تبليغاتX
...

...

در تاریک ترین شب ها

طولانی ترین شب ها

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 20:38  توسط نرگس  | 

 

تصمیم می گیرم به خانه زنگ بزنم و حال و احوالی بپرسم. این روزها همه خانه اند جز من و البته خواهرم.یادم می آید که خواهر گلم که رزیدنت است چقدر ممکن است امروز خسته باشد و در این حین که منتظرم کسی گوشی را بر دارد به این فکر می کنم که حالا هم حتما کشیک است والان بعد از این بهش زنگی می زنم که هم خستگی از تنش در برود هم حس تنهایی نکند! بعد گوشی را که بر می دارند می بینم که همین خواهر گلمان است که خانه است و خیلی هم خوش است و زود هم دست به سرم می کند چون همه ی افراد خانواده دم در منتظرند و همه دارند می روند به دامان طبیعت ناهار بخورند و آخرش اضافه می کند "حالا شب که برگشتیم خودم به تو زنگ می زنم" من هم اینور دلم برای خودم کمی تا قسمتی می سوزد این می شود که تصمیم می گیرم از خودم پذیرایی کنم و با اینکه قصد خوردن ناهار نداشته ام (تازه صبحانه خورده ام) می روم ناهار درست کنم که می شود این و فکر می کنم بد نیست در تاریخ ثبتش کنم که باز می شود این! 

و وای به حال کسی که به ناهار امروز نگاه کند و بگوید : تخم مرغ آب پز!!!!

 غذای اصلی هویج رنده شده ی تفت داده شده بود . حالا با چی تفتش داده ام کاملا فرمولی خانوادگی ست که نسل به نسل قرار است بعد از خودم دست به دست شود. بقیه چیزها هم مخلفاتش!

می دانم که فکر می کنید چقدر هنرمندم !!!!!!! خواهش می کنم. شرمنده نفرمایید!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 14:38  توسط نرگس  | 

سال ها پیش در فصل بهار بلبلی بود که هر روز راس ساعت هشت صبح می آمد می نشست لبه ی آینه ی ماشینمان و همین طور که به خودش نگاه می کرد آواز می خواند. خلی زیبا و رعنا هم بود صاف و کشیده می ایستاد و به خودش نگاه می کرد. و ما هم همیشه هر روز منتظرش بودیم. جز اینکه دیگر شیشه ی ماشین را هم پایین می کشیدیم تا او راحت تر باشد و خوش تر بایستد. بعد ها زمان گذشت و او یک روز نیامد.و روزهای بعد هم...

نمی دانم بلبل های دیگری هم اینگونه زیستند یا نه اما به نظر من او از آن معدود بلبلانی بود که می دانست همه چیز از خود او و در خود اوست. هی سرش را تکان می داد و می خواند و هی به گلویش نگا ه می کرد...

همیشه او را دوست داشته ام. حالا هم که به صدای بلبل سرو حیاطمان گوش می کنم و برای همه ی بلبلی در هر جا آینه را آرزو می کنم...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 12:55  توسط نرگس  | 

امروز نشسته بودم و زمانم را جمع بندی می زدم که چه بخوانم و چطور بخوانم تا امتحان های خوبی را پشت سر بگذارم.بیست و چند روز قبل تر! تصور کنید!

شاهکارهای فراوانی دارم.

شب امتحان فرانسه یک هیچی نخوانده بودم و سه واحد بود با خودم فکر کردم که نرگس ازت خواهش می کنم و این حرفها. در تاریخ زندگی ام سابقه ندارد چهار ساعت بیشتر پشت سر هم  درس بخوانم که تازه خاطره ی محوی ست اما آن شب ده ساعت درس خواندم. قشنگ یادم است که جمعه روزی بود. از روزهایی ست که در زندگی ام البته که تکرار نشد اما خوب فرانسه را با اجازه ی همه بیست شدیم. سه واحد فکر کنید!

درس خواندن همیشه برایم در درس های تخصصی امری کاملا تفریحی ست. من واقعا بهم خوش می گذرد. خیلی خوش. این است که برای یک سخنرانی بیست دقیقه ای در درس ترجمه ادبی چند عدد کتاب خواندم و چندین ساعت کار . بعد شب امتحان یادم افتاد که هیچ به جزوه ها و کتاب استاد نظری از سر کنجکاوی هم نینداخته ام. شب ساعت یک حس کردم که پای آبرو در میان است و نرگس ازت خواهش می کنم. خوب البته بالاترین نمره را آوردم. هجده و نیم. نه اینکه با بیست بسنجیدش چیز کمی باشد. تصور کنید بخشی از امتحان یک عدد ترجمه از شعری بود آنسین!

