طولانی ترین شب ها
تصمیم می گیرم به خانه زنگ بزنم و حال و احوالی بپرسم. این روزها همه خانه اند جز من و البته خواهرم.یادم می آید که خواهر گلم که رزیدنت است چقدر ممکن است امروز خسته باشد و در این حین که منتظرم کسی گوشی را بر دارد به این فکر می کنم که حالا هم حتما کشیک است والان بعد از این بهش زنگی می زنم که هم خستگی از تنش در برود هم حس تنهایی نکند! بعد گوشی را که بر می دارند می بینم که همین خواهر گلمان است که خانه است و خیلی هم خوش است و زود هم دست به سرم می کند چون همه ی افراد خانواده دم در منتظرند و همه دارند می روند به دامان طبیعت ناهار بخورند و آخرش اضافه می کند "حالا شب که برگشتیم خودم به تو زنگ می زنم" من هم اینور دلم برای خودم کمی تا قسمتی می سوزد این می شود که تصمیم می گیرم از خودم پذیرایی کنم و با اینکه قصد خوردن ناهار نداشته ام (تازه صبحانه خورده ام) می روم ناهار درست کنم که می شود این و فکر می کنم بد نیست در تاریخ ثبتش کنم که باز می شود این!
و وای به حال کسی که به ناهار امروز نگاه کند و بگوید : تخم مرغ آب پز!!!!
غذای اصلی هویج رنده شده ی تفت داده شده بود . حالا با چی تفتش داده ام کاملا فرمولی خانوادگی ست که نسل به نسل قرار است بعد از خودم دست به دست شود. بقیه چیزها هم مخلفاتش!
می دانم که فکر می کنید چقدر هنرمندم !!!!!!! خواهش می کنم. شرمنده نفرمایید!!!!
نمی دانم بلبل های دیگری هم اینگونه زیستند یا نه اما به نظر من او از آن معدود بلبلانی بود که می دانست همه چیز از خود او و در خود اوست. هی سرش را تکان می داد و می خواند و هی به گلویش نگا ه می کرد...
همیشه او را دوست داشته ام. حالا هم که به صدای بلبل سرو حیاطمان گوش می کنم و برای همه ی بلبلی در هر جا آینه را آرزو می کنم...
شاهکارهای فراوانی دارم.
شب امتحان فرانسه یک هیچی نخوانده بودم و سه واحد بود با خودم فکر کردم که نرگس ازت خواهش می کنم و این حرفها. در تاریخ زندگی ام سابقه ندارد چهار ساعت بیشتر پشت سر هم درس بخوانم که تازه خاطره ی محوی ست اما آن شب ده ساعت درس خواندم. قشنگ یادم است که جمعه روزی بود. از روزهایی ست که در زندگی ام البته که تکرار نشد اما خوب فرانسه را با اجازه ی همه بیست شدیم. سه واحد فکر کنید!
درس خواندن همیشه برایم در درس های تخصصی امری کاملا تفریحی ست. من واقعا بهم خوش می گذرد. خیلی خوش. این است که برای یک سخنرانی بیست دقیقه ای در درس ترجمه ادبی چند عدد کتاب خواندم و چندین ساعت کار . بعد شب امتحان یادم افتاد که هیچ به جزوه ها و کتاب استاد نظری از سر کنجکاوی هم نینداخته ام. شب ساعت یک حس کردم که پای آبرو در میان است و نرگس ازت خواهش می کنم. خوب البته بالاترین نمره را آوردم. هجده و نیم. نه اینکه با بیست بسنجیدش چیز کمی باشد. تصور کنید بخشی از امتحان یک عدد ترجمه از شعری بود آنسین!
امسال اما فرق می کند. بیست روز قبل از امتحان می نشینم و درس می خوانم.
...و دیگر اینکه نرگس!ازت خواهش می کنم!
