<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>...</title>
<link>http://motif.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 14 Nov 2009 14:00:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>...</title>
<link>http://motif.blogfa.com/post-405.aspx</link>
<description>زندگی انگار خطی راست است. آنقدر راست که راست. و اگر فراز و فرودی دارد یا انحنایی من باب تنوع است و اینکه به دنیا حظی رسانده باشم. انگار!حال کسی را دارم که راه طولانی را پیموده است و به فاتح بودن خود عمیقا آگاه است. به برگذشتن خود از خط پایان . که آن ور خط پایان ٬آنور خط پایان است. ساکنم. آرامم. فاتح شده ام. وقتی همه خواب بوده اند برگذشته ام. دم صبح که بیدار شدی من به پایان رسیده بودم. قلپی چای می نوشم و عین طلوع خورشیدم دم طلوع خورشید . می توانم موبایلم را خاموش کنم بی دلتنگی . سیم تلفن را بکشم. اینترنت را ببندم. وطنم را که بر باد داده ام پیشتر ها.کتاب هایم را جا دهم میان کارتن یا ببخشمشان به این و آن. حرف نزنم. بی دلتنگی.  که از دلتنگی هم بر گذشته ام. آن ور خط ایستاده ام. آن ور خط. در سرزمین بی سخن. آن سوی خطی که هیچ هیچ نبود. و از میان تمام واژه های انسانی که می شد با خود آورد. یکی در ذهنم مدام آمد و شد می کند. می آید و می رود. می رود و می آید. در این سو که سوی همه ی آدم ها هست بی آنکه بر گذشته باشند هنوز. میان این همه سکوت و فتح٬ من &lt;EM&gt;میان مایگی&lt;/EM&gt;را با خود آورده ام. بر گذشته ام و در سرزمین بی کلمه تنها چیزی که مرا به فراز می خواند و به فرود ٬ &lt;EM&gt;میان مایگیی&lt;/EM&gt;  ست که در خط راست است ! </description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 14:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=motif&amp;postid=405</comments>
<dc:creator>motif</dc:creator>
<guid>http://motif.blogfa.com/post-405.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خضر وار</title>
<link>http://motif.blogfa.com/post-403.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;... گفتم  ای پیر، این چشمه ی زندگانی کجاست؟ گفت در ظلمات، و اگر آن می طلبی خضر وار پای افزار در پای کن و راه توکل پیش گیر تا بظلمات رسی ، گفتم راه از کدام جانب است؟ گفت از هر طرف که روی، اگر راه روی راه بری. گفتم نشان ظلمات چیست؟ گفت سیاهی، و تو خود در ظلماتی ، اما تو نمی دانی ، آن کس که این راه رود چون خود را در تاریکی بیند، بداند که پیش از آن هم در تاریکی بوده است و هرگز روشنایی به چشم ندیده. پس اولین قدم راه روان این است و از اینجا ممکن بود که ترقی کند. اکنون اگر کسی بدین مقام رسد از اینجا تواند بود که پیش رود. مدعی چشمه ی زندگانی در تاریکی بسیار سر گردانی بکشد اگر اهل آن چشمه بود به عاقبت بعد از تاریکی روشنایی بیند، پس او را بی آن روشنایی نباید گرفتن که آن روشنایی نوریست از آسمان بر سر چشمه ی زندگانی اگر راه برد و بدان چشمه غسل بر آرد از زخم تیغ بلارک ایمن گشت...*&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;SUB&gt;*عقل سرخ ـ شیخ اشراق شهاب الدین سهروردی&lt;/SUB&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 19:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=motif&amp;postid=403</comments>
<dc:creator>motif</dc:creator>
<guid>http://motif.blogfa.com/post-403.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تو کجای زمین ایستاده ای؟</title>
<link>http://motif.blogfa.com/post-402.aspx</link>
<description>مامان تکیه کلام معروفی دارد که می گوید: دوست را در دو زمان می توان شناخت. وقت تنگ و وقت جنگ! 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر کدام از ما در زندگی آدمیزادی خودمان صاحب چنین وقت هایی می شویم.  این وقت ها آگاهی آدم از حضور دوستانش صرف نظر از هر قضاوت و نتیجه گیری ٬چیزی بی واسطه و واقعی و صریح است. خیلی صریح. خط هستند. خط هایی که می شوند مبنای زمانی ارتباط های آدم هایی که ما باشیم از روزگار تنگ و جنگ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Nov 2009 12:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=motif&amp;postid=402</comments>
<dc:creator>motif</dc:creator>
<guid>http://motif.blogfa.com/post-402.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زین سفر دراز خود عزم وطن نمی کنم...</title>
<link>http://motif.blogfa.com/post-401.aspx</link>
<description>در زندگی هر آدم روزهایی هست که با زندگی چهره به چهره می شود. تو می مانی و او . چشم در مقابل چشم. انسان و زندگی. در سکوت. بی مبادله ی مفاهیم. تو نگاه او را می خوانی و می دانی. او نگاه تو را می خواند و می دانی.جسارت انسانی می خواهد. تو بی مدد کائنات در آدم بودن خود تنهایی. کاملا تنهایی. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز را ٬ همان روز را می توانم به بیهودگی و فراموشی بگذرانم. می توانم باری به هر جهت بگذرانم. اما من قاعده اش را می پذیرم. زل می زنم در چشمانش ببینم چه کار می خواهد بکند؟ چه کار دیگری از دستش بر می آید که نکرده است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب حتما آدم دیگری هستم. نرگس دیگری. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگری بودن بهایی ست که به تنهایی می پردازم. وقتی که آدمم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 05:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=motif&amp;postid=401</comments>
<dc:creator>motif</dc:creator>
<guid>http://motif.blogfa.com/post-401.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوشتن برای بازگویی زندگی</title>
<link>http://motif.blogfa.com/post-400.aspx</link>