امسال اما فرق می کند. بیست روز قبل از امتحان می نشینم و درس می خوانم.

...و دیگر اینکه  نرگس!ازت خواهش می کنم!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 12:33  توسط نرگس  | 

نقاشی های مداد قرمز.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 23:40  توسط نرگس  | 

پاییز امسال همان پاییزی بود که باید می گذشت تا من خرمالو را فهمیده باشم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 22:35  توسط نرگس  | 

ببینید٬آن پیرمرد نرفته بود. هنوز درهمان خانه ساکن است. دیدمش!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 16:57  توسط نرگس  | 

باید امشب بروم

مرد آن شهر اساطیر نداشت

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود

...هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت

و شبی از شب ها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟

باید امشب بروم

باید امشب چمدانی که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جادارد بربندم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند

یک نفر باز صدا زد: سهراب

کفش هایم کو؟

 

به این فکر می کردم که من چقدر رفته ام. از همه جا. از همه کس. از خودم گاهی. یادم نمی آید. جایی در یادداشت هایم نوشته ام: و هاجروا٬ یک لحظه این کلمه را در قرآن به خاطر آوردم و اینکه  باید از هر چه که می توان هجرت کرد. اینکه دوباره بخواهی برگردی یا نه باز هجرتی دیگر است . از آدم ها که می روم به خیلی ها بر نگشتم. نمی خواستم. جاهایی بود که برگشتم اما آنها مرا نمی شناختند. جاهایی من آنها را نمی شناختم. رفته بودم و راستش وقتی که بروی رفته ای. خیلی ها را یادم نمی آید آخرین بار کجا و کی دیده ام. آنها هم مرا یادشان نیست. ساهاست در خاطره ی تازه ی  هیچ کسی نیستم و اگر هستم خاطره ای کهنه ام. خودم را آموزاندم که آنقدر ها در ذهن کسی نمانم. بعد یک روز دیدم که دیگران هم به این نماندن من خو گرفته اند. نمی دانم خوب بود یا نه. فقط می دانم همیشه به دنبال کفش هایم گشته ام...

نخواستم در شهری بدون اسطوره در شهری بدون انگور زندگی کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 22:44  توسط نرگس  | 

امروز به این فکر می کردم که زمستان شده و من هنوز کاپشنم را حتی به خشکشویی نداده ام. مانتو تابستانه می پوشم. پالتو را درک نمی کنم و مدام از خود می پرسم اگر با این پالتو گرمشان شود چه می کنند؟ مردم اما بیشتر در خودشان می پیچند. همش فکر می کنم که نکند غافلگیر شده باشم. من رسما فرهنگ لباس گرم برای  سرما را ندارم. جالبیش این است که بیشتر از آن فرهنگ گرما را هم ندارم. درک نمی کنم چرا باید پول خرج خرید لباس گرم کنم. دستکش ندارم. شال گردن ندارم. اصلا به ذهنم نرسیده که شاید لازم باشند. این روزها هم که کمی به خریدشان فکر می کنم بیشتر برای این است که آنها را با کوله پشتی ام ست کنم! شبها هنوز پنجره ی اتاقم را باز می گذارم تا جران هوا را حس کنم. امروز فقط برای شاعرانه تر کردن فضا و اینکه سرخی هیتر را دوست دارم آن را روشن کرده ام. و البته گرمی مطبوعی ست. اما واقعا از سرما نمی ترسم. ازش لذت می برم. خیلی زیاد.

 همیشه هم فکر می کنم من کم کم پیر می شوم. کم کم سردم می شود. کم کم پالتو می پوشم. کم کم از سرما گریزانم.کم کم زمان می گذرد و به خاطر همه ی این تغییر های که اتفاق می افتد پیر شدن را هم بیشتر درک می کنم. نمی دانم آیا ازش لذت هم می برم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 20:42  توسط نرگس  | 

من در غرب تهران زندگی می کنم و سمت ما که هنوز برف نیامده درست و حسابی . دارم از غصه می میرم!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 20:19  توسط نرگس  | 

 

 سالهاست سعی می کنم آدم ها رو به نام نخوانم و خوشبختانه اونقدر آقا و خانم دکتر می شناسم که نیازی به خرج کردن اسم و فامیل نباشه. حتی استادامو فقط آقای دکتر صدا می کنم در صورتیکه خودم به واژه استاد اعتقاد دارم. یهو یادم اومد آدم های کمی رو به نام کوچک صدا می کنم که خیلیاش عادت قدیمیه تا خواست این روزهام و عجیبش این که هیچ ناراحت نشدم.