مرد آن شهر اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
...هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
و شبی از شب ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جادارد بربندم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یک نفر باز صدا زد: سهراب
کفش هایم کو؟
به این فکر می کردم که من چقدر رفته ام. از همه جا. از همه کس. از خودم گاهی. یادم نمی آید. جایی در یادداشت هایم نوشته ام: و هاجروا٬ یک لحظه این کلمه را در قرآن به خاطر آوردم و اینکه باید از هر چه که می توان هجرت کرد. اینکه دوباره بخواهی برگردی یا نه باز هجرتی دیگر است . از آدم ها که می روم به خیلی ها بر نگشتم. نمی خواستم. جاهایی بود که برگشتم اما آنها مرا نمی شناختند. جاهایی من آنها را نمی شناختم. رفته بودم و راستش وقتی که بروی رفته ای. خیلی ها را یادم نمی آید آخرین بار کجا و کی دیده ام. آنها هم مرا یادشان نیست. ساهاست در خاطره ی تازه ی هیچ کسی نیستم و اگر هستم خاطره ای کهنه ام. خودم را آموزاندم که آنقدر ها در ذهن کسی نمانم. بعد یک روز دیدم که دیگران هم به این نماندن من خو گرفته اند. نمی دانم خوب بود یا نه. فقط می دانم همیشه به دنبال کفش هایم گشته ام...
نخواستم در شهری بدون اسطوره در شهری بدون انگور زندگی کنم.
همیشه هم فکر می کنم من کم کم پیر می شوم. کم کم سردم می شود. کم کم پالتو می پوشم. کم کم از سرما گریزانم.کم کم زمان می گذرد و به خاطر همه ی این تغییر های که اتفاق می افتد پیر شدن را هم بیشتر درک می کنم. نمی دانم آیا ازش لذت هم می برم؟
سالهاست سعی می کنم آدم ها رو به نام نخوانم و خوشبختانه اونقدر آقا و خانم دکتر می شناسم که نیازی به خرج کردن اسم و فامیل نباشه. حتی استادامو فقط آقای دکتر صدا می کنم در صورتیکه خودم به واژه استاد اعتقاد دارم. یهو یادم اومد آدم های کمی رو به نام کوچک صدا می کنم که خیلیاش عادت قدیمیه تا خواست این روزهام و عجیبش این که هیچ ناراحت نشدم.
باورم نمی شه من اون آدمیم زمانی از اعتقادات راسخم این بود که اگر آدم ها یاد بگیرند هم رو با نام کوچک بخوانند دنیا به صلح نزدیک تر می شود. الان می بینم از اون حرف ها بود. می دونم چرا بهش اعتقاد داشتم. هنوزم منطقیه ٬ اما می دونین بقیه اعتقاد نداشتن. می دونین چی می گم؟ دیگران باور نداشتن.الان فقط صدا مهمه. صدا. نام من هم خوش آهنگه. خوش آهنگ.
نوشته اصلا قرار نبود این باشه. می خواستم بگم فقط می شه با اعتقاد کس دیگه ای رو به نام صدا کرد.با ایمان. و همیشه هم فاصله ای هست!
بنشین!
خوش نشسته ای بر بام...
در مدتی که اینجا زیسته ام دوستانی داشته ام که از نیاوران جایشان را عوض کرده اند چون به نظرشان پایین بوده و کسانی که بچه ی سه راه آذری به آن ور بوده اند . حرف های هر دو دسته را هم در این باب شنیده ام خیلی حرف ها از تبعیض و اینها بیراه نیست اما هر چیز حدی دارد. کلا نقش جغرافیادر بالا بردن یا پایین آوردن اعتماد به نفس در این شهر زیادی پر رنگ است. خوب البته من فکر می کنم این بازی آن هاست و خوشبختانه آنقدر در جاهای مختلف زیسته ام که بدانم آنقدر ها هم مهم نیست و باز خوشبختانه هیچ آدم ناسیونالیست حتی از نوع غیر افراطی اش هم نیستم و درگیرش هم نمی شوم.
