط نرگس  | 

...زندگی خود خواب دیدن است. خواب دیدنی که گاهی آنقدر رنج آور ٬ دردناک و واقعی ست انگارکه بیداری!...
+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 16:21  توسط نرگس  | 

داشتم به این فکر می کردم که اگر ابزارهای هنری نبود. دوربین و بوم و رنگ و کاغذ و قلم و تیشه و سنگ و گل و خشت و ... آدم هایی که هنرمند می خوانیمشان حتما دیوانه می شدند. اکثر آدم ها سطح متوسطی دارند . یعنی همه ی آدم ها در مواردی متوسط محسوب می شوند. بعد اگر ابزار نبود آن آدمی که در زمینه ای  متوسط نیست و در فضایی متوسط گیر افتاده است چگونه حرف هایش را می زد آنچنان  که از طرفی به دیوانگی و پرحرفی و مزخرف گویی متهمش نکنند  و از طرفی آنقدر حرف هایش در ذهنش تلنبار نشود که از فرط نگفتن  دق بکند!

پی نوشت :

کل مطلب را که می نویسم با خودم می گویم حتی ابزار هم که هست٬ خلق هم که هست باز آخرش هنرمندها دیوانه نیستند مگر؟ خوب بعد به این می رسم که البته که دیوانه اند با این تفاوت که :

تو خلق بکنی و دیوانه بخوانندت بهتر است؟ یا دق بکنی و دیوانه بخوانندت؟

البته که دیوانگی دیوانگی ست!

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 16:14  توسط نرگس  | 

 

خوشحال می شوم اگراین نوشته  هیوا مسیح را بخوانید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 10:16  توسط نرگس  | 

پسری بود کلاس اولی ٬ هر چه به او گفتند بگو الف ! نگفت که نگفت. علت را که جویا شدند ٬ جواب داد: کافی ست بگویم الف ٬ ولم که نمی کنید آنوقت تا ته الفبا را باید بروم. خیالتان راحت ٬ من از آنها هستم که الفبا را تا جیم بیشتر به ترتیب نمی روند! خوش باشید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 21:44  توسط نرگس  | 

...به دانشگاه می رسم و در ده دقیقه ای که تا شروع کلاس مانده می روم مسجد که نماز بخوانم. مسجد خیلی شلوغ است و بچه ها اینجا و آنجا نماز می خوانند. صدای قرانی که پخش می کند آنقدر بلند است  که هر چقدر سعی می کنم نمی توانم بر کلمات نماز تمرکز کنم. ذهنم را جمع می کند و نمی شود. تصمیم می گیرم بروم و به مسئول مسجد تذکر بدهم . در راه چشمم می افتد به خانمی که دانشجو نیست. می پرسم که آیا سمتی در مسجد دارد؟ که جواب مثبت است. می گویم که : می شود لطفا قران را با صدای آرام تری پخش کنید؟ _ چرا؟ : چون صدایش آنقدر بلند است که نمی شود بر نماز تمرکز کرد. خیلی خشن نگاهم می کند. من .آنجا در مسجدی به آن زیبایی با آینه کاری هایش با خوش سلیقگی ها عیان سازنده اش ، با پوشش کامل اسلامی ، بدون آرایش ایستاده ام و آن زن چنان نگاهم می کند که انگار زمین مسجد شکافته است و آخرین برند کفار در هیئت من روبرویش سر در آورده است. می گوید که _ قران واجب است. می گویم که : نماز واجب است و من در وقت کمی که دارم آمده ام اینجا تا نماز واجبم را بخوانم.  می گوید که _ قران هم واجب است . می گویم که : نماز واجب تر است . همچنان که دارم بند کتانی هایم را می  بندم می بینم که کسی بالای سرم ایستاده است. همان زن است و به من نگاه می کند. بهش نگاه می کنم و در دل می گویم : حراست عزیز خوب بخاطر بسپار شاید در فرم استخدامی ام به کارت بیاید!

از مسجد که بیرون می آیم روبروی در دو خانم ایستاده اند و به سمتی اشاره می کنند و می گویند که بیا از دور فاتحه بخوانیم. خوب که نگاه می کنم می بینم که پرچم ایران است و عکس شهیدی. ازشان می پرسم که اینجا کسی دفن است و می گویند که پنج شهید گمنام. در یک آن قلبم می ایستد و چشم هایم می سوزد. از آخرین باری که به مزار شهدا رفته ام سال ها  گذشته است. بیشتر از ده سال. و بعد دیگر نه خواسته ام و نه توانسته ام که بروم. برای ما  که جنگ را با همه ی عواقبش با پوست و خون احساس کرده ایم حرمتی که این آدم ها دارند هنوز همان قدر است که همیشه.نامشان برای ما هنوز نه قدیمی ست و نه آلوده شده است به بازی های بازی پیشگان از هر رنگ و بو. برای من هنوز آنقدر حرمت دارند که بعد از سال ها مزار شهیدی قلبم را بایستاند. روحم را جا کن کند. سرم را بر می گردانم و تادر دانشکده مان  فقط دعا می کنم که اشک هایم نریزند.  می رسم به دانشکده  . می روم بالا. و فکر می کنم  در این سال ها که اینجا هستم  حتما برایشان خواهری می کنم . به احترام خواهری یا مادری که سال هاست چشم انتظار جوانی ست  که رفت و هر گز نیامد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 18:32  توسط نرگس  | 

...از مترو بیرون می زنم و مسافتی را تا ایستاه تاکسی دانشگاه طی می کنم. سوار ون که می شوم در صف منتظرین تاکسی  چیزی می بینم که از تعجب شاخ در می آورم. یک چیز رااز همین الان مشخص کنیم: با دوستانم به این نتیجه رسیده ایم که اگر کانال های فشن تی وی  به دنبال مدل مرد  حی و حاضر و آماده می گردند بد نیست سری به دانشگاه ما و البته دانشگاههای دیگر بزنند  و حتی بی صرف هزینه ی گریم پولی در بیاورند(توجه کنید که گفتم مدل مرد و نه زن!). این را گفتم که بدانید از نظر  فشن  چشممان پر است(یا با سادگی خودمان فکر می کنیم که چشممان پر است!!!!) !