باورم نمی شه من اون آدمیم  زمانی از اعتقادات راسخم این بود که اگر آدم ها یاد بگیرند هم رو با نام کوچک بخوانند دنیا به صلح نزدیک تر می شود. الان می بینم از اون حرف ها بود. می دونم چرا بهش اعتقاد داشتم. هنوزم منطقیه ٬ اما می دونین بقیه اعتقاد نداشتن. می دونین چی می گم؟ دیگران باور نداشتن.الان فقط صدا مهمه. صدا. نام من هم خوش آهنگه. خوش آهنگ.

 

نوشته اصلا قرار نبود این باشه. می خواستم بگم فقط می شه با اعتقاد کس دیگه ای رو به نام صدا کرد.با ایمان. و همیشه هم فاصله ای هست!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 15:54  توسط نرگس  | 

برف نو برف نو سلام ! سلام!

بنشین!

خوش نشسته ای بر بام...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 13:28  توسط نرگس  | 

همیشه فکر می کنم خیلی تهرانی ها اسیر بازی هستند که نمی دانم درونش چه خبراست که اینقدر تابش می دهند اما از بیرون که نگاه می کنم خنده دار است. آن هم داستان افراطی بالای شهر و پایین شهر است!

در مدتی که اینجا زیسته ام دوستانی داشته ام که از نیاوران جایشان را عوض کرده اند چون به نظرشان پایین بوده و کسانی که بچه ی سه راه آذری به آن ور بوده اند . حرف های هر دو دسته را هم در این باب شنیده ام  خیلی حرف ها از تبعیض و اینها بیراه نیست اما هر چیز حدی دارد. کلا نقش  جغرافیادر بالا بردن یا پایین آوردن اعتماد به نفس  در این شهر زیادی پر رنگ است. خوب البته من فکر می کنم این بازی آن هاست و خوشبختانه آنقدر در جاهای مختلف زیسته ام که بدانم آنقدر ها هم مهم نیست و باز خوشبختانه هیچ آدم ناسیونالیست حتی از نوع غیر افراطی اش هم نیستم و درگیرش هم نمی شوم.

 اما آنچه که در هر جایی برایم مهم بوده این بوده که درختانش متنوع باشندو چهار فصل باشد و هم کوه داشته باشد هم رودخانه. برف هم ببارد باران هم همینطور پاییزش هم خیلی فتوژنیک باشد. آخرش هم در چنین جایی رحل اقامت خواهم افکند اگر اساسا رحل اقامت بیفکنم!

به هر حال من نه بالای شهرم نه پایین شهر جایی در این میانه هستم کمی بالاتر از وسط. اما دیروز که دیدم برای همه انگار برف می آید جز محله ی ما. دلم می خواست بالای شهر باشم.

با تعریف من بالای شهر  جایی ست که برف ببارد!

برای من بالا شهر همان دهی ست که آخرش می روم آنجا!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 13:24  توسط نرگس  | 

روزی زمان از آن ما خواهد بود

روزی که همه ی زنجیرها گسسته شود

...

امشب تا سحر دم پنجره بیدار می مانم اگر بدانم برف خواهد بارید...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 21:53  توسط نرگس  | 

سلام.

این روز ها می خواهم درباره ی سالینجر لکچر بدهم و دارم آثارش را می خوانم. البته من قرار است فقط بیست دقیقه درباره ی یکی از داستان های کوتاه سالینجر حرف بزنم اما با خودم فکر کردم بنشینم و کل آثارش را بخوانم و خلاص. چند روز پیش فرنی و زویی را خواندم و امروز برای دومین بار ناتور دشت را.