اما آنچه که در هر جایی برایم مهم بوده این بوده که درختانش متنوع باشندو چهار فصل باشد و هم کوه داشته باشد هم رودخانه. برف هم ببارد باران هم همینطور پاییزش هم خیلی فتوژنیک باشد. آخرش هم در چنین جایی رحل اقامت خواهم افکند اگر اساسا رحل اقامت بیفکنم!
به هر حال من نه بالای شهرم نه پایین شهر جایی در این میانه هستم کمی بالاتر از وسط. اما دیروز که دیدم برای همه انگار برف می آید جز محله ی ما. دلم می خواست بالای شهر باشم.
با تعریف من بالای شهر جایی ست که برف ببارد!
برای من بالا شهر همان دهی ست که آخرش می روم آنجا!
روزی که همه ی زنجیرها گسسته شود
...
امشب تا سحر دم پنجره بیدار می مانم اگر بدانم برف خواهد بارید...
این روز ها می خواهم درباره ی سالینجر لکچر بدهم و دارم آثارش را می خوانم. البته من قرار است فقط بیست دقیقه درباره ی یکی از داستان های کوتاه سالینجر حرف بزنم اما با خودم فکر کردم بنشینم و کل آثارش را بخوانم و خلاص. چند روز پیش فرنی و زویی را خواندم و امروز برای دومین بار ناتور دشت را.
بار اولی که ترجمه ی عالی محمد نجفی را می خواندم کمی افسرده شدم بس که هولدن فوش داده بود و نجفی هم آنقدر تر و تمیز ترجمه شان کرده بود. آن روز ها فکر می کردم که من هرگز نمی توانم مترجم رمان شوم چون از ترجمه ی این همه فوش رنگ و وارنگ واقعا خجالت می کشم. یعنی فکر می کردم بافرض رفتم و کلی فوش یاد گرفتم و کتابی از این دست را ترجمه هم کردم. بعد پیش کسانی که مرا می شناختند و آن اثررا هم می خواندند حتما خیلی خجالت می کشیدم. می دانستند که من چه فوش های بدی را بلدم. این بود که هی ترجمه را تحسین می کردم و هی افسرده تر می شدم و هی زورم می آمد که هولدن اینقدر بد دهن است. خلاصه اینکه مدت هاست به ترجمه ی رمان فکر نکرده ام و یکی از دلایل اصلی اش ناتور دشت بود.
امروز که این اثر را دوباره خواندم باز ترجمه ی نجفی به دلم نشست و ته دلم فکر کردم که خوب می شود همچین اثری را هم ترجمه کرد و گناه مترجم چیست که یکی اینقدر فوش بلد است. بعدش باز افسرده شدم که نرگس نکند فوش های جدید یاد گرفتی و خیلی بد است که بلد شده باشی و باز افسرده شدم و این حرف ها...
خواهر زاده ام بچه که بود دیده بود از فوش های آدمیان اسم های حیوانات است ٬ وقت هایی که خیلی عصبانی می شد روبروی طرفش می ایستاد و بیست بار با عصبانیت بهش می گفت : ماهی ماهی ماهی ماهی ماهی...
من شیفته ی این فوش شاعرانه ی پر از تنگ و کاشی و قرمز هستم. چقدر با معصومیت بچه ها حتی با فوش هایشان دنیا می توانست جای خوش آب و رنگ تری باشد.
طرف هم که نمی دانست این فوش است می بوسیدش و نوازشش می کرد و چه قشنگ بود!
پ.ن: من از استرس ح در واژه فحش خوشم نمی آید.گفتم که بدانید .
همیشه فکر می کنم چرا صدا؟ می توانست مثل اخوان بگوید خدا. اما گفته صدا. چرا صدا ؟ چرا صدا؟
تنها چیزی ست که همان لحظه که هست نیست می شود.نمی توانی در دست بگیری اش. تنها چیزی ست که می شود نفی اش کرد و نتوانست دلیل آورد که روزی بوده. تنها چیزی ست که چون نمی بینی اش می توانی منکرش شوی از پایه. تنها چیزی است که نیست اما روزی بوده و هست و نمی بینی ش پس نیست.صدا را می توانی در سکوت و با سکوت نابود کنی و کسی نفهمد که نابود شده. نیست.