تا آنجاگفته بودیم  که از تعجب شاخ در آورده بودم. در صف دانشجوها پسری ایستاده بود که از دکمه های پیراهنش فقط  دو تا و نصفیش بسته بود و در زمینه ی کاملا سیاه دو گردن بند آویخته بود که یکیش غلاده ای بود و یکیش زنجیر بلند تری داشت. راستش این فشن!!! را تا حال ندیده بودیم. دست بر قضا دو دانشجوی پسر دیگر پشت سرمان نشسته بودند و شرح مکاشفات می دادند. اصل مطلب را بنویسم و آن اینکه می خواستند تا آخر ترم به قول خودشان نصف بیشتر واحدهایشان را جیم فنگ شوند و دودره بازی در بیاورند!وامروز  هم که می رفتند دانشگاه نمی خواستند سر هیچ کدام از کلاس ها حاضر شوند. (خوب چمن دانشگاه و سلف دانشگاه و فشن های مونث و مذکردانشگاه و خیلی از امکانات دیگر دانشگاه که حتما هست و من ازشان بی خبرم   باید به یک دردی بخورد یا نه؟!!!آنها بروند کلاس خیلی چیزها هدر می رود و اصراف هم که گناه است !) سر اذان هم کلی صلوات های غرا فرستادند و بدین ترتیب نرگس با سلام و صلوات ! به دانشگاه رسید!...
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 17:46  توسط نرگس  | 

در مترو نشسته ام و جین آستین می خوانم به زبان اصلی. رمان  هایش اذیتم نمی کنند و گزینه ی خوبی ست برای هر فصل را چند بار خواندن و شنیدن و درگیر نشدن و واژه و ساختار زبان را آموختن. دو خانم کنار من نشسته اند و یکی شان خیلی محجبه است و دیگری بیشتر حرف می زند و کلا حرف می زنند. دختر خانمی هم آن رو برو نشسته و درس میخواند. در این اثنا یکهو زنی با سرو شکلی بسیار شبیه کولی ها می آید و می گوید که طلاق گرفته است و لطفا ازش دستمال کاغذی بخریم که  ثواب دارد. دخترش هم کنارش ایستاده و می نشیند کنار آن دختری که درس می خواند و هی می گوید: ایشالله کنکور قبول شی! دختر می گوید که قبول شده ام. _ ایشالله خوشبخت شی و دختر به زحمت او را از سر خود باز میکند  و می روند.

 

در مترو نشسته بودم که دو خانم آمدند و کنار من نشستند. و از همان  دم که نشستند... راستش اول که نشستند یکی شان آنقدر جثه ی بزرگی داشت که دم نشستن لبه ی کیفش از زیر چادرش فرو رفت در تن من و هر چقدر خودم را عقب کشیدم تیزی اش رهایم نمی کرد که آخرش ازش خواهش کردم آن را بر دارد. اما حجم جثه اش تا آخر راه بر من بود. درباره ی خدا حرف می زنند. خیلی زیبا

_چطور می شود درکش کرد؟ چطور می شود او را دید؟ چطور می شود به آن درجه از ایمان رسید که او رخ نشان دهد؟

: اینطورها نیست. تا خودش نخواهد نمی شود. باید او بخواهد و آن وقت خودرا به آن کس که بخواهد نشان می دهد

به همین ترتیب از این دست حرف می زدند. یکی دو ایستگاه بیشتر به مقصد نمانده بود .

_ می دونی! دلم می خواست یک روز می خوابیدم و بیدار که می شدم می دیدم که آن نام های عظیم الشان خدایی بر من ظهور کرده بود. آنقدر که به هر جا نگاه که می کردم می دیدمشان. حضور حی و حاضرش را. می دانی چقدر آن اسم ها بزرگند...

من نگاهم به آستین است و گوشم به صدای زن ها. بعضی حرف هایشان تفکر انگیزند. مادی نبودنی که در تک تک واژه هایشان هست و می بینم که آنها که سنی هم ازشان گذشته چیزی در کلامشان هست ، خواستی که فرم خاصی دارد . ابعادی که  انتزاعی اند و البته به نوعی هستند و نیستند. یا چیزی در این مایه ها.

من نگاهم به آستین  است و گوشم به زنها که  به صدایی سرم را بر می گردانم: _ من طلاق دادم  تو رو خدا بخرید و یکهو قهقهه دو زنی که کنارم نشسته اند بلند می شود. زن  چند لحظه پرسان و مبهوت  به آنها نگاه می کند و می رود دخترش اما گیر داده به خانمی که رو بروی من نشسته است. او هم می رود . آنها اما همچنان می خندند  و می گویند که : _ اینها وضعشا ن از ما بهتر است و چقدر گیرند . و باز به صدای بلند می خندند.و باز می خندند. بعد  از شیوه ی پخت ترشی مخلوط حرف می زنند و اینکه گرسنه اند و گرسنه اند . حس می کنم که یکی گلویم را فشار می دهد. حس می کنم که جثه ی آن زن چه سنگینی پوکی دارد. خودم را جمع می کنم و از کنارشان چنان به شتاب بر می خیزم و دور می شوم که خدا می داند...

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 8:24  توسط نرگس  |