بار اولی که ترجمه ی عالی محمد نجفی را می خواندم کمی افسرده شدم بس که هولدن فوش داده بود و نجفی هم آنقدر تر و تمیز ترجمه شان کرده بود. آن روز ها فکر می کردم که من هرگز نمی توانم مترجم رمان شوم چون از ترجمه ی این همه فوش رنگ و وارنگ واقعا خجالت می کشم. یعنی فکر می کردم بافرض رفتم و کلی فوش یاد گرفتم و کتابی از این دست را ترجمه هم کردم. بعد  پیش کسانی که مرا می شناختند و آن اثررا هم می خواندند حتما خیلی خجالت می کشیدم. می دانستند که من چه فوش های بدی را بلدم. این بود که هی ترجمه را تحسین می کردم و هی افسرده تر می شدم و هی زورم می آمد که هولدن اینقدر بد دهن است. خلاصه اینکه مدت هاست به ترجمه ی رمان فکر نکرده ام و یکی از دلایل اصلی اش ناتور دشت بود.

امروز که این اثر را دوباره خواندم باز ترجمه ی نجفی به دلم نشست و ته دلم فکر کردم که خوب می شود همچین اثری را هم ترجمه کرد و گناه مترجم چیست که یکی اینقدر فوش بلد است. بعدش باز افسرده شدم که نرگس نکند فوش های جدید یاد گرفتی و خیلی بد است که بلد شده باشی و باز افسرده شدم و این حرف ها...

خواهر زاده ام بچه که بود دیده بود از فوش های آدمیان اسم های حیوانات است ٬ وقت هایی که خیلی عصبانی می شد روبروی طرفش می ایستاد و بیست بار با عصبانیت بهش می گفت : ماهی ماهی ماهی ماهی ماهی...

من شیفته ی این فوش شاعرانه ی پر از تنگ و کاشی و قرمز هستم. چقدر با معصومیت بچه ها حتی با فوش هایشان دنیا می توانست جای خوش آب و رنگ تری باشد.

طرف هم که نمی دانست این فوش است می بوسیدش و نوازشش می کرد و چه قشنگ بود!

 

پ.ن: من از استرس ح در واژه فحش خوشم نمی آید.گفتم که بدانید .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 22:4  توسط نرگس  | 

خیلی وقت ها به این خط فروغ فکر می کنم: تنها صداست که می ماند.

همیشه فکر می کنم چرا صدا؟ می توانست مثل اخوان بگوید خدا. اما گفته صدا. چرا صدا ؟ چرا صدا؟

 تنها چیزی ست که همان لحظه که هست نیست می شود.نمی توانی در دست بگیری اش. تنها چیزی ست که می شود نفی اش کرد و نتوانست دلیل آورد که روزی بوده. تنها چیزی ست که چون نمی بینی اش می توانی منکرش شوی از پایه. تنها چیزی است که  نیست اما روزی بوده و هست و نمی بینی ش پس نیست.صدا را می توانی در سکوت و با سکوت نابود کنی و کسی نفهمد که نابود شده. نیست.

صدا خیلی خداست جز اینکه٬خدا نیست! 

همین. 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 17:43  توسط نرگس  | 

مهمترین چیز در روابط انسانی ٬روابط آدمیزادی این است که تو در حضور آن دیگری که ارزش داشت با او با شی احساس کنی که ایمنی. امنیت داری. روانت و روحت و اندیشه ات در هر سطحی می تواند نفس بکشد و خودش باشد. تبادل پول و ماده و همه ی مادیت ها نیست که را بطه ای  را دوست داشتنی و پایدار و آرام می کند. حس امنیت است. در سطوح مختلف٬ بسته به اینکه طرف دیگررابطه پدرت باشد ٬ خواهرت باشد ٬ دوست قدیمی ات باشد یا هم کلاسی جدیدت. اما فقط زمان است ٬گذر زمان است که همه چیز را عیان می کند.

خیلی وقت ها وجود های انسانی را دوست داشته ام اما امنیت خاطری در کنارشان نداشته ام و این از دست رفتن چیزی ست که کاش می بود و نیست...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 12:18  توسط نرگس  | 

یکی از دوستان عزیزم دقیقا همین طور حرف می زند و امروز که این را می خواندم آنقدر  به یاد آوردن این دوست و حرف زدنش لطیف بود که خدا می داند

***....راستی می دونستی  تابستون پارسال من و بادی اومدیم نمایش تو دیدیم؟ می دونی تو رو تو نمایش "جوان عیاش" دیدیم؟ شب خیلی گرمی بود. می دونی ما اونجا بودیم؟...