<description>برای اولین بار در زندگی ام عمیقا دغدغه ی انسان دارم.پس از همه ی این سال ها که در حوالی علوم انسانی زیسته ام به دغدغه ای از این دست رسیدن شاهکاری می توانسته باشد لابد!و یادم نیست آیا به شما اعتراف کرده بودم روزی که چقدرآدم گاهی چیز مزخرف و بی ربطی ست به گمان من؟ و آیا در من یافته بودید که در ذهن من بعضی ها اصولا بهتر است بروند گم شوند زیر خاک با باقی مواد برگشت ناپذیر پلاستیکی که تنها کارشان غیر قابل مسکونی تر شدن زمین است و هزار سال آن زیر می مانند و لعنتی ها بس که بی خط و ربطند بمیرند هم به چیز به درد به خوری تجزیه نمی شوند شاید حلا ل شوند بعد نیستی شان. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگفته بودم؟ گفتم!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و در این میانه پس از این همه مویی که در سر سفید شده به چنین دغدغه ای رسیدن شاهکاری می توانسته باشد لابد! من دغدغه ی انسان دارم. برای اولین بار در  زندگی بی آنکه نام کوچه ای در حوالی زیستنم ٬نام شهیدی  ٬ یا مفهومی آسمانی ٬ یا گلی یا درختی باشد .آرام آرام بی ردی از علم دغدغه ی انسانی را دارم که همه ی شرافتش در هیچ نام شریفی نیست جز کلمه ی متبرکه ی &quot;رنج&quot; .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 17:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=motif&amp;postid=400</comments>
<dc:creator>motif</dc:creator>
<guid>http://motif.blogfa.com/post-400.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://motif.blogfa.com/post-393.aspx</link>
<description>&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;نمی دانم کم کم به دام کلمات  می افتم یا پیر می شوم یا آینه ام خشت می شود یا دردم بیشتر است؟!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;این جمله را می خوانم و می دانم... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=left&gt;&apos; Et tu Brute!&apos;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt;&apos;تو هم بروتوس؟&apos;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Jan 2009 19:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=motif&amp;postid=393</comments>
<dc:creator>motif</dc:creator>
<guid>http://motif.blogfa.com/post-393.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://motif.blogfa.com/post-392.aspx</link>
<description>&lt;P dir=ltr align=left&gt;...he could swear he had not wasted a minute  of it…not a minute wasted and yet here it was already May! If he lived to the Biblical three score and ten, which was all he ever allowed himself in his calculations , he had before him only nine more Mays. Only nine more Mays out of all eternity ,…&lt;/P&gt;
&lt;P dir=ltr&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Jan 2009 17:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=motif&amp;postid=392</comments>
<dc:creator>motif</dc:creator>
<guid>http://motif.blogfa.com/post-392.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://motif.blogfa.com/post-391.aspx</link>
<description>دیروز اولین امتحانم بود. خیلی آدم استرسی نیستم اما بیست دقیقه به امتحان یکهو سر دردم آغاز شد. با حالت تهوع  خیلی ناجوری .بعد که برگشتم خانه باز بدتر و بدتر شد. تا شب که دیگر ناچار شدم مسکن بخورم و همه ی بعد از ظهر دیروز را از دست دادم. امروز هم بک گراند همه ی زندگی  ام سر درد خفیف اما با وجودی ست که هست. خیلی  مهم نیست. خوب می شود. اما بهانه ای شده برای اینکه به این فکر کنم که بعضی آدم ها که دردی دارند چقدر بزرگند ٬ درد را مال خودشان می کنند با درد همنشین می شوند می خوابند بیدار می شوند دوست می شوند زندگی می کنند و می میرند 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و تو نمی فهمی!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Jan 2009 12:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=motif&amp;postid=391</comments>
<dc:creator>motif</dc:creator>
<guid>http://motif.blogfa.com/post-391.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://motif.blogfa.com/post-390.aspx</link>
<description>&lt;P align=left&gt;The  limits of my language means the limits of my world.&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;wittgenstein.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Jan 2009 08:59:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=motif&amp;postid=390</comments>
<dc:creator>motif</dc:creator>
<guid>http://motif.blogfa.com/post-390.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://motif.blogfa.com/post-389.aspx</link>
<description>فرقی نمی کند که روز باشد یا شب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زن باشی کودک یا مرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مسلمان باشی یا یهودی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سیاه باشی یا سفید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پاک باشی یا گنه آلوده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آدم باشی یا مرغ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;درخت باشی یا سنگ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بمب که ببارد از آسمان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خشک و تر با هم می سوزد!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Jan 2009 07:01:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=motif&amp;postid=389</comments>
<dc:creator>motif</dc:creator>
<guid>http://motif.blogfa.com/post-389.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
