نفهمیدم پس باغ ما کی آباد می شود. نفهمیدم!
چهره مرد هنرمند در جوانی.
امشب جای همه ی دوستان سبز مشغولم به خواندن چهره ی مرد هنرمند در جوانی جویس با ترجمه ی درخشان آقای بدیعی. خیلی خوش می گذرد و سری بدان بزنید بد نخواهید دید.
سرما اما. سرما در هر فصلی که باشد. از همین حالا تا اوایل بها ر را نمی دانم چرا. اما دلم همیشه برای سرما تنگ می شود. حتی وقتی که سرد است. دوست دارم لحظه لحظه اش را زندگی کنم. لحظه لحظه اش را و باز دلم برایش تنگ می شود. همیشه هم دست هایم سردند. همیشه.
شهروند خوب بود و بهتر از آن خاطرات گفتگو های من و یکی از دوستانم پیرامون نوشته های آن است که هر هفته ادامه داشت با این سوال همیشگی که شهروند و خوندی؟ اون مقاله ی دکتر صنعتی یادته؟ ... خیلی از مثال هایمان پیرامون خیلی از مطالب آن بوده است.خیلی وقت های دیدگاههای آن را نپسندیده ام . بازی های سیاسی را در یافتن آسان نیست.اما شب ها که خسته بوده ام کتاب بالینی ام بوده است. خیلی وقت ها به خیلی از نوشته هایش بارها رجوع کرده ام و فکر می کنم که به رسم نا متعارف نه چندان عمومی خودم دوستش داشته ام. من و دوستم حتما چیزی دیگر برای خواندن خواهیم یافت امروز از نگاه نو حرف می زدیم اما شهروند هم چیزی بود آنچنان!
۰ عنوان نوشته را از خطی از نوشته ی جناب پور نجاتی در شماره پنجاه شهروند انتخاب کرده ام.
من از تصویر بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست می دارد تنها هستم
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و فکر میکنم...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود.
امروز با خرید یک دوربین من هم دیجیتالی شدم.امکان تازه و احتمال تازه و افقی تازه. اما گذر از سنت به مدرنیته نیست اصلا.
امشب نور افشانی برج میلاد بسیار زیبا بود . هوا ابری بود و پرتو های نور انگار به روی صفحه ای خاکستری می تابید و آسمان مرز داشت و بی نهایت نبود و بازی نور و آسمان زیبا بود.
نوشتم که در جایی خارج از ما ثبت شده باشد. همین!
با حراست دانشگاه که در میان می گذارم می گوید پولش را رفته بدان اما خود کیف را می آورند. راستش فکر می کنم اگر آنقدر دزد باشد خوب حالیش می شود که قیمت خود کیف از ده تومن که دزدیده خیلی بیشتر است. می گویم که کارت کتابخانه ملی ام برایم مهم است . می گوید دعا کن ادم پدر و مادر داری باشد. سه هفته باید می گذشت تا در یابم هر آنکه کیف مرا دید پدر و مادر دار نبود و راستش برای اولین بار معنای همین را در یافتم.
روزی اولی که به حراست گفتم گفت هر روز به من سر بزن! روز دوم گفت تا یک هفته دیگر می آید . هر بار که از مقابل حراست رد می شدیم به همراهان چند لحظه صبر کنیدی می گفتم و قاه قاه خنده ی بچه ها بود و لبخند آقای حراست.!و در این میانه بود که معنای دراماتیک ابسورد بودن را هم در یافتم. می دانستم که آن کیف رفته است اما باز هر روز تکرارکردم و هر روز نه کیف من بود و نه پدر و مادر یابنده اش!
وقتی که گم شد به اولین چیزی که فکر کردم درک درست حس ناتمام ماندن بود. بدون آیین بود. کهنه نشد. پیر نشد. خوب در دستانم نماند. چند سال بیشتر تاریخ نداشت. جایش قرار نبود جانشینی بخرم. برای از دست دادنش قرار نداشتم.گم شد. نفهمیدم کی. ندانستم کجا. به دلخواه نبود. و هیچ چیز بدتر از گم شدن نبود. نیست. یکباره ترتیبی پاره می شود. عین کارتن های کودکی زیر پای آنچه بود خالی می شودو ...
آن خط و واخط هایی را که پشت عکس امین بودماهی هستند . صدای آن رودی را که امین چهار ساله پشت عکس شش در چارش پیش از آنکه آن را برایم هدیه بفرستدکشیده است هنوز در گوشم دارم.آن ماهی را اما آن ماهی ها را اما گم کرده ام. گم شدند. می فهمی؟
...نمی گویم پرستوی زمان را در قفس می کرد
نمی گویم به هر کس عمر و بخت جاودان می داد
نمی گویم به هر کس عیش و نوش رایگان می داد
همین ده روز هستی را
امان می داد!...
هیچ برداشت پست مدرن و مدرن و غیر مدرن نفرمایید!
این عبارت عین همین عبارت است. یک خواست کوچک انسانی!
ـــ تازه مثل ما بر زمین سنگینی نمی کنن!