ما اونجا بودیم. اون جا بودیم. و بهت بگم ٬رفیق . تو خوب بودی.وقتب می گم خوب٬ منظورم واقعا خوبه ها!خوبی اون نمایش به خاطر تو بود. حتی اون خرچنگ های آفتاب سوخته هم اینو فهمیده بودن. و حالا می شنوم که تئاتر و بوسیدی و گذاشتی کنارـ چیزهایی می شنوم!چیزهایی می شنوم! و یاد شور و شوقی می افتم که بعد از پایان فصل داشتی. واقعا آزارم می دی.فرنی! ببخشید. ولی آزارم می دی.حالا به این کشف شگفت انگیز رسیدی که دنیای بازیگری پره از مزدور و قصاب.یادم می یاد یه زمانی از اینکه کنترلچی های سینما و تآتر نابغه نیستن شبیه آدمای داغون و کتک خورده شده بودی.مسئله ت چیه٬رفیق؟عقلت کجا رفته؟ حالا که تعلیم و تربیت عجیب الخلقه داشتی ازش استفاده کن٬کمک بگیر...اگه می خوای بدونی باید بگم این تمایل و خواستنه که بازیگر رو بازیگر می کنه . یه جایی یه وقتی  تو نه تنها آرزو دتشتی بازیگر بشی ٬بلکه می خواستی بازیگر خوبی بشی. الان توش گیر کردی.نمی تونی همینطوری پا رو آمال و آرزوهات بزاری.علت و معلول رفیق علت و معلول.تنها کاری که می تونی بکنی٬تنها کار مذهبی که می تونی بکنی اینه که بازی کنی.اگه می خوای برای خدا بازی کن-اگه می خوای بازیگر خدا باش.از این قشنگ تر چی می خوای؟ حداقل سعی که می تونی بکنی- تلاش کردن که اشتباه نیست...منتها بهتره مشغول بشی ٬رفیق.کوتاه بیای روت خاک و کثافت می شینه.من می دونم چی دارم می گم.تو این دنیای خارق العاده کثافت٬فرصت کنی عطسه کنی شانس آووردی. ... اما من الان دیگه نگرانش نیستم.حداقل هنوز عاشق جمجمه ی یوریکم.حداقل همیشه وقت دارم عاشق جمجمه ی یوریک* بمونم. می خوام وقتی مردم جمجمه ی آبرومندی داشته باشم٬رفیق. من آرزوی یه جمجمه ی آبرومند مثل مال یوریکم. تو هم همینطور...خدای من فایده ی حرف زدن چیه؟ تو رو هم دقیقا مثل من عجیب الخلقه بار آوردن. و اگه تا حالا نفهمیده باشی که وقت مردن چه جور جمجمه ای می خوای و برای رسیدن بهش چه کار باید بکنی ـ می خوام بگم اگه تا حالا نفهمیده باشی که وقتی بازیگری باید بازی کنی٬ دیگه حرف به چه درد می خوره؟...یه چیز دیگه و تموم . قول می دم. خونه که اومدی همش درباره ی تماشاگر ها ور زدی. صدای خنده ی تماشاگر ردیف پنجم.و راس می گی٬ راس می گی ـ خدا می دونه که دل آدم می گیره. نمی گم اشتباه می کنی. اما این مسئله به تو ربطی نداره. به تو مربوط نیس. فرنی. تنها دلمشغولی هنرمند اینه که کارشو به کمال برسونه٬ کمال با تعریف خودش٬ نه با تعریف یه نفر دیگه. تو حق نداری به ابن چیزا فکر کنی. واقعا نداری. منظورمو می فهمی؟....***

*هملت

*** فرنی و زویی ـ سالینجر.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 23:14  توسط نرگس  | 

داشتم عکس های کودکانی از غزه می دیدم که گریه می کنند و این حرف ها. در یاد آوردم تاریخ عکاسی پر از عکس هایی ست که جنگ است و زنی و کودکی در شرایط غیر انسانی. جنگ ویتنام. جنگ جهانی دوم. جنگ عراق. جنگ ایران. جنگ کویت. جنگ فلسطین. جنگ بوسنی. جنگ چچن. جنگ رواندا. آپارتاید. گرسنگی در آفریقا. زیمبابوه. اینجا. آنجا. همه جا.