صدا خیلی خداست جز اینکه٬خدا نیست!
همین.
خیلی وقت ها وجود های انسانی را دوست داشته ام اما امنیت خاطری در کنارشان نداشته ام و این از دست رفتن چیزی ست که کاش می بود و نیست...
***....راستی می دونستی تابستون پارسال من و بادی اومدیم نمایش تو دیدیم؟ می دونی تو رو تو نمایش "جوان عیاش" دیدیم؟ شب خیلی گرمی بود. می دونی ما اونجا بودیم؟...
ما اونجا بودیم. اون جا بودیم. و بهت بگم ٬رفیق . تو خوب بودی.وقتب می گم خوب٬ منظورم واقعا خوبه ها!خوبی اون نمایش به خاطر تو بود. حتی اون خرچنگ های آفتاب سوخته هم اینو فهمیده بودن. و حالا می شنوم که تئاتر و بوسیدی و گذاشتی کنارـ چیزهایی می شنوم!چیزهایی می شنوم! و یاد شور و شوقی می افتم که بعد از پایان فصل داشتی. واقعا آزارم می دی.فرنی! ببخشید. ولی آزارم می دی.حالا به این کشف شگفت انگیز رسیدی که دنیای بازیگری پره از مزدور و قصاب.یادم می یاد یه زمانی از اینکه کنترلچی های سینما و تآتر نابغه نیستن شبیه آدمای داغون و کتک خورده شده بودی.مسئله ت چیه٬رفیق؟عقلت کجا رفته؟ حالا که تعلیم و تربیت عجیب الخلقه داشتی ازش استفاده کن٬کمک بگیر...اگه می خوای بدونی باید بگم این تمایل و خواستنه که بازیگر رو بازیگر می کنه . یه جایی یه وقتی تو نه تنها آرزو دتشتی بازیگر بشی ٬بلکه می خواستی بازیگر خوبی بشی. الان توش گیر کردی.نمی تونی همینطوری پا رو آمال و آرزوهات بزاری.علت و معلول رفیق علت و معلول.تنها کاری که می تونی بکنی٬تنها کار مذهبی که می تونی بکنی اینه که بازی کنی.اگه می خوای برای خدا بازی کن-اگه می خوای بازیگر خدا باش.از این قشنگ تر چی می خوای؟ حداقل سعی که می تونی بکنی- تلاش کردن که اشتباه نیست...منتها بهتره مشغول بشی ٬رفیق.کوتاه بیای روت خاک و کثافت می شینه.من می دونم چی دارم می گم.تو این دنیای خارق العاده کثافت٬فرصت کنی عطسه کنی شانس آووردی. ... اما من الان دیگه نگرانش نیستم.حداقل هنوز عاشق جمجمه ی یوریکم.حداقل همیشه وقت دارم عاشق جمجمه ی یوریک* بمونم. می خوام وقتی مردم جمجمه ی آبرومندی داشته باشم٬رفیق. من آرزوی یه جمجمه ی آبرومند مثل مال یوریکم. تو هم همینطور...خدای من فایده ی حرف زدن چیه؟ تو رو هم دقیقا مثل من عجیب الخلقه بار آوردن. و اگه تا حالا نفهمیده باشی که وقت مردن چه جور جمجمه ای می خوای و برای رسیدن بهش چه کار باید بکنی ـ می خوام بگم اگه تا حالا نفهمیده باشی که وقتی بازیگری باید بازی کنی٬ دیگه حرف به چه درد می خوره؟...یه چیز دیگه و تموم . قول می دم. خونه که اومدی همش درباره ی تماشاگر ها ور زدی. صدای خنده ی تماشاگر ردیف پنجم.و راس می گی٬ راس می گی ـ خدا می دونه که دل آدم می گیره. نمی گم اشتباه می کنی. اما این مسئله به تو ربطی نداره. به تو مربوط نیس. فرنی. تنها دلمشغولی هنرمند اینه که کارشو به کمال برسونه٬ کمال با تعریف خودش٬ نه با تعریف یه نفر دیگه. تو حق نداری به ابن چیزا فکر کنی. واقعا نداری. منظورمو می فهمی؟....***