خانم صاحب خانه در اتومبیلش در جاده انتظار مرا می کشد و غر می زند که این درختان به درد الوار هم نمی خورند
من می دانم دیرگاهی است در اینجا مانده ام اما آیا از کسی تقاضای تسلیتی هم کرده بودم
طاهره صفارزاده
دلم می خواست تمام شفافیت تمام شعر های خوب را می زیستم. تمام شفافیت تما م شعر های خوب را...
پی نوشت :
کل مطلب را که می نویسم با خودم می گویم حتی ابزار هم که هست٬ خلق هم که هست باز آخرش هنرمندها دیوانه نیستند مگر؟ خوب بعد به این می رسم که البته که دیوانه اند با این تفاوت که :
تو خلق بکنی و دیوانه بخوانندت بهتر است؟ یا دق بکنی و دیوانه بخوانندت؟
البته که دیوانگی دیوانگی ست!
خوشحال می شوم اگراین نوشته هیوا مسیح را بخوانید!
از مسجد که بیرون می آیم روبروی در دو خانم ایستاده اند و به سمتی اشاره می کنند و می گویند که بیا از دور فاتحه بخوانیم. خوب که نگاه می کنم می بینم که پرچم ایران است و عکس شهیدی. ازشان می پرسم که اینجا کسی دفن است و می گویند که پنج شهید گمنام. در یک آن قلبم می ایستد و چشم هایم می سوزد. از آخرین باری که به مزار شهدا رفته ام سال ها گذشته است. بیشتر از ده سال. و بعد دیگر نه خواسته ام و نه توانسته ام که بروم. برای ما که جنگ را با همه ی عواقبش با پوست و خون احساس کرده ایم حرمتی که این آدم ها دارند هنوز همان قدر است که همیشه.نامشان برای ما هنوز نه قدیمی ست و نه آلوده شده است به بازی های بازی پیشگان از هر رنگ و بو. برای من هنوز آنقدر حرمت دارند که بعد از سال ها مزار شهیدی قلبم را بایستاند. روحم را جا کن کند. سرم را بر می گردانم و تادر دانشکده مان فقط دعا می کنم که اشک هایم نریزند. می رسم به دانشکده . می روم بالا. و فکر می کنم در این سال ها که اینجا هستم حتما برایشان خواهری می کنم . به احترام خواهری یا مادری که سال هاست چشم انتظار جوانی ست که رفت و هر گز نیامد...
در مترو نشسته بودم که دو خانم آمدند و کنار من نشستند. و از همان دم که نشستند... راستش اول که نشستند یکی شان آنقدر جثه ی بزرگی داشت که دم نشستن لبه ی کیفش از زیر چادرش فرو رفت در تن من و هر چقدر خودم را عقب کشیدم تیزی اش رهایم نمی کرد که آخرش ازش خواهش کردم آن را بر دارد. اما حجم جثه اش تا آخر راه بر من بود. درباره ی خدا حرف می زنند. خیلی زیبا
_چطور می شود درکش کرد؟ چطور می شود او را دید؟ چطور می شود به آن درجه از ایمان رسید که او رخ نشان دهد؟
: اینطورها نیست. تا خودش نخواهد نمی شود. باید او بخواهد و آن وقت خودرا به آن کس که بخواهد نشان می دهد
به همین ترتیب از این دست حرف می زدند. یکی دو ایستگاه بیشتر به مقصد نمانده بود .
_ می دونی! دلم می خواست یک روز می خوابیدم و بیدار که می شدم می دیدم که آن نام های عظیم الشان خدایی بر من ظهور کرده بود. آنقدر که به هر جا نگاه که می کردم می دیدمشان. حضور حی و حاضرش را. می دانی چقدر آن اسم ها بزرگند...
من نگاهم به آستین است و گوشم به صدای زن ها. بعضی حرف هایشان تفکر انگیزند. مادی نبودنی که در تک تک واژه هایشان هست و می بینم که آنها که سنی هم ازشان گذشته چیزی در کلامشان هست ، خواستی که فرم خاصی دارد . ابعادی که انتزاعی اند و البته به نوعی هستند و نیستند. یا چیزی در این مایه ها.
من نگاهم به آستین است و گوشم به زنها که به صدایی سرم را بر می گردانم: _ من طلاق دادم تو رو خدا بخرید و یکهو قهقهه دو زنی که کنارم نشسته اند بلند می شود. زن چند لحظه پرسان و مبهوت به آنها نگاه می کند و می رود دخترش اما گیر داده به خانمی که رو بروی من نشسته است. او هم می رود . آنها اما همچنان می خندند و می گویند که : _ اینها وضعشا ن از ما بهتر است و چقدر گیرند . و باز به صدای بلند می خندند.و باز می خندند. بعد از شیوه ی پخت ترشی مخلوط حرف می زنند و اینکه گرسنه اند و گرسنه اند . حس می کنم که یکی گلویم را فشار می دهد. حس می کنم که جثه ی آن زن چه سنگینی پوکی دارد. خودم را جمع می کنم و از کنارشان چنان به شتاب بر می خیزم و دور می شوم که خدا می داند...