نمی دانم . در جایی شاید در یک رمان می خواندم که زن ها هیچ وقت نباید اسلحه در دست بگیرند و یادم نمی آید که نوشته چه بود.مثلا چنین جنگی آخر بشریت است و باز این حرف ها.

دست برداریم. دست برداریم. دست برداریم. چقدر بدبختبم چقدر آدم بدبخت و بیچاره و احمق است که برای نشان دادن زشتی هایی اینقدر آشکار . اینقدر کثیف. اینقدر لجن آلود. دست به دامان اشک های بچه ها می شود. دست به دامان جامه دری زن ها. خاک بر سر همه ی رقت قلب هایی از این دست . خاک بر سر آدمی که تا این ها را نبیند دو زاری کج فقیرانه ی محتضر ابله اش نمی افتد. وای بر سر بشریتی که از این جنس است.

و من هم همان عکاسی که می داند تا این عکس ها را نگیرد کسی حرفش را باور نمی کند!

پس به جاودانگی انسان دوستی ٬

زنده باد تمامی جنگ ها!

 زنده باد گوانتاناما! 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 22:32  توسط نرگس  | 

و راه آخرین را در پرده ای که می زنی مکرر کن!
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 21:37  توسط نرگس  | 

هیچ تصوری از رفتن به حج ندارم. اینکه چگونه جایی ست؟ اما قبل تر ها خیلی دلم می خواست بروم. خیلی زیاد. همه می دانستند . بعدش خیلی جور شد و پدر خیلی اصرار کردند که نامم را برای رفتن ثبت کنند و من دیگر نمی خواستم. نمی دانم اما دیگر نخواستم. دیگر آن حس نبود. گاهی که در درونم جستجو می کنم که چرا در نمی یابم که آن شوق چرا دیگرگونه شد. خواست اولم معصومانه بود به گمانم. و خواست پس از آن مسوولانه. فکر می کنم کم کم می فهمیدم که خیلی فراتر از آین حرف هاست. خیلی فراتر از تغییر های یکی دو روزه ی آدم هایی که مشرف می شوند و بعد همه چیز را فراموش می کنند و می شوند همان ادمی که بودند. گیرم که با یاد آوری خاطرات سفرشان نم اشکی هم به گونه هایشان نشست. شوخی نیست. اصلا!

این روزها با خودم فکر می کردم نمی تواند فقط همان جا باشد. سفری که اینقدر مشروط است نمی تواند اینقدر کوتاه باشد. یک ماهه. به عقل جور در نمی آید. این شیوه ای که حالا هست. نمی دانم.

 

اگر حج آن مرتبه ای را دارد آنقدر والا این روزها به این فکر می کنم که فقط باید پیاده عازم شد. پیاده.باید ماهها در راه بود. سال ها شاید. برسی یا نرسی!

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 19:53  توسط نرگس  | 

امروز یادم به این افتاد که استادهای ما از نسلی هستند که در جوانی شان ادبیات ابسورد گل کرده بوده. بعد یادم افتاد که به جز این استادان باقی استادهای ما هم شاگردان استادهایی هستند که جوانی شان ادبیات ابسورد حرف اول را می زده. ما هم شاگرد استادانی هستم که یا خودشان از آنهایی هستند که جوانی شان ادبیات ایسورد حرف اول را می زده یا خودشان شاگرد استادانی بوده اند که جوانی شان ادبیات ابسورد باب بوده. خلاصه ادبیات ابسورد چیز مهمی ست. .. این است که بکت را ازمان بگیرید نمی دانیم تزمان را روی کی بدهیم؟ کسی که اینقدر باهاش هم ذات پنداری کنیم و عاشقش باشیم و باهاش زندگی کرده باشیم.

تو بی کانتینیود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 17:27  توسط نرگس  | 

راستی ؟ شعر مرا می خوانی؟؟؟؟؟؟؟...
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 8:21  توسط نرگس  | 

شیر شوفاژ را بسته ام. پنجره را باز کرده ام  در سرما نشسته ام و به پیرمرد فکر می کنم.