*هملت
*** فرنی و زویی ـ سالینجر.
نمی دانم . در جایی شاید در یک رمان می خواندم که زن ها هیچ وقت نباید اسلحه در دست بگیرند و یادم نمی آید که نوشته چه بود.مثلا چنین جنگی آخر بشریت است و باز این حرف ها.
دست برداریم. دست برداریم. دست برداریم. چقدر بدبختبم چقدر آدم بدبخت و بیچاره و احمق است که برای نشان دادن زشتی هایی اینقدر آشکار . اینقدر کثیف. اینقدر لجن آلود. دست به دامان اشک های بچه ها می شود. دست به دامان جامه دری زن ها. خاک بر سر همه ی رقت قلب هایی از این دست . خاک بر سر آدمی که تا این ها را نبیند دو زاری کج فقیرانه ی محتضر ابله اش نمی افتد. وای بر سر بشریتی که از این جنس است.
و من هم همان عکاسی که می داند تا این عکس ها را نگیرد کسی حرفش را باور نمی کند!
پس به جاودانگی انسان دوستی ٬
زنده باد تمامی جنگ ها!
زنده باد گوانتاناما!
این روزها با خودم فکر می کردم نمی تواند فقط همان جا باشد. سفری که اینقدر مشروط است نمی تواند اینقدر کوتاه باشد. یک ماهه. به عقل جور در نمی آید. این شیوه ای که حالا هست. نمی دانم.
اگر حج آن مرتبه ای را دارد آنقدر والا این روزها به این فکر می کنم که فقط باید پیاده عازم شد. پیاده.باید ماهها در راه بود. سال ها شاید. برسی یا نرسی!
تو بی کانتینیود!
پیرمرد همسایه ی روبروی ما بود یک طبقه پایین تر. دو پنجره ی ته خانه شان به حیاط خانه ی ما باز می شد. حیاطی که دو پنجره ی ته خانه ی ما هم به همان جا باز می شود. تنها پنجره ای بود که گاهی باز بود و می شد خانه را دید. هیچ چیز و هیچ کس هم معلوم نبود جز پیرمرد وقت هایی که اول وقت به نماز می ایستاد. اینچنین بود که روزهایی که دلم برای آقام تنگ می شد دم نماز ظهر یا شب پرده را کنار می زدم و به پنجره ی خانه او نگاه می کردم که اگر پرده را کنار زده بود به نماز ایستادنش را می دیدم. حالا می بینم که آدم هایی پرده را کنار زده اند و در حال تمیز کاری اند. انگار صاحب خانه عوض شده باشد. دام نگرفت. غصه دار هم نشدم . اما یاد زمانی افتادم که بود و گذشت. مثل همیشه!
و روز هاست که باز می ترسم و می ترسم و می ترسم. خوف دارم از اینکه روز گذشته باشد. شب شده باشد و گرگور دیگر سوسک نباشد!
چه خوب که متن سخنرانی پاموک را بیست هزار بار خوانده ام. آنجا که می گوید: من عصبانی هستم. از دست همه شما عصبانی هستم. من می نویسم چون از همه ی شما عصبانی ام.
اینکه کسی در خطابه ی نوبلش اینچنین بی ملاحظه خودش را بیان کند به من اعتماد به نفس می دهد تا فریاد بزنم من عصبانی هستم.
چقدر دلم حسودی می کند به اسکارلت*آنجا که هر روز با هر پیش آمدی می خواست برگردد به تارا. کاش من هم آنچنان به خاک دلبسته بودم که به آن برگردم . به آن.
* بر باد رفته.