پیرمرد همسایه ی روبروی ما بود یک طبقه پایین تر. دو پنجره ی ته خانه شان به حیاط خانه ی ما باز می شد. حیاطی که دو پنجره ی ته خانه ی ما هم به همان جا باز می شود. تنها پنجره ای بود که گاهی باز بود و می شد خانه را دید. هیچ چیز و هیچ کس هم معلوم نبود جز پیرمرد وقت هایی که اول وقت به نماز می ایستاد. اینچنین بود که روزهایی که دلم برای آقام تنگ می شد دم نماز ظهر یا شب پرده را کنار می زدم و به پنجره ی خانه او نگاه می کردم که اگر پرده را کنار زده بود به نماز ایستادنش را می دیدم. حالا می بینم که آدم هایی پرده را کنار زده اند و در حال تمیز کاری اند. انگار صاحب خانه عوض شده باشد. دام نگرفت. غصه دار هم نشدم . اما یاد زمانی افتادم که بود و گذشت. مثل همیشه!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 18:46  توسط نرگس  | 

راه دور خانه ی تو در کجای قصه هاست؟...
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 18:34  توسط نرگس  | 

دارم مسخ می خوانم. کتاب کوچکی ست با برگ های کاهی شبیه کتاب های ممنوعه یعنی در دنیای خودم فکر می کنم که در حال خواندن کتابی ممنوعم و این حس خوبی به من میدهد اینکه به عالمی که نباید وارد شده ام.حواسم هست که کتاب را جایی که نباید نبرم.صفحه ی اول را که می خوانم. از ترس از جا می پرم.حس همذات پنداری قوی دارم و این امکان که روزی صبح از خواب بیدار شوی و ببینی سوسک شده ای امکان ترسناک جدیدی ست برای زیستن. گرگور که دیگر سوسک شده. می ترسم که روزی برای من هم اتفاق بیفتد . هی دست ها و پاهایم را وارسی می کنم و هیچ نشانی از سوسک شدگی نمی بینم. سال ها می گذرد و من هر بار که واژه ی مسخ را می شنوم می ترسم که سوسک شوم. فکر میکنم که عین سوسک شدن است. می ترسم . سال ها می گذرد و باز می ترسم و باز سال ها می گذرد. و سال ها بعد هر بار که به اثر فکر می کنم یادم نمی آید که آیا ان را تا آخر خواندم یا نه؟ یادم نمی آید که آیا شب که شد گرگور آدم شد یا سوسک مان تا آخر؟ و  عمق هراس سوسک شدنش آنقدر در جانم رسوخ کرده که آخرش فقط آخر داستان است و نه پایان ترسم.و من هی به این فکر می کنم که نکند سوسک مانده باشد و باز هی می ترسم.بعد کم کم فراموش می کنم و بعد بار چند سال می گذرد و استادمان داستانش را پیشنهاد می دهد که بخوانیم. این بار ترجمه انگلیسی اش را می خوانم. و هر چقدر به ذهنم فشار می آورم یادم نمی آید که در سیزده سالگی که آن کتاب با ورق های کاهی را در دست گرفته بودم آیا تا تهش خواندم؟ حالا تک تک واژه هایش را درک می کنم. بی تفاوتی گرگور وقتی که می بیند سوسک شده حسی مشابه سال ها پیش را به من می دهد. و حالا فکر می کنم فقط با این بی تفاوتی در لحن است که می شد عمق سوسک شدگی را نشان داد. انگار همه چیز در ادامه ی روز قبل است. انگار که اتفاق می افتاد بالاخره. روزی. هراس اما دیگرگونه شده . هراس اما چیز تازه ای ست درمن. چیزی که در تمام این سال ها بر من گذشته لابد. رنگ های دیگر گون شده ی زندگی. کتاب را نخوانده رها می کنم. آن روز را غیبت می کنم چون نمی خواهم درباره اش حرف بزنم.

و روز هاست که باز می ترسم و می ترسم و می ترسم. خوف دارم از اینکه روز گذشته باشد. شب شده باشد و گرگور دیگر سوسک نباشد!

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 11:28  توسط نرگس  | 

چه خوب که متن سخنرانی پاموک را بیست هزار بار خوانده ام. آنجا که می گوید: من عصبانی هستم. از دست همه شما عصبانی هستم. من می نویسم چون از همه ی شما عصبانی ام.

اینکه کسی در خطابه ی نوبلش اینچنین بی ملاحظه  خودش را بیان کند به من اعتماد به نفس می دهد تا فریاد بزنم من عصبانی هستم.

چقدر دلم حسودی می کند به اسکارلت*آنجا که هر روز با هر پیش آمدی می خواست برگردد به تارا. کاش من هم آنچنان به خاک دلبسته بودم که به آن برگردم . به آن.

* بر باد رفته.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 21:52  توسط نرگس